خواندنیها
مرد جوان مدتی بود کنار خیابان ایستاده بود، اما ماشینی رد نمیشد. چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود و در آن خیابان پرت و تاریک پرنده پر نمیزد. بالاخره بعد از مدتی نور چراغ ماشینی از دور دیده شد. مرد جوان که خسته شده بود با امید فراوان دست تکان داد. ماشین جلو پای مرد جوان ایستاد. جوان سوار شد و گفت «خیلی ممنون.» راننده گفت «من تاکسی نیستم، این وقت شب فقط سوار تاکسی بشید.» جوان پرسید «چرا؟» راننده گفت «چون ماشینهای گذری خطرناکند.» جوان به راننده نگاه کرد و لبخند زد. صورت راننده اما جدی بود و پایش را روی گاز فشار داد.
جدیدترین اخبار
کشف بیش از ۱۴ کیلو تریاک در کیش
جنگ با ایران هزینههای وحشتناکی خواهد داشت
معاون رئیسجمهور آمریکا: بهدنبال راهحل دیپلماتیک با ایران هستیم
۵ آمریکایی زخمی شدند
جزئیات نامه شکایت تراکتور از فدراسیون به فیفا
تاکید بر رعایت حاکمیت ملی کشورها در دیدار لاریجانی و وزیردفاع ارمنستان
تغییر تعرفه زمستانی، علت رشد قبوض برق در هرمزگان
تحریمهای جدید آمریکا علیه ایران
وحدت گورزانگ سه امتیاز خانگی را دشت کرد
چگونه با کتاب Tactics for Listening مکالمه را تقویت کنیم؟
شقاق مزمن و عودکننده؛ نشانهها، خطاهای رایج و مسیر درمان اصولی زیر نظر متخصص جراحی عمومی
۳ فال مخصوص ماه رمضان!
آیتالله امام جمارانی درگذشت
جنگنده اف-۱۶ نیروی هوایی کرهجنوبی سقوط کرد
سهمیه آرد دولتی نانوایان متخلف، قطع میشود