11

تیر

1405


فرهنگی و هنری

13 تیر 1394 10:36 0 کامنت

صبح ساحل ، هنری - روز نخست پرواز تهران به بندر لنگه کمتر از دو ساعت طول مي کشد. درهواپيما که باز مي شود، بوي نم و شرجي هوا را حس مي کنم. همه جا رنگ خاک غلبه مي کند بر پهناي آسمان، الا کنار دريا که آنجا همه چيز آبي است، آبي ِ آبي. همه به زبان پارسي سخن مي گويند، ليکن با گويشي بومي، و فهم اين گويش را برايم دشوار مي کند. پيش از آنکه به خانه ي راهنماي محلي اي که از پيش با او قول و قرار همراهي گذاشته ام بروم، و پيش از آنکه ظهر بشود، به بازار مي روم. زنان و مردان همه خيس و عرق کرده، نفس نفس زنان، مشغول کارهستند. قصد داشتم به جزيره ي قشم نيز بروم، اما فضاي اين شهر در نظرم غريب است و گمان نمي کنم به اين سادگي دل بکنم از اين جا.بازار بندرلنگه شايد ديدني ترين جاي اين شهر در روز نخست باشد. زنان با روبندهاي سياه و گاه رنگي با پولک هاي زرين، دست فروشي مي کنند. انبه، ادويه، ميگو، ماهي تازه....گفتم ماهي.... چه صيدي! چه بندري و چه دريايي! مرحوم ساعدي در گزارش هاي خود از اين بندر، به نام بندر مرواريد ياد مي کند. مرواريدي که به قيمت نَفَسِ مردمان اين شهر صيد مي شد تا دل مردي به پولي که از آن به دست مي آورد خوش باشد و زني با آويختن اش به گردن خيال عظمت دريا و قيمتي ترين سنگ دريا را  بر پوست خود احساس کند. شايد احساس خوشي باشد... اما نفَسِ آنها که در زير آب رفت... رفت ! حکايتي است طمع و حرص آدمي براي داشتن و بيشتر داشتن ...روايت است که در زمان قديم، شايد بيش از شست و اندي سال پيش قايق هاي بزرگي بوده است که مردان جوان و قوي بنيه را به چند پول سياه به خدمت مي گرفته تا نفس خود را حبس کرده، به عمق آب شيرجه بزنند و اعماق خليج را به تفحص مرواريد بکاوند و تا نفس در سينه دارند، سبد خود را پر کنند از صدف هايي که شايد در دل آنها مرواريد باشد، و قرار بر اين بوده که اگر مرواريدِ جان و سلامتي شان را در عمق آب جا مي گذاشتند شکايتي در ميان نباشد. رسم روزگار گويا هميشه همين بوده، پول از جان آدمي بيش مي ارزد. خفگي و نفسِ تنگ و خيال پريشان، يادگاري بود که بر جان اين مردان، داغ مي زده؛ داغي چنان سوزناک که خاطره ي تلخ اش در جان فرزندان آنان نيز هنوز باقي است. بعضي در اثر فشار آب دچار اوهام مي شدند، در زير آب برخي در خيال وهم زده ي خود، خيالِ زنان زيبا و فتنه گري را مي ديدند که مي توانستند جانشان را بگيرند، بعضي ديگر دچار ترس از هيبت هاي سياه را مي شدند... و در بازگشت جانشان چنان از اين هراس لرزيده بود که ديگر براي هميشه دردمند و عاجز مي ماندند. داستان هاي بسياري از مشقت معاش و روح خسته و زخم خورده ي صيادان مرواريد در دل مردم باقي مانده است. اينان معتقدند که در زير آب يا در ساحل دريا، موجوداتي هستند که اگر ترس و خستگي و درماندگي بر آدمي موستولي شود، روح را تسخير  مي کنند و براي رهايي از اين دست دردها، چاره اي نيست جز عهد مودت و آشتي بستن با جهان اثيريانِ ناديدني. در بازار، در خانه ها، در خيابان، از هر کس که بپرسي، مي داند بابا دريا و بچه بنينگي و زار و باد دريا چيست و چه بر سر آدمي مي آورد. ظهر خودم را به خانه  مي رسانم، هنوز آنقدرها گرم نيست اما هوا گرفته و شرجي است. راهنماي من مردي است از اهالي بومي منطقه که با همسر و دخترشان مرا مهمان خود مي کنند. محمد پرخو. خانه اي دارند درست کنار ساحل دريا، در گوشه اي دنج با چند اتاق و يک سالن بزرگ و دلي فراخ براي همه ي کساني که به آنجا مي آيند. هوا شرجي  است اما قابل تحمل و عصر پس از غروب آفتاب، لب دريا مي رويم. پاها را که در آب بگذاري، خنکاي غروب را حس مي کني و جانوران ريز ريز، هراسان از دور و بر پاهايت مي دوند تا مبادا به بلاي آدميزاد گرفتار شوند. دورتر، چوب هايي به طول يک تا دو متر، به فاصله هاي تقريبا نيم متري از يکديگر در آب کاشته شده  و مربعي را در آب ترسيم کرده اند. اين ها چيستند؟ ـ مُشتا (moshtâ)، نوعي دام براي صيد صيد. تا جايي که من مي دانم در لغت فارسي معناي معادلي ندارد و گويا واژه اي است بومي. در لغت نامه ي استاد دهخدا، مشتاة به فتحه ي ميم، و به استناد به مهذب السماء به معني خانه ي زمستاني و سرما جاي است، که به نظرم ارتباطي به استفاده اش در بندر لنگه ندارد. در گويش ِبومي تنها جاي مصرف آن ـ تا آنجا که من مي دانم ـ به نوعي دام ثابت، براي صيد ماهياني است که در آبهاي کم عمق مي-آيند و ميروند و گير مي افتند. غروب خورشيد در حصار اين مُشتا، از زيباترين تصاويرامروز من است. از وقتي خُنکاي غروب مي وزد، شهر دوباره زنده مي شود و مردم از خانه بيرون مي خزند، بي صدا و آرام. دوباره به بازار مي روم... در مرکز شهر. از خيابان اصلي که برويد، دست راست، با گرفتن رد بوي ادويه مي توان بازار را پيدا کرد. گياهان بسيار معطر و ويژه اي در اين جا يافت مي شود. دانه-هاي فلفل نکوبيد ه ي قرمز و سياه، برگ هاي خشک و معطر تنباکو، عطر تند چوب صندل و ادويه هاي متفاوت آدم را از هوش مي برد. از قديم سنت است و هنر دختران و زنان که در خانه هاي خود، روبان هاي زرين ببافند و اگر مجالي بيابند در بازار بفروشند. روسري هاي سياه و سفيد را با گل هاي درشت نقره اي و طلايي زنده  مي کنند. شلوارهاي محلي زنان ساق هايي رنگين دارند که با همين روبانها آراسته شده و بي نظيراند. امروز اما دريغ ... جاي بسياري از اين همه گلهاي دست دوز، چادرهاي آراسته به گلهاي ريز، شلوارهاي زردوزي شده و روبان هاي دست باف را سوزن دوزي هاي چرخ دوز، لباس هاي نايلوني و پارچه هايي با گل ها و رنگ هاي مرده و کدر پر کرده است. امروز بيشتر زناني که فن زري دوزي يا زري بافي را مي دانند، مهجور و خلوت در خانه هاي تاريک و کنار ديوارهاي نيم فروريخته، تنها براي دل خود گه گاه چيزي مي بافند، چرا که قيمت زري دوزي هاي ماشيني ارزان تر است و امروز خريداران بيش از آنکه به هنر دست فکر کنند، به قيمت ها نگاه مي کنند... بگذريم... مي گفتم... جاي تمام اين رنگ ها و گل ها که از قبل مي شناختم، در ميانه ي بازار خالي است. براي يافتن آنها از چند ده نفر سراغ مي گيرم و سر آخر، يکي مرا به خانه اي مي برد. زني نشسته در کنج اتاق و ديگري در ايوان خانه روبان مي بافند. تشکچه اي کوچک روي ظرفي حلبي گذاشته شده و چند قرقره ي رنگين به يک سر آن وصل شده اند. بافنده با مهارتي باورنکردني، با دستاني که پيداست زحمت بسيار کشيده، قرقره ها را در هم مي بافد. بادا که عمرش چونان اين نوارهاي زرين دراز باشد و دستانش زرين تر. يک نمونه از سربندهايي را که خودش گل دوزي و زري دوزي کرده، به من هديه مي دهد. مي گويد که اين سربندها در گذشته بسيار خريدار داشته اما با وارد شدن روسري هاي جديد، ديگر کسي زري دوزي نمي خرد. چشم مينوازد اين گل هاي زرين ِدوخته شده بر سربند! اين نمونه تنها نمونه اي است که مي يابم، شماره ي تلفن آنها را مي گيرم و مبلغي بيانه مي گذارم تا چند ماه ديگر برايم تعدادي روسري و روبان ببافند و بفرستد. نمي دانم آنها را به چه کسي هديه خواهم داد اما مي دانم که براي حمايت از هنرهاي دستيِ بومي بايد اين کار را انجام دهم. زن مي گويد که اين سربند ها را در گويش بومي ليسو نيز مي نامند. بعدها که به فرهنگ استاد دهخدا رجوع مي کنم مي بينم که ليسو نيز مانند مُشتا به نظر واژه اي است محلي. در بندر  لنگه پارچه هاي لُنگ  مانندي هم هست که به جاي شلوار به کمر و پا مي بندند، و البته گاه روي سر هم مي بندند. نام اين لنگ هاي دست باف ، لنگوته است. در لغت، باز هم با استناد به فرهنگ دهخدا ـ لنگوته به ضم لام، لنگي کوچک است که درويشان و فقيران به سر و پا مي بندند و به عبارت فرهنگ عميد واژه اي هندي است. بعيد نيست که اين واژه هندي باشد و نشان از پارچه هايي بدهد که از هند وارد مي شده اما اينکه چگونه شد که امروز ديگر پارچه ي دست بافت و کتان و ابريشم جايش را به پارچه هاي نايلوني و ريون داده ولي اسمش همچنان لنگوته است، بماند براي دريغ نامه اي ديگر.  با غرور سربند گل نشان را بر سر مي کنم و از بازار مي گذرم. بوي دريا مشامم را پر مي کند. نفسي مي کشم و به کنار دريا مي روم..... شب را در بين خانواده ي بسيار مهربانِ دوستانم به سر مي برم... چقدر دل اين خانواده بزرگ است. با هم از داستان هاي بابادريا، اوج، خضر زنده پير و ديو و پري حرف مي زنيم. اعتقاداتشان برايم بسيار جالب است و رد پاي ايران کهن را در تمامي آن ها باز مي يابم.

