13

تیر

1405


اجتماعی

28 خرداد 1404 13:27 0 کامنت

چرخه فقر و تروما

طبقات حاشیه‌ای، که پیش از جنگ نیز با مشکلات اقتصادی و اجتماعی دست ‌و پنجه نرم می‌کرد، در زمان جنگ با تشدید فقر و ناامنی مواجه می‌شود. از دست دادن شغل، تخریب زیرساخت‌ها و افزایش هزینه‌های زندگی، این گروه را در چرخه‌ای از فقر و تروما گرفتار می‌کند.

روان‌شناسان معتقدند که «استرس اقتصادی» یکی از عوامل کلیدی در بروز مشکلات روانی مانند اضطراب و افسردگی است. برای طبقه فرودست، این استرس با احساس ناتوانی در تغییر شرایط و ترس مداوم از آینده ترکیب می‌شود. کودکان این خانواده‌ها به‌ویژه آسیب‌پذیرند.

مطالعات نشان می‌دهد کودکانی که در مناطق جنگی و در خانواده‌های کم‌درآمد رشد می‌کنند، تا سه برابر بیشتر در معرض مشکلات روانی مانند اضطراب و پرخاشگری قرار دارند. این کودکان اغلب شاهد خشونت، از دست دادن والدین یا ترک تحصیل هستند که اثرات آن می‌تواند تا بزرگسالی ادامه یابد.از منظر روان‌شناسی، جنگ یک «ترومای جمعی» است که فراتر از افراد حاضر در میدان نبرد، کل جامعه را تحت تاثیر قرار می‌دهد. بر اساس مطالعات روان‌شناسی تروما، مواجهه با تهدید، ناامنی و ترس از دست دادن منابع (مانند سرپناه، شغل یا روابط اجتماعی) می‌تواند منجر به اختلالاتی مانند استرس پس از سانحه، اضطراب مزمن، افسردگی و احساس درماندگی شود.

اما این اثرات برای همه یکسان نیست. گروه‌هایی که پیش‌تر به دلیل جنسیت، قومیت یا وضعیت اقتصادی در حاشیه قرار داشتند، به دلیل فقدان دسترسی به منابع حمایتی، آسیب‌پذیری بیشتری دارند. در واقع حاشیه فقط اسم یک منطقه جغرافیایی نیست. یک موقعیت روانی هم است و در زمان بحران، بودن در حاشیه بیشتر از همیشه حس می‌شوند.

روان‌شناسی اجتماعی به ما می‌گوید که استرس‌های جمعی، وقتی با نابرابری‌های اجتماعی تلاقی پیدا می‌کنند، می‌توانند آسیب‌هایی به‌مراتب عمیق‌تر از زخم‌های فیزیکی به جا بگذارند. جنگ‌ها می‌آیند و می‌روند، اما اضطراب مزمنی که در ذهن یک کودک حاشیه‌نشین رسوب کرده، ممکن است تا سال‌ها باقی بماند. تحقیقات روان‌شناختی نشان می‌دهند که در زمان‌های بحران، اختلالات روانی چون اضطراب فراگیر، اختلال خواب، افسردگی و حتی اختلالات پس از سانحه در همه‌ افراد جامعه افزایش پیدا می‌کند. اما این افزایش، همگن نیست.

در مناطق مرکزی، مردم شاید اضطراب را در صف‌های خرید یا پیام‌رسان‌ها تجربه کنند. اما در مناطق کم‌برخوردار، اضطراب با چیزهای بنیادی‌تری گره می‌خورد: «اگر برق بره، پمپ آب هم از کار می‌افته»، «اگه اتفاقی بیفته، کجا باید پناه بگیرم؟»، «اگه بیمار بشم، اصلا پزشکی هست این دور و اطراف؟» این‌ها اضطراب‌هایی هستند که فقط از عملیات نظامی نمی‌آیند بلکه از تجربه‌ی انباشت‌شده‌ی نادیده‌گرفتن می‌آیند.

