09

بهمن

1404


فرهنگی و هنری

02 دی 1404 08:51 0 کامنت

به راننده گفتم «کاش یه جوری می‌شد برید.» راننده گفت «چه جوری؟» گفتم «راست می‌گید... ببخشید.» راننده پرسید «عجله داری؟» گفتم «نه... فقط دارم خفه می‌شم.» پرسید «چرا؟» گفتم «این شعر رو شنیدید که می‌گه: کنار جاده می‌نشینم/ راننده لاستیک ماشین را عوض می‌کند/ جایی را که از آن آمده‌ام دوست ندارم/جایی را هم که راهی اش هستم دوست ندارم/ چرا چنین بی‌صبرانه/ چشم دوخته ام به تعویض لاستیک؟» راننده گفت «این شعر بود؟» گفتم «بله.» گفت «از کی؟» گفتم «برتولت برشت، شاعر و نمایش‌نامه نویس آلمانی. می‌شناسیدش؟» گفت «نه،ولی خوب بود. دستش درد نکنه.» بعد گفت «من هم یه چیزی بگم؟» گفتم «بفرمایید.» راننده گفت «عجله نکن... هیچ جا خبری نیست... وقتی عجله می‌کنی فقط کمی زودتر به جایی که در آن خبری نیست می‌رسی. مصطفی کریمی، راننده تاکسی، از ایران.»

سروش صحت کتاب:(تاکسی سواری) نشر چشمه

روزنامه صبح ساحل

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

سکه ۲۰۲ میلیون تومان؛ طلا به مرز ۲۰ میلیون تومان رسید