روز دوم

مرا به منطقه ي کشتي سازي مي برند. مردي را به من معرفي مي کند که اهل پنجاب است اما در کراچي خانه داشته است و حالا دست تقدير او را به ايران رسانده است. او استاد کار است ! استادي واقعي  ! نه بدل و لاف زن! اهل عمل کردن است، بدون هيچ کبر و غرور! او مي تواند بدون نقشه هاي صنعتي و برنامه ريزي هاي پيچيده، تنها با طرحي که بر ماسه ها مي کشد، لنج بسازد. لنجي که سکان دارد و با آن مي توان پنجاه تَن را از اين سوي خليج تا جزيره ها برد. مي تواند لنج ماهي گيري بسازد و همين حالا که من پيش اويم، در حال ساختن چنين لنجي است. به حافظه ي چشمانم اعتماد ندارم. بي ق فه، چون تشنه اي که آب مي بيند، از چشمان پر غرور، با حيا و داناي اين مردِ استاد، تصوير برمي دارم. نه يکي، نه دوتا، نه سه تا، رضايت نمي دهم...اما هيچ يک از عکس ها بوي دريا، بوي خستگي مرد پنجابي و اشتياق من و خيلي چيزهاي ديگر را در خود ثبت نمي کنند، اي کاش اين فن را بهتر مي شناختم. تا عصر در لنج نيمه ساخته مي مانم به تماشا و در سکوت... بي صدا، مي نشينم و ساخته شدن لنج را نگاه مي کنم.

مرد پنجابي، ساکت و آرام، بر ميخ هاي آهنين چکش مي زند، اره مي کشد، چوبها را مي برد، و با ميخ به هم مي دوزد . گاه با لبخندي، به من نگاه مي کند و اين اطمينان را مي دهد که بودنم برايش آزارنده نيست و من هم بي صدا گاه براي خودم پايين و بالاي لنج را مي کاوم و گاه خيره مي نشينم و نگاهش مي کنم. بدنه و عرشه ي لنج ساخته شده است، اما نازک کاري بسيار مانده.

صدايي نيست جز صداي چکش، نفس استادکار و صداي موجي که تن روغن خورده ي لنج را منتظر است. استادکار برايم توضيح مي دهد، که بعد از اينکه ساخت لنج به پايان برسد، ميان درز چوب ها را با طنابهاي آغشته به روغن کوسه، پر مي کنند. فتيله ي روغن اندود به ضرب چکش، فاصله ها را پر مي کند و کوبيدن آن ضرب آهنگي بسيار خاص دارد. تق تق تتق، تق تق تتق. و دومين نفر، با ضرب آهنگي مشابه در جايي ديگر مي کوبد. تنه ي لنج قوس دارد. کوبيدن در قسمت پايين صدايي بم تر ايجاد مي کند و رديف بالا، صدايي زيرتر...و اين است نخستين آواز لنج که زبان رمزين آن را فقط او مي شناسد. از گذشته ياد مي کند که لنج ها پارويي بوده اند، و ملوانان و پاروزنان براي هماهنگ شدن، آوازهايي مي خواندند که امروز با آمدن موتور و صيدهاي صنعتي همه ي اين ها تقريبا فراموش شده اند. در ميان موسيقي شناسان، اين آوازها را موسيقي يا آوازهاي کار مي نامند که به نوعي در تمامي ايران و در تمامي حرفه هايي که با دست سر و کار دارند، خوانده مي شدند و البته درست مانند گلهاي سربندهاي زريدوزي شده و روبانهاي زربافت، اين آوازها نيز در سايه ي قدرت صنعت و ماشين حاشيه نشين شده اند. شب با روياي اين موسيقي به خواب ميروم. پنکه ي سقفي خانه  ميچرخد و خواب مرا با خود مي چرخاند و مي چرخاند و ...ديگر هيچ.

