09

بهمن

1404


فرهنگی و هنری

18 دی 1404 09:53 0 کامنت

نوید همیشه به خاطر این دندان شکسته ناراحت بود و مدام اصرار می‌کرد که بروم و این دندان را درست کنم و من هم مدام پشت گوش انداختم و انداختم و انداختم و انداختم. سال‌ها گذشت. نوید دانشگاه تهران قبول شد و من برای سربازی رفتم کرمان و از هم جدا شدیم، بعد هم که کار و گرفتاری و شلوغی و خلاصه همدیگر را گم کردیم. تا این که نوید برای ازدواجش دعوتم کرد. رفتم ولی بعد از آن باز بی‌خبری.

عقب نشسته بودم که دیدم پیرمردی همراه زن جوانش سوار تاکسی شد. زن دست مرد پیر را گرفته بود. مرد هوش و حواسی نداشت و نگاهش بی‌هدف و خیره به رو به رو بود. وقتی مرد کنارم نشست دیدم خیلی هم پیر نیست، فقط صورتش تکیده شده و ته ریش سفیدش پیرتر از آن چه بود نشانش می‌داد. مرد پیر نوید بود. باورم نمی‌شد. گفتم «سلام نوید!» نوید نه جواب داد، نه نگاهم کرد. با زنش سلام و علیک کردم. پرسیدم «نوید چه‌ش شده؟» زن گفت «چیزی یادش نمی‌آد... هیچی... بعد از سکته دیگه خودش رو هم نمی‌شناسه.» دوباره صدایش کردم «نوید... نوید جون؟» باز نه جواب داد و نه نگاهم کرد. گفتم «نوید... مگه می شه همه چی یادت رفته باشه؟ یادته عاشق شده بودم، گریه می‌کردم، تو بِهم می‌خندیدی؟» جواب نداد. در گوشش گفتم «شهرزاد رو یادته؟» نه نگاهم کرد، نه جوابم را داد. «گفتم مگه می شه؟ اگه تو یادت نباشه انگار این‌ها هیچ کدوم اصلاً نبوده.» باز جواب نداد و نگاهم نکرد. گفتم «نوید، دندونم رو یادته؟» سرش را برگرداند و این بار نگاهم کرد. دهانم را باز کردم، به دندان شکسته‌ام نگاه کرد و گفت « من شکستمش.» بعد گفت «ببخشید.» گونه‌ام را بوسید. «این رو درستش کن که تموم شه بره.» و باز روبه‌رو خیره شد. دندان شکسته‌ام را درست می‌کنم تا همه چیز تمام بشود و برود.

سروش صحت (تاکسی نوشت)

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

رکورد عجیب، قیمت دلار از ۱۵۱ هزار تومان گذشت