05

اسفند

1404


خواندنی‌ها

29 بهمن 1404 09:51 0 کامنت

مرد جوان مدتی بود کنار خیابان ایستاده بود، اما ماشینی رد نمی‌شد. چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود و در آن خیابان پرت و تاریک پرنده پر نمی‌زد. بالاخره بعد از مدتی نور چراغ ماشینی از دور دیده شد. مرد جوان که خسته شده بود با امید فراوان دست تکان داد. ماشین جلو پای مرد جوان ایستاد. جوان سوار شد و گفت «خیلی ممنون.» راننده گفت «من تاکسی نیستم، این وقت شب فقط سوار تاکسی بشید.» جوان پرسید «چرا؟» راننده گفت «چون ماشین‌های گذری خطرناکند.» جوان به راننده نگاه کرد و لبخند زد. صورت راننده‌ اما جدی بود و پایش را روی گاز فشار داد.

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

باید و نبایدهای تغذیه در ماه رمضان را بدانید