10

تیر

1405


اجتماعی

16 اردیبهشت 1404 11:12 0 کامنت

ریشه‌ی فرهنگی سرکوب احساسات

سرکوب احساسات پدیده تازه‌ای نیست، از دیرباز در بسیاری از فرهنگ ها، احساسات خاصی، به‌ویژه در مردان نشانه ضعف تلقی شده‌اند. برای مثال، گریه‌کردن مردها در بسیاری از جوامع نابجا و ناشی از ضعف تلقی می‌شود. همچنین خشمگین شدن زنان میتواند با قضاوت‌های اخلاقی همراه شود. با ورود به دنیای مدرن، این سرکوب شکل‌های تازه‌تری به خود گرفته است. دیگر کسی مستقیماً نمی‌گوید احساساتت را پنهان کن، اما فضای غالب فرهنگی، نارضایتی از بروز ناراحتی را درونی کرده است. در این فضا، کسی که بگوید خسته‌ام یا افسرده‌ام با واکنش‌هایی چون مثبت فکر کن، از زندگی لذت ببر یا خودتو جمع کن مواجه می‌شود. در روان‌شناسی کلاسیک و معاصر، احساسات منفی مانند غم، ترس یا خشم، نه به عنوان دشمن روان، بلکه به‌عنوان ابزارهایی حیاتی برای سازگاری با جهان بیرونی شناخته می‌شوند. «هالجین» در آسیب‌شناسی روانی تأکید می‌کند که فرار از تجربه هیجانات ناخوشایند، زمینه‌ساز اختلالاتی نظیر اضطراب فراگیر، وسواس و حتی افسردگی است. در واقع احساس غم، ما را به پردازش و درک فقدان دعوت می‌کند. خشم، به مرزگذاری و دفاع از خود یاری می رساند و اضطراب، نشانه‌ای برای توجه به خطر یا بی‌تعادلی در زندگی است.

مثبت اندیشی افراطی

مثبت‌اندیشی در ذات خود مفید است، اما وقتی به افراط کشیده می‌شود و جای پذیرش احساسات را می‌گیرد، تبدیل به مثبت‌گرایی سمی می‌شود. این اصطلاح به وضعیتی اشاره دارد که در آن، افراد خود یا دیگران را وادار می‌کنند در هر شرایطی فقط دیدگاه‌ های خوش‌ بینانه داشته باشند. نتیجه این وضعیت، انکار واقعیت روانی فرد است. رسانه‌های اجتماعی، با تأکید بر شادی‌های ظاهری، بدنی ایده‌آل، روابط عاشقانه، موفقیت‌های مالی و زندگی بی نقص، به تداوم این فرهنگ دامن می‌زنند. در این فضا، افراد ناچار می‌شوند تصویری جعلی از خود ارائه دهند، تصویری که در آن، اندوه، خشم، تنهایی و شکست جایی ندارد. بر اساس دیدگاه‌های نظریه‌پردازانی چون کارل راجرز و فیست، عدم پذیرش تجربه هیجانی اصیل، باعث ایجاد خود واقعی تحریف‌ شده می‌شود. کودکان از همان سال‌های نخست یاد می‌گیرند که چه احساساتی مجاز و چه احساساتی ممنوع هستند. پدر و مادری که به کودک خود می‌گوید: دیگه گریه نکن، بچه که گریه نمی‌کنه یا تو حق نداری از من ناراحت باشی ناخودآگاه به او می‌آموزند که تجربه‌ هایش قابل اعتماد نیستند. برای درمان فرهنگ خاموشی احساسات، لازم است در سطح فردی، خانوادگی و اجتماعی دست به بازنگری بزنیم: گفت‌وگو با خوو تمرین ذهن‌آگاهی، نوشتن احساسات، یا حتی استفاده از جملاتی چون الان ناراحتم و اشکالی نداره می‌تواند گام‌های نخستین باشد . روابط اصیل و برقراری ارتباط با کسانی که فضای امن برای ابراز احساسات فراهم می‌کنند، به بازسازی اعتماد به نفس هیجانی کمک می‌کند.

از طرفی تربیت هیجانی در کودکان می تواند در مورد این مساله یاری رسان باشد. آموزش احساسات و واژگان هیجانی در سنین پایین، پایه‌گذار سلامت روانی در بزرگ‌سالی است. باید آگاه باشیم که احساسات ناخوشایند، دشمن ما نیستند. آن‌ها پیام‌آورند، هشداردهنده‌اند و بخشی از تجربه زیستن ما هستند. در فرهنگی که شادی را به‌عنوان تنها احساس مشروع می‌شناسد، بازگشت به اصالت هیجانی، نوعی مقاومت است؛ مقاومتی سازنده و شفابخش. در نهایت، باید به خودمان یادآوری کنیم که حق داریم گاهی غمگین، خشمگین یا بی‌حوصله باشیم. این، نه نشانه ضعف که جلوه‌ای از انسان‌بودن ماست.

