12

تیر

1405


اجتماعی

24 فروردین 1405 09:47 0 کامنت

مکانیسم‌های دفاعی در بحران

نخستین لایه‌ی تبیین این پدیده را باید در سطح روانی جستجو کرد، جایی که مکانیسم‌های دفاعی به ‌مثابه ابزارهای تنظیم اضطراب عمل می‌کنند. در شرایطی که واقعیت بیرونی بیش از حد تهدیدکننده یا تحمل‌ناپذیر می‌شود، ذهن برای جلوگیری از فروپاشی، به راهبردهایی چون انکار و سرکوب متوسل می‌شود.

انکار نه به معنای ناآگاهی کامل که به ‌مثابه نوعی ندانستنِ انتخابی عمل می‌کند؛ فرد می‌داند، اما به‌گونه‌ای رفتار می‌کند که گویی نمی‌داند. این وضعیت به او امکان می‌دهد تا بدون مواجهه‌ی مستقیم با بار هیجانی واقعیت، به کارکردهای روزمره‌ی خود ادامه دهد. سرکوب نیز با کنار زدن افکار و احساسات تهدیدکننده از سطح آگاهی، فضایی برای ادامه‌ی زندگی عادی فراهم می‌آورد. آنچه در این میان اهمیت دارد، این است که این مکانیسم‌ها نه صرفا نشانه‌ی ضعف، بلکه بخشی از دستگاه بقای روان هستند؛ دستگاهی که در کوتاه‌مدت می‌تواند از فرد در برابر اضطراب فلج‌کننده محافظت کند.

با این حال، مسئله زمانی پیچیده‌تر می‌شود که این دفاع‌ها به‌صورت مزمن و فراگیر درآیند. در چنین وضعیتی، فرد نه‌ تنها از تجربه‌ی رنج فاصله می‌گیرد، بلکه امکان پردازش و معنابخشی به آن را نیز از دست می‌دهد. زندگی روزمره، به‌جای آنکه بستری برای بازیابی باشد، به صحنه‌ای برای تداوم اجتناب تبدیل می‌شود.

فرد کار می‌کند، می‌خندد، برنامه‌ریزی می‌کند، اما در سطحی عمیق‌تر، نوعی گسست میان تجربه‌ی درونی و کنش بیرونی شکل می‌گیرد. این گسست، اگرچه در ظاهر نشانه‌ی عادی بودن است، اما در واقع می‌تواند بیانگر نوعی بی‌حسی هیجانی یا مسدود شدن تجربه باشد. از این منظر، عادی‌زیستی در بحران را باید به ‌مثابه تعادلی ناپایدار دید: تعادلی که میان نیاز به بقا و خطر از دست دادن تماس با واقعیت در نوسان است.

نرمال‌سازی افراطی

در سطحی فراتر از فرد، جامعه نیز نقشی تعیین‌کننده در شکل‌گیری و تداوم این عادی‌سازی ایفا می‌کند.

جامعه‌شناسی زندگی روزمره نشان می‌دهد که چگونه الگوهای تکرارشونده‌ی کنش از ساعت کاری گرفته تا مناسک خرید، تفریح و تعاملات اجتماعی به‌تدریج به «بدیهیات» بدل می‌شوند بدیهیاتی که زیر سوال بردن آن‌ها مستلزم هزینه‌ی روانی و اجتماعی بالاست.

در شرایط بحران، این بدیهیات نه‌تنها فرو نمی‌ریزند، بلکه اغلب با شدت بیشتری بازتولید می‌شوند. نهادها، رسانه‌ها و حتی روابط بین‌فردی، پیام‌هایی ضمنی یا آشکار ارسال می‌کنند مبنی بر اینکه «زندگی باید ادامه پیدا کند». این پیام، اگرچه در ظاهر معقول و حتی ضروری به نظر می‌رسد، اما در عمل می‌تواند به فشار برای نادیده‌گرفتن یا به تعویق انداختن تجربه‌ی بحران منجر شود.

در این چارچوب، نرمال‌سازی افراطی را می‌توان نوعی استراتژی اجتماعی برای حفظ نظم دانست. جامعه، برای جلوگیری از فروپاشی، نیازمند آن است که افراد همچنان در نقش‌های خود باقی بمانند: کارگر کار کند، مصرف‌کننده مصرف کند، دانشجو درس بخواند. هرگونه توقف گسترده در این چرخه‌ها، می‌تواند پیامدهای اقتصادی و سیاسی جدی داشته باشد.