روز سوم

فردا صبح به وقت طلوع مهر، کنار دريا نشسته ام. بي صدا. دريا آرام است و قرار است امروز مرا به قدم گاه خضر ببرند. منتظر مي مانم.  يک چاي صبحگاهي و نان و پنير مي خوريم و راه مي افتيم. آب اينجا مزه ي خاصي مي دهد. انگار تلخي يا شوري دارد ولي نمي دانم چه سري است که اين تلخابه به صفاي مردمانش گوارا مي شود. خضر زنده پير، از آن نام هايي است که در بسياري ديگر از نقاط ايران نامش به احترام شناخته مي شود و به خيال مردمان اين شهر، خضر در تمام خانه ها، در پاي تمام درختان خرما، در خلوت تمامي بيماران، در تمامي راه هاي دريايي و حتي بيابان هاي دورافتاده، و بسياري ديگر جاها، براي ياري درماندگان هميشه زنده و حاضر است. در باور مردمان اين ديار،خضر گه گاه خود را بر آدميان آشکار مي کند. اگر فرد ِخوش اقبالي او را ببيند و بازبشناسد، در محلي که او را ديده، برايش قدمگاهي بنا مي کند که از آن پس محل خير و برکت مي شود. يکي از اين قدمگاه ها در ميان راه بندرلنگه و بندر کنگ در بالاي تپه اي کوچک قرار دارد. خانه اي است گلي، با گنبدي کوچک که بر فراز آن پرچمي به رنگ سبز تيره افراشته شده-است. وارد قدمگاه که مي شويم اتاقکي در ميان است. داخل اتاق عطر آگين است و با پارچه هاي سبز آراسته. بوي عطر برايم ناشناخته است. مي-پرسم. مي گويند اين عطر گِشته است. گشته معجوني است که براي سوزاندان درست مي شود. مخلوطي از چوب صندل، عصاره ي شيره ي خرما و چند گياه معطر ديگر. اينها را خوب با هم مخلوط مي کنند که مي شود گِشته، آن را روي زغال مي گذارند و دود معطر مي پراکند. در قدمگاه، خبرديگري نيست اما فضا به طور مشهودي از حضوري غريب، سنگين و بدون شک مقدس، آکنده است. بدون پنجره بودن و طاقچه ها و قوس سقف درست مهرابه هاي مهري را ماند، مي دانم که از يک جنس اند. اين را گفتم تا آن که راز مي داند، در اين مثال غور بيشتر کند. لختي مي نشينم. نفس مي کشم در فضاي خضر زنده پير و مريدش الياس. برايم تعريف مي کنند، روايت است که اگر خضر بر صخره اي  بنشيند، به گاه برخاستن، بر جاي او سبزه و ريحان خواهد روييد و اين همان نشان اخضر بودن و شايد وجه تسميه ي نام او باشد. و اما الياس مريدي است بس وفادار و لايق که خضر را در همه جا همراهي مي کند. مرد ديگري که به قدمگاه آمده مي گويد خضر فرمانرواي درياها است و الياس نگهبان خشکي ها و بيابان ها. هر مسافري که در دريا و بيابان سرگشته و حيران بماند، خضر و الياس او را ياري خواهند کرد. از خيال اينکه روزي صاحب نام خضر از اين محل گذشته باشد و امروز من اين محل را مي بينم، اينکه زمين و دريا براي من آدميزاد نگهباناني را دارد، حس امنيت و آشتي مي کنم و احساس خوبي دارم. در مسير بازگشت از آب انبارهاي متروک رد مي شوم. آب انبارهايي که به جاي آب زلال براي نوشيدن ـ اگر خوش اقبال باشند ـ امروز آبي گند گرفته و سبز را در دل خود دارند و اگر بداقبال باشي، جز تاريکي و خلوت و ترس هيچ نمي بيني. بندر کنگ در پنج کيلومتري بندر لنگه  است. به ديدار زني مي رويم. از آن شيرزنان درشت قامتي که دل حور و پري دارند. در کوچه هاي باريک و خاکي، اين زن در خانه ي کوچک خود رازي را پنهان کرده است. او از پدر خود يک ساز موسيقي به ارث برده. اين ساز نامش تنبيره است و به احتمال زياد افريقايي است. زن برايم تعريف مي کند «بادها موجوداتي هستند که جان و روح مردم را تسخير مي کنند و اين تسخير آنها را مجنون مي کند. ديوانه مي شوند. براي اين که بادهاي تسخيرگر آرام شوند و بيماران آرامش  را بازيابند، بايد برايشان ساز و دهل زد، تنبيره زد. تن بيمار را عطرآگين  کرد و آييني برپا کرد و آنقدر به محضر باد فديه و قرباني داد، تا جان قرباني اش را رها کند و بيماري را از تن بيمار به در کند» مي گويد علاوه بر بز و گوسفند و مرغ سياه و سفيد و ريحان و حلوا، يکي از مهم ترين قرباني هايي که براي آرام کردن بادهاي برآشفته بايد داد، گاو نر است. گردن قرباني با گردن بندهاي ريحان و معطر شده، مي بايست به وقت طلوع خورشيد رو به مشرق نگه داشته  شود و گاو ذبح شود؛ باز هم رد پاي مِهر. اين آيين کهن را زار مي نامند و ساز تنبيره، سازي است که در يکي از انواع اين آيين که نوبان نام دارد نواخته مي شود. تنبيره سازي است مثلث شکل. ساختاراش اينطور نشان مي دهد که تاريخي قديمي دارد و به دليل حرمت هايي که شامل نگه داري و نواختن آن مي شده و مي شود، خوشبختانه در ساختار اصلي اش دست برده نشده و هنوز شکل و شمايل باستاني خود را حفظ کرده است. کاسه اي گرد در پايين دارد که روي آن پوست ضخيمي کشيده شده و در پشت گردي کاسه اين پوست با طناب هايي ثابت نگه داشته شده. روي اين پوست دو سوراخ تعبيه شده است که در آن دو دسته ي چوبي به صورت ناموازي و به شکل عدد هفت قرار گرفته اند. در فاصله ايي حدود هفتاد سانتيمتر بالاتر اين دو دسته ي چوبي با طوقي به يکديگر وصل شده اند. زن پيش از دست زدن به ساز، به بيرون از اتاق مي رود و با دستان شسته باز مي گردد. از روي طوق شش تاربه روي پوست کشيده مي شود که نوازنده با مضرابي از جنس شاخ گاو، بر آنها زخمه مي زند. نواختن ساز را به من نشان مي دهد اما به نظر مي رسد که نواختن تنبيره فنوني دارد که او به طور کامل نمي داند. در دو گودي روي پوست ساز، همانجا که دو دسته ي چوبي در آنها نصب شده اند، يک تخم مرغ گنجانده شده. زن مي گويد که اينها خوراک هستند. خوراکي که ساز از آن ها تغذيه مي کند. بر گردن ساز چند گردن بند ريحان آويخته شده-است. بياد مي آورم که ريحان گياه باستاني ميتراييان بوده و داشتن گياه ريحان بر گردن نشان ميترا، الهه ي خورشيد و مهر است؛ اما گمان نمي کنم که اين زن از اين نشان چيزي بداند و در عين حال حضور اين گياه، در شهري که سبزي جات آنقدرها در فرهنگ غذايي جاي ندارند و به دليل گرما کشت نمي شوند، نشان از اهميت نماديني دارد که به احتمال از ديرباز در حافظه ي تاريخي او مانده است. زن برايم توضيح مي دهد که بادها بر سه گونه اند: اگر مسلمان باشند و اهل سمت جنوبي خليج فارس نامشان مشايخ است، اگر عرب باشند و اهل مصر، نامشان نوبان است و اگر افريقايي و نامسلمان باشند نامشان زار است. البته به کليت اين سه گروه نيز زار مي گويند ولي در دل خودش، اين سه دسته ي جداگانه را هم دارد. برايم توضيح مي دهد  که هر بادي مي تواند به دلايل متفاوت و با بيماري هاي مختلف جان آدميان را برنجاند، و روح آنها را پريشان کند...مي گويد و از هر بادي داستاني را برايم تعريف مي کند. دينگ مارو، بانيان، شيخ شنگر، شيخ عبدالقادر گيلاني و ... هر کدام را با داستاني به من معرفي مي کند. مثلا مي گويد شيخ ايدروس، مردي است با چشمان زرد، دستار زرد و قامتي بلند. نقل است که مزار يا قدمگاهش در يمن است. مي دانم که درست مي گويد. پيش از اين از استاد يمن شناسم شنيده ام که در يمن آرامگاه شيخي به نام شيخ ايدروس زايرين بسيار دارد. اما اين زن، هرگز از بندر لنگه دورتر نرفته، از همين رو داستان هايش برايم بسيار جالبتر مي شود. مي گويد روايتي است که در گذشته، نجار متبحري نذر مي کند که اگر شيخ ايدروس نيازش را برآورد، دري منبت و زيبا براي آرامگاهش بسازد که تمامي استاد کاران نجار از زيبايي آن در حيران بمانند. نيازش برآورده مي شود و مرد به ساختن نذر سالها بر چوب توت و گردو قلم مي زند و دري مي سازد بي مانند. وقتي درمنبت کاري شده، تمام مي شود، مرد آن را به ساحل مي برد. اما از هر يک از ناخداهايي که بار سفر بسته اند به نيت کرانه هاي يمن، مي خواهد در را به يمن برسانند، کسي قبول نمي کند. مرد نا اميد و دلسرد، رو به جنوب ايستاده مي گويد : يا شيخ ! نيازم را برآوردي، نذرم را ادا کردم، اما دريغ، جوانمردي نيست که آن را به تو برساند، آن را به دريا مي سپارم، باشد که به دستت برسد. ملواناني که همان روز صبح به قصد يمن به راه افتاده بودند، ماهها بعد که به ساحل بندر بازمي گردند، مي گويند چند روز بعد از هجرت شان به قصد يمن، وقتي رسيدند، ديدند که در بر چهارچوب آرامگاه نصب شده بود و هيچ کس نمي داند چه کسي در را با خود به آرامگاه برده و هيچ کس نديده است که چه وقت اين در بر چهارچوب آرامگاه نصب شده است. زن اين را با چنان هيجاني برايم تعريف مي کند که خودم را از ياد برده ام و وقتي دوباره هوشيار مي شوم، مي بينم که از گرما خيس عرق شده ام. خداحافظي مي کنيم و بازمي گرديم به قصد بندر لنگه و در راه بازگشت، من در خيال با امواج و سوار بر در چوبين، مي روم  تا آرامگاه شيخ ايدروس و بازمي گردم. عجب ديار غريبي است جهان خيال و خيال پردازي. اززن پرسيدم چرا چشمان شيخ ايدروس زرد رنگ است ؟ نمي داند. مي پرسم چرا دستارش زرد رنگ بوده است، باز هم نمي داند و من باز هم با دنيايي از خيال و چشماني گنگ به بندرلنگه . اما چرا اينهمه نشانه، از آيين ها و شخصيت هاي گذشته هنوز در اين جا ديده مي شود ؟ نمي دانم.