زنان و کودکان در سایه‌ی بحران

زنان، اغلب در جنگ‌ها بار مضاعفی را تحمل می‌کنند. آن‌ها نه ‌تنها با تهدیدات مستقیم عملیات نظامی مانند خشونت یا آوارگی مواجه‌اند، بلکه مسئولیت‌های اجتماعی مانند مراقبت از کودکان، سالمندان یا حفظ خانواده در شرایط بحرانی نیز بر دوش آن‌هاست.

پژوهشی از سازمان بهداشت جهانی نشان می‌دهد که زنان در مناطق جنگی تا 70 درصد بیشتر از مردان در معرض افسردگی و اضطراب قرار دارند. این امر به دلیل فشارهای اجتماعی، محدودیت‌های جنسیتی و تجربه خشونت‌های خاص جنسیتی مانند آزار جنسی یا خشونت خانگی تشدید می‌شود.

برای مثال، در بسیاری از مناطق جنگی، زنان به دلیل ناامنی از دسترسی به خدمات بهداشتی و روان‌شناختی محروم می‌شوند. مادری که در یک اردوگاه آوارگان زندگی می‌کند، ممکن است همزمان با ترس از آینده فرزندانش، احساس گناه ناشی از ناتوانی در تامین نیازهای اولیه را تجربه کند. این احساسات، که در روانشناسی به "استرس مزمن وابسته به نقش" معروف است، می‌تواند به فرسودگی عاطفی و کاهش سلامت روان منجر شود. کودکان هم، به‌خصوص در مناطق فرودست، اغلب تنها ناظرانی خاموش هستند. در روان‌شناسی رشد آمده است که کودکانی که تجربه‌ی ناامنی‌های مکرر دارند، حتی اگر ظاهرا آرام باشند، ممکن است دچار اضطراب پنهان، شب‌ادراری، یا اختلالات رفتاری شوند.

کودکانی که در شرایط نابرابر رشد می‌کنند، نه‌فقط محروم از امکانات، که گاه محروم از احساس امنیت هستند.

در هر کشوری، گروه‌هایی هستند که نه در تلویزیون رسمی، نه در اطلاع‌رسانی‌های اضطراری و نه حتی در برنامه‌های روان‌درمانی بعد از بحران، سهمی ندارند. آن‌ها اقلیت‌های قومی، مذهبی، زبانی یا مهاجرند که اغلب، هم از منابع روانی دورند و هم از روایت‌های عمومی حذف شده‌اند. وقتی رسانه‌های رسمی از «مردم» حرف می‌زنند، معمولا تصویر یک جمعیت مرکزی، یکدست و هم‌صدا را نشان می‌دهند. اما «مردم» ترکیبی از گروه‌هایی‌ست که تجربه‌شان از جنگ و صلح، تفاوت‌های بنیادین دارد. روان اقلیت‌ها، اگر به‌رسمیت شناخته نشود، در سکوتی فرو می‌رود که خود، بزرگ‌ترین آسیب است.

رسانه، روایت و سکوت

در بحران‌های نظامی، رسانه‌ها سهم زیادی در شکل‌دادن به احساس جمعی دارند. اما مشکل از آن‌جا شروع می‌شود که روایت بحران، از بالا به پایین و از مرکز به حاشیه صادر می‌شود. در حالی که هر محله، هر قوم، هر طبقه‌ اجتماعی، تجربه‌ی متفاوتی دارد. وقتی رسانه‌ای گزارش نمی‌دهد که مثلا یک خانواده مهاجر در جنوب شهر چگونه با خبر تهدید زندگی می‌کند، ما با نوعی طرد روانی مواجهیم.

