اجتماعی
امروز 12 اردیبهشت، روز معلم است، روزی که باید از کلاسهای پرهیاهو، از تختههای خطخورده و از چشمهای مهربان معلمانی بگوییم که آینده را روی صندلیهای کوچک کودکانمیکارند؛ اما در میناب مراسم روز معلم امسال مثل قبل برگزار نمیشود، این جا با نام 26 معلم شهید شجره طیبه گره خورده است، معلمانی که دانشآموزان را در آغوش کشیدند تا سپر جانشان باشند. آغوشی که آخرین درسش، «ایثار» بود و آخرین صفحهاش «شهادت».
آغوشی برای شهادت ۴پسر
ماندانا سالاری، ۲۹ ساله، یکی از معلمان نمونه کلاس اول ابتدایی پسرانه، مادر لیانا محمدی (۷سالهو ۹ماهه)و یونا (یکسال و هفتماهه). چهارمین سال تدریس را با عشقی مادرانه میگذراند.پیشتر مربی خانه ریاضیات بود که ریاضی را با بازی و نقاشی، قصه به شادی بدل میکرد. اما شنبه ۹ اسفند، مدرسه شجره طیبه آماج حمله موشکهای آمریکایی-صهیونی قرار گرفت،حملهای که مجال هیچ فرصتی نداد. ماندانا در لحظه انفجار چهار دانشآموز پسررا که خیلی ترسیده بودند در آغوش کشید. لیانا کلاس دومی، هم کنار مادر پناه برده بود اما لحظهای بعد... همگی زیر آوار ماندند و به شهادت رسیدند...
دلشورهای که به شهادت ختم شد
مبینا، خواهر کوچکتر ماندانا، از دلشورههای قبل از فاجعه میگوید،از تماسهای بیجواب، خداحافظی آخر… و از خواهری که رفت، اما مهر و اسمش در خانه و دل خانواده 7نفره باقی مانده است.وی با صدایی لرزان روایت میکند: «چند روز قبل از انفجار، یک دلشوره عجیب افتاده بود به جانم، انگار سایه مرگ روی دلم سنگینی میکرد.هرچه صدقه میدادم، آرام نمیشدم، ناگهان تصمیم گرفتم به مشهد بروم،دو روز قبل از حادثه، موضوع را با ماندانا در میان گذاشتم. مخالفت کرد، تعجب کرده بود، ما هیچوقت بدون هم جایی نمیرفتیم، به او گفتم زود برمیگردم… اما انگار خودش هم باور نمیکرد که جدی هستم.»
چهارشنبه 6 اسفندماه، مبینا طبق معمول خودرو را روشن کرد و راهی مدرسه شد ...
«معمولاً ساعت یک ظهر خودم دنبالشون میرفتم، آن روز هم همین کار را کردم و با هم به خانه مامان رفتیم. بعدازظهر که ماندانا میخواست به خانه خودش برگردد، لیانا با اصرار گفت میخواهد پیش من بماند تا برای سفر مشهد کمکم کند...»
مبینا، لیانا را با خودش به خانهاش برد: «با خواهرزاده شیرینزبانم که من را "دادا" صدا میکرد به خانه خودم رفتم. دستبهکار شد؛ با همان دستهای کوچکش شروع کرد به تمیز کردن خانه. واقعاً کمکم میکرد. بعد از شام، با چشمهای برقزدهاش مزد زحمتش را خواست، گفتم: “خوراکی یا پول؟ ”گفت: “بستنی”، به همسرم زنگ زدم و سفارشدادم. تا در مسیر خانه آن را بخرد، لیانا گفت:“دادا، برای خاله مهنا هم بخریم؟” (مهنا خواهر کوچکتر و تهتغاری خانواده است) به او گفتم به نظرت چکار کنیم؟ با همان لحن کودکانه گفت:“به نظرم خوبی بهتر از بدیه، بخریم.”»
آخرین خداحافظی
ساعاتی از شب گذشت، ماندانا به همراه همسرش به دنبال لیانا آمدند اما نگاهها آن شب آرام نبود، انگار چیزی در دلشان میلرزید.
«ماندانا استرس داشت، چند بار پرسید چند روز میمانم، گفتم شاید ۱۲ روز، گفت سه روز بیشتر نمانم، طاقت دوری ندارد، صدایش آرام ولی روشن بود که اضطرابش از جنس دلتنگی معمولی نبود. از ماشین پیاده شد، من را بغل کرد. محکمتر از همیشه… بوسهای گذاشت روی صورتم؛ همان لحظه حس کردم این خداحافظی فرق دارد، یک «ترس پنهان» در آغوشش بود،چیزی مثل سایهای که کسی نتواند نامش را بگوید.»
ماشین آرام از جلوی خانه دور شد… چراغ عقب کمنور و کمنورتر شد…«من همانجا ایستاده بودم، نمیدانستم دارم به چه چیزی نگاه میکنم، اما قلبم سنگین شده بود. ساعت ۱۱ شب چهارشنبه، آخرین دیدار عمرمانشد.»