باز هم غروب مسخ کننده ي خليج فارس و درياي آبي و آرام. شب با دختران محلي از آوازهاي حور و پري هايي حرف مي زنيم که در باور اين مردم بر روي آب راه مي روند و با دامن هاي سبز و گسترده روي آب و موهاي کمند سياه، آوازهايي مي خوانند! حتي تصور اين داستان ها هم برايم جالب است. چشمهايم را مي بندم. بوي خاصي مي دهد اين دريا. با بوي درياي خزر فرق دارد. بسيار فرق دارد. با چشمان بسته زني را در خيال مي بينم که با دامني از حرير سبز و گيسواني افشان روي آب راه مي روند و با صداي بهشتي خود، آوازي مي خواند که مرا به خواب مي برد، بوي ريحان به مشامم مي رسد و پشت پلکهايم از نور زرد رنگ خيال پر مي شود. شب، نمناک و داغ به صبح مي رسد تا دوباره همه جا را بسوزاند.

روز چهارم

امروز به ديدار زن ديگري مي روم. مي گويند او تنها زني است که بر ديوها غلبه مي کند. از زنده بودن اسطوره ها، آن هم تا اين حد، در اين منطقه به وجد مي آيم. انگار نه انگار که براي من، دردنياي واقعي اي که مي شناسم، ديو و جن و پري، از جنس داستان بوده اند؛ اين جا، همه ي اين ها واقعي هستند و آنها که باورشان دارند، در زندگي روزمره ي خود، هر روز، با اين موجودات سر و کار دارند. زن در خانه اي مانند ديگر خانه ها با روبنده به استقبال من مي آيد. با آب و کمي شيريني از من پذيرايي مي کند و داستان اش را اين طور مي گويد : « صحرا و بيابان، مقر ديو ها است. اگر کسي به حيطه ي آنها تجاوز کند، جانش را بيمار مي کنند، مجنون اش مي کنند. فردي که پا در حريم ديوها بگذارد، از آدم به دور مي شود، منزوي و کم حرف مي شود. گريه مي کند، دل به کار نمي دهد و خلاصه ديوانه مي شود. براي او بايد مجلسي گرفت».

