08

بهمن

1404


فرهنگی و هنری

08 بهمن 1404 09:19 0 کامنت

حالا دیگر بیش‌تر روزها و بیش‌تر ساعت‌ها ترافیک است. دیگر قبول کرده‌ایم، اما هنوز عادت نکرده‌ایم. چند قطره باران آمده بود و ترافیک از همیشه سنگین‌تر شده بود. ماشین‌ها تکان نمی‌خوردند. ما در تاکسی نشسته بودیم و اسیر ترافیک بودیم. سلولی بین سلول‌های دیگر. به راننده نگاه کردم. آرام نشسته بود و از پنجره به بیرون خیره شده بود. پرسیدم «شما چه جوری تحمل می‌کنید همه‌ش تو ترافیک باشید؟» راننده گفت «برای خودم قصه تعریف می‌کنم.» پرسیدم «یعنی چی؟» گفت «به بقیه‌ی ماشین‌ها نگاه می‌کنم، به آدم‌هایی که توی ماشین‌ها هستند، بعد با خودم می‌گم این آدم‌ها کی‌اند؟ زندگی هر کدوم‌شون چه‌جوریه؟ اون‌هایی که تنها تو ماشین نشسته‌ند چرا تنها هستند؟ اون‌هایی که ناراحتند از چی ناراحتند؟ اون‌هایی که می‌خندند به چی می‌خندند؟ تو دل‌شون چه خبره؟ اگه تو فکرند به چی دارند فکر می‌کنند؟ اگه به بیرون خیره شدند، نگاه‌شون به کجاست؟ اگه با موبایل حرف می‌زنند، با کی دارند حرف می‌زنند؟ چی می‌گن؟ زندگی‌هاشون چه جوریه؟ کدوم‌شون خوشبختند و کدوم‌شون ناراضی‌اند... چرا؟ این ماشین‌ها هر کدوم عین یه کتابند..»

به راننده نگاه کردم و لبخند زدم. راننده پرسید «به چی می‌خندید؟» گفتم «زندون من کتابخونه‌ی شماست....»

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

تعطیلی مدارس نوبت صبح برخی شهرستان‌های هرمزگان ۶ بهمن