تماسهای بیجواب
زن جوان با کاروان از میناب راهی مشهد شده بود.« ساعت 11 و نیم صبح شنبه آماده رفتن به سمت حرم بودم که یکی از هم اتاقیهایم گفت: مدرسه پسرانه شجره طیبه میناب را زدند.”همانجا خشکم زد،انگار زمین زیر پایم خالی شد.» لحظهای که دنیا واژگون شد را اینطور روایت میکند: «فریاد زدم، ماندانا…” گوشی را برداشتم و با شماره تلفنش تماس گرفتم،در دسترس نبود، ۱۵ بار زنگ زدم… به هرکسی زنگ میزدم جوابگو نبود. داشتم دیوانه میشدم.همان لحظه یادم افتاد به لیانا…فهمیدم اتفاق جدی است،خانهخراب شدم… اگر ماندانا سالم بود،محال بود تماسهایم را بیجواب بگذارد، به خالهام زنگ زدم. فقط همین را با صدای گریان گفت: “در مدرسه هستیم…”دنیا دور سرم چرخید. نمیخواستم باور کنم. میناب…؟ میناب کجای نقشه جنگ بود؟ چرا…؟»
ماندانا نگران مبینا، تا آخرین نفس
مبینا در مشهد، شوکه از خبر انفجار، دیوانهوار زنگ میزد، ماندانا در دسترس نبود. او و کاروان در پی بلیت برگشت بودند، اما جنگ راهها را بسته بود تا اینکه سه روز بعد، به میناب و به نزد خواهر رسید. خواهری که همیشه و در هر حال حواسش به مبینا خواهر کوچکتر از خودش بود حتی دقایقی پیش از انفجار و آغاز جنگ، نگران او بود، به مادر و برادرش زنگ زد و اصرار داشت به مبینا بگویند زودتر به میناب برگردد، شرایط خوبی در کشور حاکم نیست. ماندانا مانند معلمهای دیگر مسوولیتپذیر بود، تماسهای مکرری با والدین دانشآموزان داشت تا فرزندانشان را از مدرسه خارج کنند، و در همین حین به همکارانش از دلتنگی و دلشوره برای مبینا سخن گفته بود ...در آن لحظاتی که معلمان با والدین تماس میگرفتند، لیانا از طبقه دوم به سمت پایین نزد ماندانا آمد و تلفن مادرش را گرفت تا بازی کند ... اما صدای انفجار ...
پیکر ماندانا و ۴ دانشآموزی که در آغوش داشت زودتر یافت شد، ساعاتی بعد پیکر لیانا پیدا شد که پشت سر مادرش قرار داشت و زیر آوار جان سپرده بود.
وصیت نانوشته مهربانی
«خواهرم نسبت به خانواده و دوستان و دانشآموزانش مسوولیتپذیر و مهربان بود، دانشآموزان را خیلی دوست داشت و مانند مادر، همه را در آغوش میگرفت... حتی در لحظات آخر اینقدر به فکر آنها بود که فرصت تماس با مادرم را نیافته بود که دنبال لیانا بیایند، خانهمادر نزدیک مدرسه بود...آموزش و پرورش با توجه به شرایط آغاز جنگ باید زودتر برای تعطیلی مدرسه اقدام میکرد...»
خانه ابدی و بیتابی پسر
خاک زهوکی میناب، حالا میزبان مادر و دختر اردیبهشتی است؛ ماندانا سالاری متولد ۲۴ اردیبهشت، لیانا محمدی متولد ۳۱ اردیبهشت… که کنار هم در خاک آرام گرفتند. در میان این همه بغض، یونا مانده، کودکی که هر روز در خانه میچرخد و اسم لیانا را صدا میزند، به در خیره میماند، دامان مادر را میخواهد و گریهاش با هیچ آغوشی ساکت نمیشود...

تبلیغات متنی
جدیدترین اخبار
شناورسازی سازی به دنبال سه امتیاز مقابل کارا گستر
امضای سند توافق چارچوبی بین لبنان و رژیم صهیونیستی با حضور «روبیو»
تنگه هرمز به شرایط پیش از جنگ باز نخواهد گشت
تماس تلفنی وزرای خارجه ایران و انگلیس
تکذیب پیام منتسب به فرمانده نیروی هوافضای سپاه
ساعت کاری ادارات هرمزگان بهدلیل بازی ایران و مصر تغییر کرد
همسر رئیسجمهور سابق کره جنوبی به ۷ سال زندان محکوم شد
کشتههای زلزله ونزوئلا به ۵۸۹ تن رسید
نظر منفی رای دهندگان آمریکایی به جنگ با ایران
جزییات قیمت بلیت نجف-تهران و بالعکس
ساعت دیدار چادرملو و پرسپولیس تغییر کرد
ترامپ: ایران آتشبس را نقض کرده است
گفتگوی تلفنی وزیران خارجه ایران و امارات
آزادی خدمه ایرانی نفتکش توقیف شده توسط آمریکا
بیشتر کشتیها از مسیر تحت کنترل ایران در تنگه هرمز استفاده میکنند
زمان رفع مشکل همچنان نامشخص است