ـ اين مجلس چه آدابي دارد؟ آنها را چه کسي به تو ياد داده ؟

ـ پدرم. او هم از پدر و پدر جدش ياد گرفته بود. يک روز سه شنبه صبح، قبل از طلوع آفتاب به بيابان مي روم. من مي دانم که ديوها بيشتر کجا پرسه مي زنند. از همان جا شروع مي کنم. هر ده قدم، يک تخم مرغ روي زمين مي گذارم، تا برسم خانه، آفتاب درآمده و من از خانه ي ديو تا پشت بام خانه ام را با تخم مرغ علامت گذاشته ام. ديو، سر وقت طلوع، گرسنه از خواب بيدار مي شود. تا به بيابان مي آيد به جستجوي خوراک، تخم مرغ ها را مي بيند. آمدنش تا ظهر طول مي کشد. من تا برگردم دخترها در خانه شروع به دهل کوبيدن مي کنند و فرد مجنون، با چادر سفيد در ميانه ي آوازخوانان و دهل کوبان مي نشيند. ديو هم رد تخم مرغ ها را مي گيرد و به مجلس ما نزديک مي شود. دختران دهل مي کوبند، آواز مي خوانند و خورشيد که به ميانه ي آسمان رسيد، من مي دانم که ديو پشت در خانه ي من است. در را باز مي گذارم و به پشت بام مي روم. دخترها هم چنان دهل مي زنند و مي خوانند. من عصاي خيزران ام را در دست مي گيرم و در حالي که حضور ديو را حس مي کنم، يک گوني پر از کاه را از پشت بام به پايين پرت مي کنم و با صداي بلند فرياد مي زنم : «هر کسي که اين فرد را بيمار کرده، مثل اين گوني کاه به پايين خواهم انداخت». ديو که پشت در خانه ي من ايستاده و از شنيدن لرزش پوست دهل ها داخل خانه نمي آيد، صداي مرا مي شنود و حساب کار دست اش مي آيد. ترس و دلهره اي را که در بدن فرد بيمار انداخته برمي دارد و باقي تخم مرغ ها را هم در توبره اش مي گذارد و به بيابان باز مي گردد. من پايين مي آيم و يک مرغ سياه يا سفيد را قرباني مي کنم. خون اش را بر دستان و بدن بيمار مي کشم و لاشه ي مرغ را به بيابان برده، نزديک خانه ي ديو مي گذارم. بلند مي گويم: «هر چند کسي از ما را بيمار کردي، ولي ما به تو تخم مرغ داديم، مرغ هم داديم، شر و بدي را از ما دور کن». ديو ها که مرا مي شناسند و از من حساب مي برند، سلامتي بيمار را به او برمي گردانند و بيمار دوباره جانش جوان مي شود». باز هم غلبه ي انسان بر طبيعت به واسطه ي خردمندي انساني و خيال پردازي اي که او را از ساير حيوانات جدا مي کند.

ـ شما خودت ديو را ديده اي ؟ چه شمايلي دارد؟

ـ ديوي که من ديدم، مثل آدميزاد است. مثل شاهزاده هاي نفرين شده. قدش دوبرابر من است. موهاي بلند دارد و صورت نازيبايي دارد، اما سيرت-اش آنقدرها هم بد نيست. گفتم ! عين شاهزاده اي از آدم به دور و نفرين شده است. هر چند قد و قامت اش بزرگ است، اما انگار ذات اش خوب است ولي از ما آدم هاي امروزي ميترسد و کساني هم که ديو را نمي شناسند، از او مي ترسند چون بزرگ است. اما خدا مي داند که چرا ترس از آنها، مرض و درد را در دل آدمها مي اندازد.

يک زن ديگر که در خانه حاضر است، حرف هاي زن اول را تاييد مي کند و اضافه مي کند که اين زن، سالار ديوها است! تنها کسي است که مي تواند قربانيان ديوها را نجات دهد. بعد که زن اول به مطبخ مي رود، آهسته به من رازي را مي گويد : «مي گويند که جد خود اين زن به ديوهاي نيک سرشت برمي گردد، براي همين است که ديوها از او فرمان مي برند». پشتم مي لرزد، نمي دانم از ترس است يا هيجان. از فکر اينکه در حضور نواده ي ديو نشسته باشم دست و پايم سرد مي شود. ديو نيک سرشت ! شاهزاده هاي نفرين شده! خدايا ! زير پوست داغ اين شهر در باور و در دل اين مردم چه رازها که نخفته است. باز هم من و رازهاي ندانسته  و حيراني... اين جا کجا است؟ جهان ديوها و پري ها و بادها؟ من اينجا چه مي کنم ؟ چه کسي مي گويد اين ها خرافه است ؟ خرافه يعني چه ؟ يعني آنچه ديگران باور دارند و ما با عقل سليم و بي نقص مان آن را نفي مي کنيم؟ شايد آنها نيز عقايد ما را نفهمند! آنوقت آنها هم به ما خواهند گفت که خرافاتي هستيم؟ نمي دانم.

اگر سر ظهر از خانه بيرون برويم، از تيغ آفتاب در امان نخواهيم بود. چه بهتر ! نمي توانيم از خانه ي زن مهرباني که ديوها از او حساب مي برند بيرون بياييم؛ مي مانيم. حس غريبي دارم. دغدغه ي سفرم از موسيقي به اسطوره ها معطوف شده است. زن ديو سالار دوباره داخل اتاق مي شود، از ديدن اش دوباره مي لرزم. مي گويد مي خواهم قليه ماهي درست کنم. بالاي سرش در آشپزخانه مي ايستم و دستور پخت قليه ماهي را از او ياد مي گيرم : «ماهي بايد بدون  استخوان باشد، حلوا، شوريده يا هامور. اين که الان من خريده ام شوريده  است». اول يک پياز درشت را ريز مي کند و در تابه، با روغن تفت مي دهد. پيازها که خوب طلايي شدند، گشنيز و شنبليله و يک کله سير خرد شده را به آن اضافه مي کند. همين که سبزي ها را ريخت و تفت داد، تکه هاي گوشت ماهي را که به اندازه ي کف دست آنها را بريده، نمک اندود مي کند و با کمي فلفل آغشته مي کند و آنها را به پياز و سير و سبزي اضافه مي کند. ماهي ها که تفت داده شدند، تمر هندي و کمي رب گوجه فرنگي محلول در  آب را اضافه مي کند. صورت اش عرق کرده. چمباتمه زده پاي اجاق و ساکت غذا مي پزد. با گوشه ي دامن چين دارش، دستان اش را و پيشاني اش را پاک مي کند. من را نگاه کرده، لبخند مي-زند. باز ناخودآگاه مي لرزم...مي دانم، از شوق است. از شوق همنشيني با کسي که با ديگران فرق دارد. او اين را مي فهمد. به حياط مي رود و من پاي اجاق به بهانه ي خوراک منتظر مي مانم تا آب جوش بيايد اما در واقع به دنبال لختي تنهايي هستم تا بتوانم اين هيجان را بفهمم و مزه مزه کنم. خورشيد در ميان آسمان است. هوا آنقدر گرم شده که ديگر واقعا نمي شود بيرون رفت. زن بازمي گردد. مي دانم که مي داند چقدر مشتاق ام باز هم بشنوم. بي مقدمه مي گويد : «ديوها از آدم ها که بدتر نيستند ! وحشتناک ترين موجود روي زمين آدميزاد است. ديو که ترس ندارد. او از ترس ما در بيابان پنهان شده و ما براي خودمان خوش خوشک راه مي رويم ! منتها چون از او مي ترسيم و نمي شناسيم اش، اين ترس اش ما را بيمار مي کند». باز نفس ام بند مي آيد. راست مي گويد ! اما گويا اندازه ي من را مي فهمد و مي داند که اگر بيشتر بگويد حيران مي شوم، ديگر ادامه نمي دهد.

ناهار بسيار لذيذ است. تا به حال ماهي به اين لذيذي نخورده ام. بي منت و بي تعارف، سفره پهن مي شود. خوان نعمت را مي گستراند و چهار نفري خوراک مي خوريم. پيشنهاد مي دهند، اگر خواستي، عصر برويم نقش حنا برايت بزنند.

البته که مي خواهم ! اين که سوال ندارد !

