December 10, 2018 - ، ساعت 20:02
 
 
این داستان: " مردترسو"
نگاهی به افسانه های هرمزگان


  صبح ساحل ، هنری - صدف محمودی:هرمزگان قصه ها و افسانه های بسیاری در دل خود دارد، قصه ها و  افسانه هایی که خیلی از آن ها همجواری با دریا منجر به به وجود آمدنشان شده است، مانند افسانه مملمداس و مهدیسما، سفرهای طولانی مدت دریایی، وهم موج های هراسناک دریا و وجود موجودات خارق العاده روای اصلی این افسانه ها هستند،  اما جدای از این ها در ادبیات شفاهی هرمزگان نیز قصه های بسیاری نهفته است، برای آشنایی بیشتر با قصه های کمتر خوانده شده در این سطور داستان مرد ترسو را با هم می خوانیم، این قصه برگرفته از کتاب قصه های مردم هرمزگان(جلد دوم)  می باشد که گردآورندگان آن مژده عباسی،پروانه ماندگاری ، مجید ذاکری هستند. 

"مرد ترسو"

در روزگاران قدیم در شهری حاکمی زندگی می کرد که دیگر خیلی پیر شده بود و از آنجایی که هیچ اولادی نداشت، دنبال کسی می گشت تا بتواند حکومت را به دستش بدهد. از طرفی مدتی بود که شیری درنده به شهرشان می آمد و گله ها و حیوانات خانگی اشان را می خورد و مردم از دستش عاصی بودند .روزی حاکم گفت به مردم خبر بدهید که هر کسی بتواند این شیر را گرفته و اهلی کند، می تواند جانشین او و حاکم شهر بشود. 

خبر که پخش شد، همه با هم پچ پچ می کردند که چه کسی میتواند از پس شیر به این بزرگی بر بیاید. از قضا مرد ترسو و بزدلی بود که علیرغم ترسو بودنش خیلی لاف میزد. 

این مرد که شب کور هم بود و شبها چشمش درست نمی دید، خبر را شنید و شروع به لاف زدن کرد که من ال می کنم و بل می کنم و اگر شیر به چنگم بیفتد، تکه بزرگش گوشش است.

خبر به حاکم شهر رسید که بله ، مردی پیدا شده که حاضر است با شیر بجنگد. وقتی مرد پیش حاکم آمد فهمید عجب غلطی کرده و حاال دیگر قضیه جدی است.

حاکم به مرد گفت: تو وقت داری تا فردا صبح شیر را کت بسته بیاوری ،اگر آوردی که هیچ، اگر نیاوردی تو را میکشم. مرد بیچاره که همینطوری یک چیزی برای خودش گفته بود، حالا گیر افتاده و نمی فهمید چه باید بکند.

مرد زود خودش را به خانه رسانید و به زنش گفت: پاشو زن که بدبخت شدیم ،زنش پرسید چه شده ؟مرد تعریف کرد که حاکم چه گفته. زن که از دست لاف زدن های مرد خسته شده بود گفت: حاال می خواهی چه کنیم؟ مرد گفت :معلوم است باید شبانه فرار کنیم وگرنه فردا صبح کشته میشوم .زن گفت تو که شبها چشمت نمی بیند.

مرد گفت : خب تو که هستی! باید راهنمایم شوی. شب که شد زن سر کشید و دید که هیچ کس دور و برشان نیست ، خرشان را برداشتند و راه افتادند .زن گفت حالا از کجا برویم که ما را نبینند ؟ مرد گفت : از راه جنگل زن جلو راه افتاد و مرد که دم خرش را گرفته بود تا گم نشود، پشت سرش قدم بر می داشت.

کمی که جلو رفتند ، صدای زوزه گرگها زن را ترساند .چند بار به مرد گفت: از خر شیطان پایین بیا، بیا برگردیم ،:صبح می رویم به پیش حاکم می گوییم که تولاف زدی.

مرد گفت : دیوانه شده ای ؟ می خواهی آبرویم برود؟ تازه حاکم مرا می کشد. هر چه جلوتر می رفتند ، زن بیشتر می ترسید و مرد که چشمانش در تاریکی نمی دید، به خرش تکیه کرده بود و با ترکه ای که در دست داشت، هی به پشت سرش می زد.

در میانه راه زن که دید از پس مرد بر نمی آید که برگردند و از طرفی هم خیلی ترسیده بود، بی سر و صدا راهش را کج کرد و برگشت.

و اما مرد بیچاره که نمی دید زنش رفته، به خیال خودش هی با زن حرف میزد. مرد ترسو وقتی دید صدایی از زنش در نمی آید ایستاد و او را صدا زد ولی هیچ کس جواب نداد. مرد دم خر را ول کرد و دو سه قدم به این ور و آن ور رفت و زن را صدا زد.

همین موقع خر هم که ترسیده بود ، پا به فرار گذاشت. مرد ترکه به دست دنبال خرش توی جنگل به این طرف و آن طرف رفت. از طرفی شیر در گوشهای کنار رودخانه لم داده بود، مرد که چشمانش نمیدید ، دم شیر را لگد کرد .

شیر تا خواست غرشی کند ، مرد با ترکه به جانش افتاد و به خیال اینکه خرش را پیدا کرده ، تا شیر خورد کتکش زد.

بعد هم دمش را گرفت و گفت زورم به زنم نمی رسد به تو که می رسد. یالا راه بیفت که الان صبح می شود و همه ما را می بینند. شیر بیچاره که آش و لاش شده بود ، بی هیچ غرشی راه افتاد و راه شهر را در پیش گرفت مرد در راه هی به خیال خودش ، با خرش حرف میزد و غر میزد که زن هم زن های قدیم. دیدی چه راحت مرا گذاشت و

رفت ؟ مگر اینکه دستم به او نرسد. مرد حرصش که می گرفت، با ترکه ضربهای به شیر میزد و میگفت: هی خر بی صاحاب بجنب ،االان صبح می شود.

شیر بیچاره که تمام بدنش از ترکه های مرد خونین و مالین شده بود ، دم بر نیاورد. همانطور سرش را پایین انداخته و به طرف شهر آمد.

دم دمای صبح مردم دیدند که ای وای، مرد ترسو دم شیر را گرفته و دارد می آورد. زود خبر را به حاکم رساندند، حاکم که آمد ، شیر دیگر نای راه رفتن نداشت.

همانجا جلوی پای حاکم افتاد. آفتاب داشت طلوع می کرد و مرد تازه چشمانش شروع به دیدن کرد، همه دورش جمع شده بودند و مرد ترسو را روی دست بلند کردند.

مرد که تازه فهمیده بود که از سر شب به جای خرش با شیر راه می رفته ، از ترس همان جا را روی دست مردم غش کرد. 

 



ارسال شده: ساعت: 8:02

کلمات کلیدی: "مرد ترسو" ، نگاهی به افسانه های ، هرمزگان

برچسب‌ها: فرهنگ و هنر
 
 
بازگشت حجاج هرمزگانی از حج تمتع

ثبت رکورد جدید تولید روزانه آهن اسفنجی در شرکت فولاد هرمزگان

«فولاد هرمزگان» آبرو داری کرد

عزیزی: اشتباه کردم سر تمرین آلومینیوم آمدم!

پرونده پروژه های نیمه تمام آبرسانی بسته می شود