افرادی که نمی‌بینیم، کم‌کم حس می‌کنند دیده نمی‌شوند و کسانی که دیده نمی‌شوند، حس امنیت روانی‌شان ترک برمی‌دارد. رسانه‌ها و سازمان‌های مدنی می‌توانند نقش مهمی در کاهش رنج گروه‌های حاشیه‌نشین ایفا کنند. گزارش‌های رسانه‌ای که به‌جای تمرکز صرف بر آمار و ارقام، داستان‌های انسانی این گروه‌ها را روایت می‌کنند، می‌توانند آگاهی عمومی را افزایش دهند و سیاست‌گذاران را به اقدام ترغیب کنند. با این حال، این روایت‌ها باید با احتیاط و به دور از کلیشه‌سازی یا تحریک احساسات غیرضروری ارائه شوند تا از تشدید انگ اجتماعی جلوگیری شود. جامعه مدنی نیز می‌تواند با ایجاد پلتفرم‌هایی برای شنیدن صدای این گروه‌ها، به کاهش احساس انزوا کمک کند. برای مثال، سازمان‌های غیردولتی می‌توانند کارگاه‌هایی برای توانمندسازی زنان یا اقلیت‌ها برگزار کنند که در آن افراد بتوانند تجربیات خود را به اشتراک بگذارند و راهکارهایی برای مقابله با استرس بیابند.

روان‌شناسی تعصب

برخلاف انتظار، بحران‌ها گاهی نه ‌تنها باعث همدلی نمی‌شوند، بلکه تعصب‌ها و کلیشه‌ها را هم تشدید می‌کنند. روان‌شناسی اجتماعی می‌گوید که در وضعیت‌های تهدید، انسان‌ها به‌طور غریزی به سمت گروه‌های خودی گرایش پیدا می‌کنند و گاه دیگران را تهدید تلقی می‌کنند. این امر می‌تواند به شکل‌های ظریفی بروز کند: شایعه‌هایی که اقلیت خاصی را مسئول بحران می‌دانند، طنزهای جهت‌دار در فضای مجازی، یا حتی نادیده‌گرفتن عمدی گروه‌هایی که از پیش در حاشیه بوده‌اند و این فضا، بیش از آن‌که جسم افراد را تهدید کند، روان آن‌ها را می‌فرساید.

خدمات روان‌شناختی، کجا توزیع می‌شوند؟

در روزهای پس از بحران، همیشه صحبت از سلامت روان می‌شود. از مشاوره‌های رایگان، خط‌های تماس فوری، کمپین‌های آگاهی‌بخش. اما این خدمات معمولاً در دسترس چه کسانی‌ست؟ افرادی که در مناطق حاشیه‌نشین زندگی می‌کنند، اغلب به اینترنت پرسرعت، مشاور مجرب یا حتی محل امن برای گفتگو دسترسی ندارند. آن‌ها ممکن است حتی ندانند چه احساسی دارند، چون زبان بیان روانی را هرگز نیاموخته‌اند. در چنین شرایطی، سلامت روان هم طبقاتی می‌شود.

در میان این‌همه تصویر تیره، نباید از یک نکته غافل شد: تاب‌آوری اجتماعی اقشار فرودست. برخلاف تصور، بسیاری از جوامع حاشیه‌نشین، ساختارهای حمایتی غیررسمی دارند که می‌تواند سپری در برابر بحران باشد.

از شبکه‌های خانوادگی گرفته تا گروه‌های مذهبی، از سنت‌های محلی تا روحیه‌ همکاری همسایگی، همه این‌ها می‌توانند به بازسازی روان بعد از بحران کمک کنند. البته اگر فرصت، توجه و احترام به آن‌ها داده شود. جنگ، اگرچه پدیده‌ای بیرونی‌ست، اما عمیق‌ترین اثراتش را در درون ذهن انسان می‌گذارد. در بحران‌های جمعی، آن‌هایی که کمتر دیده می‌شوند، بیشتر آسیب می‌بینند و اگر روان آن‌ها ترمیم نشود، نه فقط افراد، که جامعه در بلندمدت دچار فرسایش می‌شود.

دیدگاه ها (0)
img
img img
خـبر فوری:

دعوت نهادهای انقلابی از ملت برای حضور حماسی در مراسم وداع با قائد امت