ظرف ها را نمي گذارند بشويم و بعد از ناهار قهوه مي آورند؛ قهوه اي معطر و سبک، عالي است! مي گويند دانه هاي قهوه را از دوبي مي آورند و زن ديوسالار مي گويد، که حتما بايد دانه هاي قهوه را خودش بکوبد و مي گويد آنها درست قهوه را آسياب نمي کنند، عطرش در نمي آيد. مي گويد «من قهوه سابيدن را خوب بلدم».

سنت نوشيدن قهوه در ميان ساحل نشينان خليج فارس، چه در سوي ايران و چه سمت سواحل جنوبي و عرب نشين، بسيار رايج است. رسم است که نبايد فنجان قهوه را پس از نوشيدن به زمين گذاشت. اگر خواستي دوباره برايت قهوه بريزند، کافي است فنجان قهوه را در دست راست نگه داري و چند بار تکان اش بدهي. ميزبان خواهد فهميد که تو باز ميل به نوشيدن داري. برايت خواهد ريخت. اگر دستت را همين طور ثابت نگه داشتي، مي فهمند که ديگر ميل نداري و فنجان را بي تعارف دروغين از تو باز پس مي گيرند.

بعد از نوشيدن قهوه، در زير پنکه ي سقفي و سر و صداي بي وقفه ي کولر گازي کمي استراحت مي کنيم. اين استراحت ظهرگاهي در همه جا رايج است، از کاسب و فروشنده بگير تا کارگر و خانه دار. روزهايي که توان تحمل آفتاب داغ را داشتم، و به وقت بسته بودن بازار در خيابان ها پرسه مي-زدم، بارها ديدم که باربرها روي چرخ هاي خود به خواب رفته اند و زنهاي دست فروش پاي بساط، دراز کشيده اند و سنت خواب ظهرگاهي را به جا مي آورند. اما به نظرم امروز گرما امان آدم را مي برد! نمي شود تاب آورد.    ساعت 5 است. هنوز آفتاب داغ است و زمين تفته. ولي ما راه مي افتيم و مي رويم. خداحافظي با اين زن برايم آسان نيست. دلم مي خواهد بمانم... به خانه ي راهنمايم باز مي گرديم و اين بار دخترش و يکي دو تا از دوستان اش مرا همراهي مي کنند. مرا به خانه ي ديگري هدايت مي کنند. دختري جوان و خوش سليقه قرار است با حنا بر روي دستهاي من نقش گل و بته بياندازد. اين طور است که حنا را با آب مخلوط کرده، خوب به هم مي-زنند. مخلوط که يکدست شد، آن را در کيسه هاي نايلوني مخصوص مي ريزند و حنا را به گوشه ي کيسه هدايت مي کنند. جنس کيسه ضخيم است و به راحتي پاره نمي شود. سر کنجي کيسه را با يک سوزن سوراخ مي کند و دست مرا در دست اش نگه مي دارد. مي گويد « کمي مي سوزد ولي اهميت نده، چند دقيقه بعد سوزش اش خوب مي شود». مي پرسد : «از کجا تا کجا بکشم؟ اين  جا مرسوم است که تمام دست، لاي انگشتان، و روي دست تا مچ را نقش مي زنيم». فکراينکه دور انگشتانم پيچک و نقش باشد کمي برايم غير معمول است، ترجيح ميدهم اين تجربه را روي ساق دستم ببينم که اگر برايم غريب بود چاره اي داشته باشم. مي گويد «پس از مچ دست مي زنم تا بالا» و شروع مي کند. باور نکردني است! با مهارتي غير قابل تصور، بدون نقشه شروع مي کند. اول گلي مي کشد، و دور گلبرگ ها را با پره هاي برگ و پيچ پيچک ها مي آرايد. از دل گل پيچکي در مي آيد و دور مچ دست ام مي پيچد، غنچه مي دهد، برگ مي دهد و يک گل بزرگ، يک گل کوچک، و دوباره، دوباره نقش اسليمي و گل شاه ختايي و واي ! باور نمي کنم ! گلستان شدم. گل و برگ، پيچک و ريشه هاي پريشان، گل، گل و باز هم گل از دستانم بالا مي رود. اما امان از سوزش اين حنا !

ـ اين ديگر چه حنايي است ؟

ـ حناي عربي است !

ـ يعني چه ؟

ـ يعني از دوبي مي آيد.

ـ خوب چرا مي سوزاند؟ حنا که نبايد اينطور بسوزاند!

ـ اين حنايش با حنايي که روي سر مي گذارند فرق مي کند. اين رنگ دارد و ماده اي هم دارد که باعث شود رنگ بيشتر در پوست نفوذ کند و ماندگاري اش بيشتر شود.

تازه مي فهمم که تا چند ماه احتمالا اين گل ها با من خواهند بود. پاک نشدن گل ها هيچ، از سوزش و خارش اشک به چشمانم مي آيد. غير ارادي است ! زن هاي حاضر در اتاق مي خندند و باب شوخي و خنده  باز مي شود.

ـ اوه ! چه بي طاقت !

ـ زن هاي شهري همين طوراند، ادا زياد دارند.

مي گويند و بي دريغ مي خنديم. شوخي هاي زنانه را آغاز مي کنند و اين نشان دوستي است. يعني من را ديگر آنقدرها هم غريبه نمي بينند. خوشحالم و از شوخي هايشان اصلا ناراحت نمي شوم، از ته دل صادق اند و البته راست مي گويند، اما همه ي اينها از سوزش حنا کم نمي کند. در مقابل استقامت و صبوري زنهاي اين  ديار، کساني مثل من بسيار بي طاقت و رنجوراند. هر چند تلاش مي کنم اما صبوري، صفتي است که من به شخصه آنقدرها خوب درک اش نکرده ام. زنان زحمت کش، هميشه خندان، مظلوم و صادق اين جا واقعا، مهربانند.

تقريبا نيم ساعت مي نشينم. حنا خشک شده و دست که مي کشم از روي پوست دستانم ميريزد. خدايا ! چه گلهايي ! قرمز، نارنجي، قهوه اي بر روي پوست گندمي دستم ريشه کرده اند. مبارک باشد. مي گويد : حالا کمي که بماند نارنجي ها هم پر رنگ تر مي شوند.

پول نقش حنا را مي دهم و بيرون مي آييم. همراهم مي گويد، اين دختر زيباترين نقش ها را در بندر لنگه مي زند، واقعا همتا ندارد. راست مي گويد ! به حق راست مي گويد ! دستانم را که نگاه مي کنم ياد کتاب اردشير مجرد تاکستاني و ياد اسليمي ختايي هاي استاد مطيع مي افتم. ياد گلهاي ريز مينياتورهاي ايراني و ياد ديوارهاي باغ فردوس.

تا خانه که مي رسيم سوزش دستانم را از ياد برده ام. باز هم سوال ها به ذهن من هجوم مي آورند. اين سنت از کجا آمده ؟ يادگار باورهاي توتميک مردم زمان هاي دور و همذات پنداري با طبيعت است يا نه؛ صرفا پاسخي در جواب نياز به زيبايي و زيبايي شناسي و زيبايي جويي و آراستگي در عهد معاصر؟ نمي دانم. راستي چرا ما از کنار آداب و سنت هايي چنين زيبا، بي اهميت مي گذريم و به چرايي و چيستي آنها فکر نمي کنيم؟

احتمالا باز هم مثل پاسخ تمامي ندانسته هايم، ندانسته مي ماند.