ساختاری برای سرکوب احساسات

سرکوب هیجانات، نه‌تنها به سطح فردی محدود نمی‌شود، بلکه ساختارهای اجتماعی نیز در آن نقش پررنگی دارند. نظام‌های آموزشی، از دوران دبستان، با تأکید بیش از حد بر انضباط، نمره و موفقیت بیرونی، عملاً کودک را از تجربه و بیان احساساتش دور می‌کنند. معلمی که به دانش‌آموز می‌گوید: "این گریه کردن‌ها بچگانه‌ست" یا "احساساتتو کنترل کن"»، ممکن است ناخواسته الگویی از بی‌اعتباری هیجانی به او منتقل کند. از سوی دیگر، بسیاری از فضاهای کاری نیز پذیرای هیجان‌های انسانی نیستند. کارمندی که به دلیل فشار کاری، اضطراب یا ناراحتی دارد، اغلب باید با لبخندی ساختگی در جلسات حاضر شود، چرا که نشان‌دادن آسیب‌پذیری ممکن است به‌عنوان "غیرحرفه‌ای" تعبیر شود. این وضعیت، به شکل‌گیری نوعی نقاب اجتماعی منجر می‌شود؛ نقابی که در بلندمدت فرد را از خودش دور می‌سازد.

روانشناسی غالب و سرکوب هیجانات ناخوشایند

نکته جالب این است که حتی برخی رویکردهای خودشناسی نیز به‌ویژه آن‌هایی که به‌صورت سطحی و تجاری‌سازی‌شده ترویج می‌شوند در عمل نوعی سرکوب عاطفه را تبلیغ می‌کنند. جملاتی مانند"تو همیشه قدرت انتخاب احساساتت رو داری" یا "هر چی فکر کنی همون می‌شی" اگرچه در نگاه اول الهام‌بخش به نظر می‌رسند، اما در بسیاری موارد به انکار پیچیدگی‌های روان انسان و تجربه‌های ناخوشایند او منجر می‌شوند.

تاثیر سرکوب بر سلامت جسمی

بدن نیز از خاموشی احساسات در امان نمی‌مان. روان‌تنی‌ها یا بیماری‌های سایکوسوماتیک، نمونه‌ای از تأثیر هیجان‌های سرکوب‌شده بر جسم‌اند. افراد بسیاری هستند که بدون هیچ دلیل پزشکی مشخصی، از دردهای مزمن، مشکلات گوارشی، سردردهای مداوم یا بی‌خوابی رنج می‌برند. روان‌درمانی روان‌پویشی و بدنی نشان داده‌اند که آزادسازی هیجانات فروخورده، می‌تواند موجب بهبود علائم جسمانی شود. از منظر روانکاوی، سرکوب هیجان بخشی از کارکردهای دفاعی روان است؛ اما وقتی این مکانیسم به الگویی پایدار و فراگیر تبدیل می‌شود، فرد از واقعیت درونی خود گسسته می‌شود. فروید سرکوب را سازوکار اولیه‌ی دفاع از خود می‌دانست که می‌تواند به اختلال‌های نوروتیک منجر شود. در روانکاوی معاصر، تأکید بر این است که فرد باید بتواند احساسات سرکوب‌شده را آگاهانه تجربه و بیان کند تا به انسجام روانی برسد. یکی از موانع مهم در مسیر بیان هیجانات، ترس از قضاوت است. در فرهنگی که آسیب‌پذیری را ضعف می‌داند، بسیاری ترجیح می‌دهند احساساتشان را پنهان کنند تا مورد تمسخر، ترحم یا طرد واقع نشوند. این ترس، به‌ویژه در روابط صمیمی، باعث می‌شود نزدیکی هیجانی کاهش یافته و افراد احساس تنهایی بیشتری داشته باشند؛ حتی در دل رابطه‌ای که ظاهراً نزدیک و صمیمی است.

اما اگر به ریشه‌های وجودی انسان نگاه کنیم، خواهیم دید که احساسات، زبان اصلی تجربه زیستن‌اند. بی‌احساسی، حتی اگر با هدف آرامش یا کنترل باشد، در نهایت به بی معنایی منجر می‌شود. احساسات، رنگ‌های زندگی‌اند، اگر تنها شادی را مجاز بدانیم ، انگار تنها به طیفی از نور اجازه درخشیدن داده‌ایم. روان‌شناسی اگزیستانسیال یا هستی‌گرا، بر پذیرش اضطراب، اندوه و تردید به‌عنوان بخش جدایی‌ناپذیر از انسان‌بودن تأکید دارد. متفکرانی چون اروین یالوم و ویکتور فرانکل، تجربه‌های عاطفی دشوار را زمینه‌ساز رشد معنا، مسئولیت‌پذیری و عمق می‌دانند. در نگاه آنان، احساس ناراحتی نه تنها ناپسند نیست، بلکه فرصتی برای بازاندیشی در ارزش‌ها و انتخاب‌های فردی است.

بنابراین، احیای جایگاه مشروع احساسات، تنها یک ضرورت روان‌شناختی نیست، بلکه حرکتی فرهنگی و حتی سیاسی است. ما با پذیرفتن اندوه خود، با اجازه‌دادن به اشک‌ها، با شنیدن خشم درونی‌مان بدون داوری، در برابر نظامی ایستادگی می‌کنیم که انسان را به ماشین بهره‌وری و خوش‌رویی تبدیل کرده است. این مسیر، مسیری ساده نیست. بسیاری از ما نیاز به بازآموزی داریم، آموختن اینکه هر احساسی حتی اگر ناخوشایند باشد ، حامل پیامی ارزشمند است. آموختن اینکه رنج، بخشی از سفر انسان به سوی رشد، معنا و آزادی ا‌ست.

بیایید اجازه دهیم احساساتمان حرف بزنند، بی آنکه از داوری، طرد یا برچسب‌خوردن بترسیم. شاید در این شنیدن، خودِ گمشده‌مان را دوباره پیدا کنیم.

دیدگاه ها (0)
img
img img
خـبر فوری:

آغاز ثبت‌نام کتاب‌های پایه‌های ورودی از امروز