10

تیر

1405


اجتماعی

09 اسفند 1404 09:05 0 کامنت

پرسش اساسی این است که در این میان، راه میانه و خردمندانه کدام است؟ آنچه می‌تواند فضای ملتهب را تلطیف کرده و مسیر اصلاحات عمیق و پایدار را هموار سازد، بازگشتی آگاهانه، مسئولانه و جمعی به «اخلاق» است؛ نه اخلاق به مثابه یک امر انتزاعی و فردی، بلکه اخلاق به مثابه «فناوری حکمرانی» و زیست جمعی. این رویکرد، فراتر از توصیه‌های اخلاقی رایج، به دنبال انطباق میان نیت، تصمیم، اجرا و پیامدهای کنش‌ها در ساحت عمومی است. از منظر این نگاه، دیگر «حُسن نیت» بدون «حُسن فعل» و بدون پذیرش مسئولیت پیامدها، فضیلت محسوب نمی‌شود. تصمیمی که هرچند قانونی اتخاذ شود، اما جامعه را به اضطراب مزمن، خشم انباشته یا ناامیدی فعال سوق دهد، از منظر اخلاق حکمرانی، تصمیمی سالم و مشروع نیست.

در چنین شرایط حساسی، صرف ارجاع به قانون، دستور اداری یا مصلحت‌سنجی‌های مرسوم، نه تنها مسئله را حل نمی‌کند، که گاه خود به تشدید بحران می‌انجامد. اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که مفهوم «هوش وظیفه‌محور اخلاقی» اهمیت حیاتی می‌یابد. این هوش، یعنی توان تشخیص و پایبندی به «وظیفه اخلاقی» در موقعیت‌هایی که قانون کافی است، اما اخلاق در خطر است. وقتی افراد جامعه احساس کنند رنج و دغدغه‌شان در محاسبات رسمی دیده نمی‌شود، یا تصمیم‌ها بدون پذیرش مسئولیت اخلاقی اتخاذ می‌گردد، واکنش‌های هیجانی، خشم و حتی خشونت، به تدریج جای گفت‌وگو و اعتماد را می‌گیرد. بنابراین، پیش از هر سخنی از اصلاح، اعتراض یا اقتدار، باید این پرسش بنیادین را دوباره زنده کنیم که در شرایط کنونی، وظیفه اخلاقی هر یک از ما - در هر نقش و جایگاهی - دقیقاً چیست؟ برای نزدیک شدن به پاسخی شفاف، بهتر است این وظایف را در سه سطح حکمرانان، نخبگان و مردم تبیین کنیم.

حکمرانان در میدان بحران، بیش از هر زمان دیگری نیازمند منطقی جدید برای اداره کشور هستند. ایران امروز در وضعیتی قرار دارد که با منطق حکمرانی سابق قابل فهم و مدیریت نیست. انباشت و همزمانی ابرچالش‌های داخلی و خارجی، اقتضائات حکمرانی را دگرگون کرده، اما منطق تصمیم‌گیری همچنان در همان میدان‌های پیشین هویتی، تکنوکراسی و بروکراسی متوقف مانده است. سرعت تحولات در سطح ملی و جهانی به شدت افزایش یافته و شاخص زمان در تصمیم‌گیری فشرده شده است. در آستانه یک گذار سرنوشت‌ساز در نظم بین‌المللی، خطاهای کوچک پیامدهای بزرگ می‌یابند و تعلل‌های کوتاه به خسارت‌های بلندمدت تبدیل می‌شوند. اقتضای شرایط امروز، گذار آگاهانه و شجاعانه به «میدان مدیریت بحران» در حکمرانی است. میدانی که نه جایگزین هویت و تخصص، بلکه بازآراینده نسبت آنها با زمان، مسئولیت و تصمیم است. در این میدان، تعلیق تصمیم، انتقال هزینه‌ها به آینده و پنهان شدن پشت فرایندهای بروکراتیک، دیگر کنشی بی‌طرفانه یا محافظه‌کارانه تلقی نمی‌شود، بلکه خود مصداق بارز کنش پرخطر و غیراخلاقی است.

در این مسیر، نخستین بایدِ اخلاقی برای حکمران، تمرکز بر «منافع عمومی پایدار» به عنوان معیار داوری تصمیم‌هاست، نه رضایت گروه‌های خاص، ذی‌نفوذ یا پرصدا. این نگاه، ترجمه عملی حکمرانی آینده‌نگر است که هسته سخت نظام و کشور را نه در حلقه‌های محدود وفاداری، نه در سلیقه‌های هویتی، و نه در مرزبندی‌های جناحی می‌بیند، بلکه تمام نود میلیون ایرانی را سرمایه اصلی و ستون بقای کشور می‌داند. در میدان بحران، حکمران بیش از هر زمان دیگر نیازمند مشاوران قوی، مستقل و صریحی است که مسئله را همانگونه که هست بگویند، نه آنگونه که خوشایند است. همچنین «شنیدن مستقیم مردم» و شکستن فاصله‌های نهادی، یک ضرورت انکارناپذیر است. هیچ نظام حکمرانی‌ای بدون شنیدن بی‌واسطه رنج و مطالبه مردم نمی‌تواند تصمیم‌های پرهزینه را به طور پایدار اجرا کند. در این میان، زبان سیاست به اندازه خود سیاست اهمیت دارد. گفتار شرافتمندانه، یعنی گفتن حقیقت بدون فریب، بدون هیجان‌فروشی و بدون ملتهب‌سازی جامعه .