روز پنجم                                                         

امروز قصد دارم، بندر لنگه را وجب کنم. از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب. از بندر لنگه تا بندرعباس 192 کيلومتر راه است. در تاريخ آمده است که اينجا از قديمي ترين بندرهاي دنيا است. در بخش شمالي بندر، جايي است که زمين اش باير و خشک است. به اين منطقه، شوره زار مهرگان مي گويند. مهرگان از باستاني ترين جشن هاي ايراني و مهر روز از مهر ماه را گويند. در باب وجه تسميه ي نام اين منطقه  هيچ کس چيزي نمي داند. شمال شهر دامنه ي زاگرس است. دو قله ي معروف در منطقه، در شمال شرق کوه شب و در شمال کوه باديني است. مسجدهاي شهر ديدني هستند. معماري متفاوت و محيطي آرام.  مناره ي ابن عباس يکي از بناهاي قديمي شهر محسوب مي شوند. تاريخ ساخت آن به دوره ي قاجار بر مي گردد. پياده به قصد ديدارخانه هاي قديمي شهر در کوچه ها با دوربين سنگين آويزان به گردن، پرسه مي زنيم. راهنمايانم درمانده شده اند، اما بسيار با وجدان اند، براي نان حلال کم نمي گذارند. پا به پاي من تند و کند، از کوچه اي به کوچه ي ديگر مي رويم. زير لب زمزمه مي کنم .... به سان رهنورداني که در افسانه ها گويند.... يکي از همراهانم تازه عروس است. او که ذوق مرا براي شناختن اين شهر دانسته، از خاطرات خودش برايم تعريف مي کند : «اين جا اگر خانواده ها دستشان به دهنشان برسد، عروسي شان هفت روز طول مي کشد. اما الان ديگر بيشتر سه روزه برگزار مي شود. هر روز عروس يک دست لباس مي پوشد. سرخ، سبز و زرد يا طلايي يا سفيد. ». تازه عروس ادامه مي دهد «عروس هر روز بايد يک سرويس طلا بياندازد. راستي شما دلتون مي خواهد که طلاهاي عروسي من رو ببينيد » !

ـ البته که مي خواهم !

«برگشتيم برويم خانه ي ما، نشانتان مي دهم. لباس هاي عروسي ام را هم دارم.» باور نمي کنم اينقدر مهربان و صميمي باشند، چه راحت در خانه شان را به روي همه باز مي کنند. در شهر از ترس و واهمه اي که در دل داريم، از احساس مدام نا امني شايد، هميشه درها که قفل است هيچ، يک در آهنين چهار قفله هم پشت آن، ديوارها را به هم مي دوزد. لبخند که روي لب نداريم هيچ، از سلام و احوالپرسي با همسايه هاي طبقات ديگرِ مکعب هاي سيماني که خانه مي ناميم، اکراه داريم...پس اگر شهر جاي خوبي براي زندگي است، اين جا کجا است ؟

ـ خوب، باز هم بگو در روزهاي عروسي، ديگر چه مي کنيد ؟

ـ عروس هر روز با دستان و پاهايي که نقش حنا دارد و لباس رنگي و طلا، در ميانه مي نشيند، ساز و دهل و گاه ني جفتي ميآوريم و ميزنند و مي-خوانند و مي رقصند.»

ـ چه مي نوازند ؟

ـ قديم ها فقط ساز و دهل و آوازهاي محلي بود و همه با همين ها مي رقصيدند؛ صبح تا شب. زن ها باسونک مي خواندند و خلاصه خيلي خوش بود.

ـ هنوز هم همينطور است؟

ـ الان هم خوش است ! اما ديگر کسي خيلي آواز خواندن بلد نيست، با ارگ مي زنند و همين آهنگهاي ماهواره يا محلي را مي  خوانند. مردم هم ارگ بيشتر دوست دارند. بهتر است. نوازنده ها هم خسته نمي شوند. براي عروس و داماد حجله مي بندند. اينقدر حجله هاي قشنگي مي بندند! اين کار يک شغل است! ما براي عروسي مان حجله بند از قشم آمد. بعضي دوست دارند مثل قديم ها با پي سوز و پارچه هاي رنگي و آينه و پولکي و زري حجله ببندند اما تازگي ها ديگر پي سوز نمي گذارند، لامپ مي گذارند و خيلي ها هم مدل هاي جديد آوردند و ديگه پارچه هاي محلي به ديوارهاي اتاق حجله نمي بندند، با پاپيون و تور و اينها تزيين مي کنند. با همان کنجکاوي که دارم، موفق مي شوم چند تا حجله که اتفاقا از عروسي هاي اخير هنوز باز نشده را ببينم و عکاسي کنم. عروس و داماد تا چهل روز در همين اتاق هاي تزيين شده سر به بالين مي گذارند. باز هم سوال مي کنم از خودم، رسم ساختن اين بهشت آرام و آذيين شده به رنگ و آيينه و نور از کجا آمده است ؟

دوست تازه عروسم برايم شرح مي دهد، در اين جا رسم نيست که دختر جهيزيه به خانه ي پسر ببرد. حجله را در خانه ي پدر عروس مي بندند. مدتي حدود يک داماد در خانه ي پدر عروس در کنار عروسش ميماند، و پس از يک ماه که نوعروس به شوي خود خو گرفت، به خانه اي ديگر، يا خانه ي پدر داماد مي روند. عروس فقط جامه ها و وسايل شخصي اش را بر مي دارد و خبري از مهريه يا لااقل مهريه هاي توهين آميز و هزاران هزار سکه اي هم نيست. فقط پسر به رسم تشکر هديه اي به عنوان شيربها به مادر عروس مي دهد که آن هم بسيار نمادين است. نوعي سپاس از مادري که همسر امروز مرد را با شيره ي جان پرورده، بهاي اين شيربها زياد نيست تنها به مثابه ي تشکر و قدرداني است. ساعت 2 بعد از ظهر به خانه ي تازه عروس مي رسيم. قرار است لباس ها و طلاهايش را نشانم دهد. اما پيش از آن از فرط خستگي فقط بايد کمي دراز بکشم. چه لطفي ! مرا به حجله هدايت مي کند و مي گويد اينجا تشک نرمي دارد. روي زمين سفت است. دراز مي کشم. باور نکردني است ! هزار تکه شده ام در آينه هاي آويزان و چسبيده به ديوارها و سقف. پارچه هاي زربافت سبز و قرمز و زرين، دور آينه ها را قاب گرفته و يکي در ميان يک لامپ رنگين هم با سيم کشي روي ديوارآويخته شده که البته سيم ها پشت پارچه ها است و ديده نمي شود. خيلي زيبا است. معطر و خنک و آرام. بوي خوشي مي آيد، رايحه ي چوب صندل و بوي کندر. بوي مهرباني مي دهد اينهمه رنگ. در خنکاي پنکه ي سقفي که از آن چند ريسه ي زرين آويزان است کم کم پلکهايم سنگين مي شوند. به نظرم فضايي از اين آراسته تر براي نخستين تجربه هايِ زيباترين حواس انساني وجود ندارد. ريسه ها در هوا مي چرخند و مي رقصند و من چند دقيقه به خواب مي روم، اما هيجان ام نمي گذارد اين خواب سنگين شود. بلند مي شوم و به همراهانم مي پيوندم.

