04

مرداد

1405

اجتماعی

11 خرداد 1404 10:13 0 بازدید 0 کامنت

برای ترویج فرهنگ کتاب خوانی امروز یک حکایت قدیمی از یک کتاب خطی برایتان نقل می‌کنیم. این کتاب متأسفانه از ۵۰۰ سال پیش تا به حال مجوز نگرفته و هنوز منتظر است.

۵۰۰ سال پیش مردی به درمانگاه رفت و گفت:« آمپول دارم، آمپول پنی سیلین، می‌زنی؟» خانم پرستار گفت:« آخرین بار کی پنی سیلین زدی؟» مرد گفت:« همین دیروز.» خانم پرستار که شنید مرد دیروز پنی سیلین زده است، نیازی به تست ندید و آمپول را تزریق کرد. درست دو دقیقه بعد مرد چشمانش از حدقه زد بیرون، غش کرد، دهانش کف کرد، رعشه گرفت و از هوش رفت. ۵۰۰ دقیقه بعد وقتی مرد به هوش آمد، خانم پرستار گفت:« مرد حسابی، الآن یه بلایی سرت می‌آمد من چه خاکی الک می‌کردم؟ مگه نگفتی دیروز پنی سیلین زدی ؟» مرد گفت:«بلی. گفتم.» - «خب پس چرا الآن این طوری شدی؟» مرد گفت:« این که چیز عجیبی نیست. دیروز هم درست همین طوری ، مثل ۵۰۰ دقیقه پیش شده بودم.»

به این مطلب امتیاز دهید:

هنوز امتیازی ثبت نشده است؛ اولین نفر باشید!
دیدگاه ها (0)
img
img img
خـبر فوری:

اصابت پرتابه‌های دشمن آمریکایی در حوالی قشم