بنابراین، حتی در دلِ بحران، نوعی اجبار به عادی بودن شکل می‌گیرد؛ اجباری که نه لزوماً از طریق سرکوب مستقیم، بلکه از طریق هنجارها، انتظارات و حتی مقایسه‌های اجتماعی اعمال می‌شود. فردی که بیش از حد واکنش نشان دهد، ممکن است به‌عنوان ضعیف یا ناسازگار تلقی شود، در حالی که فردی که به‌خوبی در ریتم عادی باقی می‌ماند، به‌عنوان قوی یا منطقی ستایش می‌شود. این ارزش‌گذاری‌ها، به ‌نوبه‌ی خود، مکانیسم‌های دفاعی فردی را تقویت کرده و آن‌ها را در سطحی جمعی تثبیت می‌کنند.

رسانه و عادی‌سازی بحران

یکی از ابعاد کمتر مورد توجه این پدیده، نقش رسانه‌ها و فضای دیجیتال در بازتولید عادی‌سازی است. در عصر شبکه‌های اجتماعی، تجربه‌ی بحران نه‌ تنها زیسته می‌شود، بلکه به‌طور مداوم به نمایش گذاشته می‌شود. در این فضا، نوعی دوگانگی شکل می‌گیرد: از یک سو، اخبار و تصاویر بحران به‌صورت لحظه‌ای در دسترس‌اند از سوی دیگر، جریان بی‌وقفه‌ی محتوای سرگرم‌کننده، تبلیغاتی و روزمره، نوعی هم‌زیستی ناهمگون میان فاجعه و عادی‌بودن ایجاد می‌کند. کاربر می‌تواند در فاصله‌ی چند ثانیه، از مشاهده‌ی یک رخداد دردناک به تماشای ویدئویی خنده‌دار یا تبلیغ یک محصول جدید منتقل شود.

این جابه‌جایی سریع، به‌تدریج حساسیت هیجانی را کاهش داده و نوعی عادت‌پذیری نسبت به بحران ایجاد می‌کند. در چنین زمینه‌ای، نرمال‌سازی افراطی نه‌تنها یک انتخاب فردی، بلکه نتیجه‌ی ساختارهای رسانه‌ای است که توجه را قطعه‌قطعه و پراکنده می‌کنند.

فرد، به‌جای آنکه درگیر تجربه‌ای عمیق و ممتد از بحران شود، با تکه‌هایی از آن مواجه می‌شود که به‌سرعت با محتوای دیگر جایگزین می‌گردند. این فرایند، به نوعی بی‌وزنی واقعیت می‌انجامد جایی که حتی شدیدترین رویدادها نیز در کنار سایر محتواها قرار گرفته و از بار معنایی خود تهی می‌شوند.

در نتیجه، ادامه‌ی زندگی عادی نه ‌تنها ممکن، بلکه در برخی موارد، آسان‌تر از مواجهه‌ی عمیق با بحران به نظر می‌رسد. این وضعیت، اگرچه در کوتاه‌مدت می‌تواند از فرسودگی روانی جلوگیری کند، اما در بلند مدت، خطر نوعی بی‌تفاوتی ساختاری را به همراه دارد؛ بی‌تفاوتی‌ای که نه از نبود احساس، بلکه از اشباع و پراکندگی آن ناشی می‌شود.

پیامدهای عادی‌سازی

پیامدهای نرمال‌سازی افراطی را می‌توان در دو سطح فردی و جمعی بررسی کرد. در سطح فردی، تداوم اجتناب از مواجهه با واقعیت‌های دردناک، می‌تواند به شکل‌گیری نشانه‌هایی چون بی‌حسی هیجانی، فرسودگی، و حتی بروز ناگهانی اضطراب یا افسردگی در آینده منجر شود.

تجربه‌هایی که سرکوب شده‌اند، از بین نمی‌روند؛ بلکه به‌صورت‌های دیگر بازمی‌گردند.

در این معنا، عادی‌زیستی افراطی می‌تواند نوعی تعویقِ رنج باشد، نه حذف آن. فردی که در اوج بحران، بدون وقفه به زندگی عادی ادامه می‌دهد، ممکن است در زمانی دیگر و در موقعیتی ظاهراً کم‌اهمیت، با سیلی از احساسات مواجه شود که پیش‌تر امکان بروز نیافته بودند. در سطح جمعی، این پدیده می‌تواند به تضعیف حساسیت اجتماعی و کاهش ظرفیت برای واکنش‌های همدلانه و تغییرآفرین بینجامد.