مردم بندر لنگه بسيار صبوراند. بسيار امين. بسيار مهربان. به واقع ! بدون آنکه بگويند پاسدارنده ي مهر و مهرباني هستند. در سکوت و با لبخند منتظر من نشسته اند. قهوه ي بسيار خوش عطري برايم مي آورند. ديگر مي دانند چقدر قهوه براي سرحال آوردن من به کار مي آيد وچقدر به عادت-هاي فرنگي ام قهوه مي خورم که البته مي دانم اصلا خوب نيست. استکان هاي تازه عروس نو و دور طلايي هستند و در يک سيني بسيار زيبا قهوه را مي آورد. لباس هاي عروسي را هم مي آورد. همان که گفته بود ! سبز، سرخ، زرين ! بسيار زيبا و خوش دوخت هستند. زير لباس ها پارچه اي براق دارد و روي تمامي آنها تورگيپوري و پولک دوزي شده به همان رنگ. سربندهاي رنگي هم دارد. دورتادور پولک هاي رنگين، سکه هاي طلايي و مرواريد دوزي. لباس سبز را با خنده و شوخي بر تن من مي کنند. يک کيسه طلا را هم روي زمين پهن مي کند. برق طلاها چشمم را مي زند. خيلي زردتر از طلاهاي رايج در تهران هستند و طرح و نقش آنها بسيار منحصر به فرد و زيبا است. يکي را بر گردن ام مي اندازد و ديگري را بر پيشاني ام ميبندد و من مي خواهم که از من عکس بگيرند اما کار با اين دوربين بد قلق را هيچ کس  نمي داند و همه ي عکس ها تار مي شود، به جز چند تايي که خودم از جامه و گردنبندها مي گيرم.

مي خنديم و شوخي مي کنيم. انگار سالها است مرا مي شناسند. من براي صميمت تلاش مي کنم اما آنها همينگونه که مي نمايند هستند. نوشيدني خنکي مي آورند، از پودر پرتقالي که از دوبي مي آورند تهيه شده. مزه ي قرص جوشان مي دهد. دوست ندارم. اما به صفاي دل ميزبان که برايم اين نوشابه را با مهرباني آورده، چشمهايم را مي بندم و مي نوشم. براي من که حالا يک عروس بدلي شده ام، براي خنده برادر کوچک تازه عروس را هم ميآورند و همه با موبايل هايشان از من وپسر کوچکِ جوان عکس مي گيرند. پسرک از شرم قرمز شده. شايد 7 سال هم کمتر باشد اما مي فهمد که داماد شدن اتفاق مهمي است و مدام تکرار مي کند، آخر من خيلي بچه ام ! چرا من را داماد کرديد ! من بدبخت را ول کنيد! دخترها او را مي بوسند و مي چلانند و او از دست خواهرهاي شيطان اش فرار مي کند. امروز حسابي خنديديم. به راستي که جواني اکسير شادي است.

دخترها همه با گونه هاي قرمز و پيشاني هاي نمناک کنار من مي نشينند. من بسيار سفر کردم، اما اين جمع و اين همه مهمان نوازي را تا به حال تجربه نکرده  بودم. عصر که مي شود و آفتاب از تابيدن آرام مي گيرد، باز راه مي افتيم در شهر. سه دختر زيبا و مهربان، يکي تازه عروس و دو تا دختر هفده ساله و بيست ساله  مرا باز به کوچه پس کوچه ها ميبرند و من باقي مانده ي بناهاي قديمي را يکي يکي ميبينم و حسرت مي خورم که دريغ ! نسل بعد از من اينهمه زيبايي و شکوه نيمه ويران را نيز حتي نخواهد ديد، بعيد مي دانم از ديوارهاي نيمه فروريخته و پنجره هاي وشبک نيمه ويران متعلق به عصر قاجار و ديگر خانه هاي قديمي اين شهر، تا پنجاه سال آينده چيزي باقي بماند. باد و بوران و زمان، حتي خاطره ي آنها را نيز با خود خواهد بود و احتمالا معماران امروز، جاي آنها برج هاي نافرم و بدقواره  و به قول استاد فلامکي مستهجني را طراحي خواهند کرد که هيچ خاطره اي از زيبايي و شکوه اين خانه ها در خود نخواهند داشت. از خانه ي قديمي اي که در يکي از پس کوچه ها مي بينم، تنها چند پنجره ي مشبک باقي مانده، بي هيچ حفاظتي. ساروج اين خانه ها به اصرار مي-خواهد سرپا بماند، اما نمي داند که زور زمانه بيش از اينها است. در شبکه ي مجازي ديده بودم که يک جهانگرد در سالهاي 1345 از همين خانه ها عکس هايي گرفته و امروز  48 سال بعد من از همان خانه ها دارم عکاسي مي کنم. ديوارهايي که من مي بينم تا کمر فرو ريخته اند و از پنجره هاي مشبک تنها چند تا باقي مانده است.  عکس مي گيرم و آرزو مي کنم، اي کاش اين خانه ها دوباره بازسازي شوند و از گزند ويراني درامان بمانند! اينها تاريخ و هويت معماري اين شهر هستند. از پياده روي بسيار خسته شده ايم. دخترها نالان مرا همراهي مي کنند. کفش هاي آنها مناسب اينهمه گز کردن و خيابان گردي نبود. با شرمساري ماشيني  مي گيرم و به خانه  باز مي گرديم. دختر ميزبان که او نيز امروز از همراهان من بود، تمام

دیدگاه ها (0)
img
img

سکه ۱۷۷ میلیون تومان شد

هلاکت ۲ نفر از عاملان شهادت کارکنان فراجا در سیستان و بلوچستان

سازمان بهداشت جهانی: شیوع ویروس هانتا مرتبط با کشتی کروز پایان یافت

پروازهای داخلی و خارجی شنبه و یکشنبه برقرار است

فراخوان عارف برای حضور میلیونی در بدرقه امام شهید انقلاب

موکب‌های زنجیره‌ای برای خدمت‌رسانی به عزاداران برپا می‌شود

محل شهادت شهدای پرواز ۶۵۵ گلباران می‌شود

خروج کالای ته لنجی از استان هرمزگان نیازی به مجوز ندارد

بلومبرگ: کشورهای اروپایی با پرداخت عوارض تنگه هرمز موافقت کرده‌اند

احتمال تغییر زمان برگزاری جام جهانی از تابستان به زمستان

شرق هرمزگان در انتظار رگبار، گردوخاک و وزش باد شدید

آغاز واریز اعتبار 2 میلیون تومانی «کارت امید مادر» از ۱۲ تیر

دستور پزشکیان برای بسیج ظرفیت‌های ملی برای تشییع باشکوه رهبر انقلاب

قهرمانی آسیا برای فرنگی‌کاران جوان ایرانی/ پنج طلا، یک نقره و سه برنز در پاتایا

جزئیات ثبت‌نام دانش‌آموزان اتباع اعلام شد

img
خـبر فوری:

دعوت نهادهای انقلابی از ملت برای حضور حماسی در مراسم وداع با قائد امت