نخبگان نیز در این معادله پیچیده، مسئولیتی خطیر و اخلاقی بر عهده دارند. تعریف سنتی از نخبه بر اساس نوع آگاهی و سپس سطح مدرک، در یک سده اخیر آسیب‌های جدی به همراه داشته است. این برداشت، از یک سو بخش بزرگی از نخبگان واقعی جامعه در بازار، صنعت، مدیریت میانی، کنشگری اجتماعی و زیست‌بوم‌های محلی را از دایره شمول نخبگی خارج کرد، و از سوی دیگر، نخبگی را از نسبت ذاتی خود با «حل مسئله جمعی» گسست. نخبه واقعی نه با مدرک و جایگاه، که با «انتخاب آگاهانه برای خرج کردن توان و تخصص در مسیر حل مسئله مردم» تعریف می‌شود. اگر نخبه بر اساس مدرک تعریف شود، به تدریج از یک نقش فعال در حل بحران‌ها به هویتی نمادین و تزئینی تبدیل می‌شود. در نتیجه، جامعه نخبه را در لحظات حساس کنار خود نمی‌بیند و نخبه نیز میدان واقعی جامعه را پرهزینه و بی‌اثر می‌پندارد. اینگونه، نخبگی از «نیروی پیشران درمان» به «ناظر بیرونی وضعیت» تنزل می‌یابد.

در چنین وضعیتی، دو نوع مهاجرت شکل می‌گیرد: مهاجرت به بیرون یا خروج فیزیکی از کشور، و خطرناک‌تر از آن، «مهاجرت به درون»؛ ماندن اما کنار کشیدن به گوشه عافیت. این ماندن بدون پذیرش مسئولیت، به مراتب پرهزینه‌تر از رفتن است، زیرا جامعه را از سرمایه دانایی محروم کرده و نخبه را به شاهد فرسوده بحران تبدیل می‌کند. از این هم آسیب‌زاتر، کنش «ناامیدسازی» از سوی برخی نخبگان است. سخن نخبگان صرفاً توصیف وضعیت نیست، بلکه خود بخشی از واقعیت اجتماعی را می‌سازد. وقتی نخبگان به جای نقش‌آفرینی به عنوان کنشگر علاج ملی، به راوی دائمی بحران بدل شوند، امید اجتماعی را تحلیل می‌برند، فقر رؤیا تولید می‌کنند و جامعه را از کنش عقلانی به واکنش هیجانی سوق می‌دهند. در این معنا، ناامیدسازی صرفاً یک خطای تحلیلی نیست، بلکه کنشی غیراخلاقی با پیامدهای جمعی است. نخبه واقعی کسی است که می‌ماند، عمیق می‌بیند، مرهم می‌سازد و هزینه می‌دهد. او باید بداند که مردم خود به خوبی بلدِ اعتراض، آه و ناله هستند؛ هنر نخبه این نیست که زخم‌ها را تشدید کند، بلکه هنر او یافتن راه‌های برون‌رفت از بن‌بست‌ها، توانمندسازی جامعه و دمیدن روح امید و مسئولیت‌پذیری است . اگر نخبه نتواند یاری‌گر مردم باشد، حداقل باید از تبدیل شدن به بختکی بر سر راهشان بپرهیزد.

در سطح جامعه نیز یکی از آسیب‌های مهم اخلاقی، شکل‌گیری این تصور است که «سرنوشت مردم از سرنوشت حکومت جداست». این نگاه، اگرچه از دل تجربه‌های تلخ بی‌عدالتی‌ها و ناکارآمدی‌ها بیرون آمده، اما در نهایت به یک خطای راهبردی منجر می‌شود. فروپاشی اعتماد، تضعیف سرمایه اجتماعی و بی‌ثباتی، بیش از هر چیز هزینه‌اش را خود مردم می‌پردازند. بحران بی‌اعتمادی به حدی گسترش یافته که می‌توان از چهار نوع آن سخن گفت: بی‌اعتمادی مردم به مسئولان، بی‌اعتمادی مسئولان به مسئولان، بی‌اعتمادی مسئولان به مردم و بی‌اعتمادی مردم به مردم. این چهارگانه همچون خوره‌ای، اعتماد را به عنوان اصلی‌ترین سرمایه اجتماعی مضمحل کرده است. در چنین فضایی، مردم باید مرز خود را با پروژه‌های ویران‌طلبانه که به دنبال حذف و نفی دیگری هستند، جدا نگه دارند و به دنبال صداهای درست باشند، نه صداهای بلند.