وقتی بحران‌ها به بخشی عادی از زندگی بدل می‌شوند، خطر آن وجود دارد که دیگر به‌عنوان اموری که نیازمند مداخله و تغییر هستند، دیده نشوند. این وضعیت، به‌ویژه در زمینه‌هایی چون نابرابری، خشونت یا فقر، می‌تواند به تثبیت شرایط موجود کمک کند. جامعه‌ای که به بحران عادت کرده است، ممکن است کمتر به دنبال راه‌حل‌های ساختاری باشد و بیشتر به سازگاری‌های فردی بسنده کند. در این میان، نرمال‌سازی افراطی به‌نوعی با منطق‌های قدرت نیز هم‌راستا می‌شود؛ زیرا حفظ وضعیت موجود، اغلب به نفع ساختارهای مسلط است.

به این ترتیب، آنچه در سطح فردی به‌عنوان مکانیسم دفاعی آغاز می‌شود، می‌تواند در سطح اجتماعی به عاملی برای بازتولید نابرابری و بی‌عدالتی بدل گردد.در نهایت، مواجهه‌ی انتقادی با پدیده‌ی عادی‌زیستی در بحران، مستلزم نوعی آگاهی دوگانه است: آگاهی از نیازهای روانی برای بقا، و در عین حال، آگاهی از خطرات اجتماعی و فردیِ نادیده‌گرفتن واقعیت.

این به معنای نفی کامل روتین‌ها یا محکوم کردن کسانی که به زندگی عادی ادامه می‌دهند نیست؛ بلکه به معنای ایجاد فضایی برای بازاندیشی در نسبت خود با بحران است. چگونه می‌توان هم‌زمان به زندگی ادامه داد و در عین حال، از تجربه‌ی رنج غافل نشد؟ چگونه می‌توان میان تاب‌آوری و انکار تمایز قائل شد؟ و چگونه می‌توان از عادی‌سازی، نه به‌عنوان ابزاری برای فرار، بلکه به‌عنوان بستری برای فهم و تغییر استفاده کرد؟

پاسخ به این پرسش‌ها، بیش از آنکه در سطح توصیه‌های فردی قابل تحقق باشد، نیازمند تغییر در گفتمان‌های جمعی است. رسانه‌ها، نهادهای آموزشی و فضاهای عمومی می‌توانند با فراهم‌کردن امکان گفت‌وگو درباره‌ی تجربه‌های بحران، به کاهش فشار برای عادی بودن اجباری کمک کنند. در سطح فردی نیز، به‌رسمیت شناختن احساسات و ایجاد لحظاتی برای تامل، می‌تواند تعادلی میان ادامه‌ی زندگی و مواجهه با واقعیت برقرار سازد. شاید بتوان گفت که مسئله، نه خودِ روزمرگی، بلکه نحوه‌ی نسبت ما با آن است: آیا روزمرگی به سپری برای پنهان‌کردن واقعیت بدل می‌شود، یا به بستری برای زیستن آگاهانه در دل آن؟ در این انتخاب، هم روان فردی و هم ساختارهای اجتماعی نقش دارند و فهم این در هم‌تنیدگی، گامی ضروری برای عبور از سطح ظاهرا عادی زندگی به لایه‌های عمیق‌تر تجربه‌ی انسانی است.

دیدگاه ها (0)
img
img

سکه ۱۷۷ میلیون تومان شد

هلاکت ۲ نفر از عاملان شهادت کارکنان فراجا در سیستان و بلوچستان

سازمان بهداشت جهانی: شیوع ویروس هانتا مرتبط با کشتی کروز پایان یافت

پروازهای داخلی و خارجی شنبه و یکشنبه برقرار است

فراخوان عارف برای حضور میلیونی در بدرقه امام شهید انقلاب

موکب‌های زنجیره‌ای برای خدمت‌رسانی به عزاداران برپا می‌شود

محل شهادت شهدای پرواز ۶۵۵ گلباران می‌شود

خروج کالای ته لنجی از استان هرمزگان نیازی به مجوز ندارد

بلومبرگ: کشورهای اروپایی با پرداخت عوارض تنگه هرمز موافقت کرده‌اند

احتمال تغییر زمان برگزاری جام جهانی از تابستان به زمستان

شرق هرمزگان در انتظار رگبار، گردوخاک و وزش باد شدید

آغاز واریز اعتبار 2 میلیون تومانی «کارت امید مادر» از ۱۲ تیر

دستور پزشکیان برای بسیج ظرفیت‌های ملی برای تشییع باشکوه رهبر انقلاب

قهرمانی آسیا برای فرنگی‌کاران جوان ایرانی/ پنج طلا، یک نقره و سه برنز در پاتایا

جزئیات ثبت‌نام دانش‌آموزان اتباع اعلام شد

img
خـبر فوری:

عزای عمومی برای پنج‌شنبه 18 تیرماه