بحران اعتماد و انباشت نارضایتی‌ها، زمینه‌ساز ظهور و گسترش پدیده‌هایی مانند «لمپنیسم» یا خشونت غیرایدئولوژیک می‌شود. این خرده‌فرهنگ که ریشه در ناامیدی اجتماعی و جداشدگی از هنجارهای متعارف دارد، با کنار گذاشتن ادب، نزاکت و احترام، به آنتاگونیسم یا نابودی طرف مقابل دامن می‌زند. در این نگاه، طرف مقابل از مدار انسانیت خارج شده و باید نابود شود . شبکه‌های اجتماعی با امکان ایجاد تعاملات غیرچهره‌به‌چهره، به بستری برای تشدید این نوع خشونت تبدیل شده‌اند. لمپنیسم چه در قدرت و چه در اپوزیسیون، آسیب‌های جدی به همراه دارد: اتحادهای لازم برای عبور از بحران‌ها را از بین می‌برد، دوگانه‌سازی‌های کاذب ایجاد می‌کند، و بهانه به دست نیروهای اقتدارگرا می‌دهد تا کنش‌های خشن خود را توجیه کنند. بنابراین، پرهیز از هرگونه کنش و گفتاری که به این فرهنگ دامن بزند، یک مسئولیت اخلاقی همگانی است.

جالب توجه اینکه، با وجود همه تنش‌ها و شکاف‌ها، میان مردم و نخبگان در تشخیص آسیب‌های اجتماعی اولویت‌دار اشتراک نظر قابل توجهی وجود دارد. مطالعات نشان می‌دهد که هر دو گروه، مسائلی مانند اعتیاد، خشونت، طلاق، جرم و جنایت و مفاسد اجتماعی را به عنوان مهمترین آسیب‌ها رتبه‌بندی می‌کنند. این اتفاق نظر، یک فرصت استثنایی برای سیاستگذاران و مجریان است. حل مؤثر مسائل اجتماعی در گرو تعامل و هم‌افزایی همین ذی‌نفعان اصلی است. اگر بر سر تشخیص مسئله و اولویت‌های آن اجماع وجود داشته باشد، بستر برای سیاست‌گذاری اثربخش و مشارکت‌جویانه هموارتر می‌شود.

در شرایط بحران، حکمرانی متناسب که بتواند میان «امنیت» و «حقوق بنیادین» توازن برقرار کند، یک الزام اخلاقی و حقوقی است. برای نمونه، فضای مجازی امروزه به قلمرو چهارم حاکمیت ملی و بستر اصلی تحقق حقوقی چون آزادی بیان، حق دسترسی به اطلاعات و فعالیت اقتصادی تبدیل شده است. هرگونه مداخله در این فضا، از جمله قطع اینترنت، باید مشروط به رعایت چهار اصل باشد: قانونی بودن، هدف مشروع، ضرورت، و تناسب اقدام با هدف مورد نظر. تنها در این صورت است که می‌توان از یک سو امنیت ملی را حفظ کرد و از سوی دیگر، حقوق اساسی شهروندان را تضمین نمود. هرگونه اقدام نسنجیده و نامتناسب در این حوزه، شکاف اعتماد را عمیق‌تر کرده و به سرمایه اجتماعی آسیب می‌زند.

در پایان، باید تأکید کرد که مسیر خروج از وضعیت کنونی، مسیری دشوار ولی شدنی است. این مسیر نه از دل تشدید قدرت عریان می‌گذرد و نه از میان رهاسازی هیجانی. راه برون‌رفت، بازگشتی جمعی، آگاهانه و مسئولانه به اخلاق است؛ اخلاقی که در سطح حکمرانان به معنای تمرکز بر منافع عمومی پایدار و شنیدن بی‌واسطه مردم است، در سطح نخبگان به معنای نقش‌آفرینی فعال برای حل مسئله و پرهیز از ناامیدسازی، و در سطح جامعه به معنای پاسداشت سرمایه اجتماعی و تشخیص صداهای درست از صداهای بلند و ویران‌گر. سرمایه اجتماعی، این ثروت عظیم ملی، در سال‌های اخیر آسیب‌های جدی دیده است. بازسازی آن نیازمند اراده جمعی و عبور از منیت‌ها و جناح‌بندی‌های تنگ‌نظرانه است. باید نقطه عطفی یافت تا اندکی از این بی‌اعتمادی‌ها کاسته شود و توسعه اقتصادی و اجتماعی را با سرمایه اجتماعی گره زد. برای رهایی از این وضعیت، به دولتی کثرت‌گرا نیاز داریم تا چرخه مدیران ناکارآمد را بشکند، جامعه مدنی را توانمند سازد و پدیده «دولت-ملت» را به معنای واقعی شکل دهد. اگر در بر همین پاشنه همیشگی بچرخد، بازسازی اعتماد سخت‌تر و حتی ناممکن خواهد شد. اکنون زمان آن فرا رسیده که هر یک از ما در جایگاه خود، پاسخ این پرسش را بیابیم: در این شرایط، وظیفه اخلاقی من چیست؟

روزنامه صبح ساحل

دیدگاه ها (0)
img
img img
خـبر فوری:

عزای عمومی برای پنج‌شنبه 18 تیرماه