03

تیر

1405


اجتماعی

01 تیر 1405 09:01 0 کامنت

سوخت پنهان ذهن خلاق

برای مدت‌‌های طولانی هیجان و تفکر در دو سوی متضاد قرار داده می‌شدند. تصور رایج این بود که احساسات مانعی برای عقلانیت هستند. اما یافته‌های علوم شناختی نشان می‌دهد انسان بدون هیجان اساسا قادر به تصمیم‌گیری موثر نیست. هیجان‌ها به ذهن کمک می‌کنند میان انبوه اطلاعات پراکنده ارتباط برقرار کند و از مسیرهای تکراری فراتر برود. درست در همین نقطه است که خلاقیت شکل می‌گیرد. پژوهش‌های جدید نشان می‌دهند افرادی که از هوش هیجانی بالاتری برخوردارند، بهتر می‌توانند احساسات مثبت و منفی خود را در خدمت اندیشیدن قرار دهند. آنها نه تنها از شور و اشتیاق برای جستجوی راه‌حل‌های جدید بهره می‌برند که می‌توانند ناکامی، خشم یا اندوه را نیز به نیرویی برای بازاندیشی تبدیل کنند. فراتحلیل گسترده انجام‌شده روی بیش از ۱۸ هزار نفر نشان داده است که رابطه میان هوش هیجانی و خلاقیت از نظر آماری در سطحی متوسط اما پایدار قرار دارد و این ارتباط در گروه‌های مختلف اجتماعی نیز مشاهده شده است. از دید روانشناسی، خلاقیت صرفا تولید ایده‌های عجیب نیست و توانایی ایجاد پیوندهای تازه میان تجربه‌های پراکنده است. فردی که احساسات خود را بهتر می‌شناسد، جهان درونی غنی‌تری نیز در اختیار دارد. چنین فردی می‌تواند پیچیدگی‌های بیشتری را تحمل کند، ابهام را بپذیرد و به جای فرار از تضادها، آنها را به ماده خام اندیشیدن تبدیل کند. به همین دلیل است که خلاقیت را نمی‌توان صرفا محصول بهره هوشی دانست که باید آن را حاصل گفت‌وگوی مداوم میان احساس و اندیشه تلقی کرد.

مغز خلاق چگونه با رنج و شادی کار می‌کند؟

یکی از سوء‌برداشت‌های رایج این است که خلاقیت تنها در شرایط شادی و آرامش شکوفا می‌شود. واقعیت پیچیده‌تر است. پژوهش‌های عصب ‌شناختی نشان می‌دهند هم هیجان‌های خوشایند و هم هیجان‌های ناخوشایند می‌توانند در فرایند خلاقیت نقش داشته باشند. تفاوت اصلی در نحوه مواجهه فرد با این هیجان‌هاست. افرادی که از هوش هیجانی بالاتری برخوردارند، هیجان‌های منفی را سرکوب نمی‌کنند. آنها می‌توانند اضطراب، خشم یا اندوه را شناسایی کرده و از این انرژی روانی برای بازبینی موقعیت‌ها استفاده کنند. در مقابل، افرادی که دائما درگیر سرکوب هیجانی هستند، بخش زیادی از منابع شناختی خود را صرف کنترل درونی می‌کنند و انرژی کمتری برای تفکر خلاق باقی می‌ماند. خلاقیت اغلب از دل تنش بیرون می‌آید. بسیاری از نوآوری‌های انسانی تلاشی برای حل تعارض‌ها، کمبودها یا بحران‌ها بوده‌اند. اما تفاوت مهمی میان تنش سازنده و فشار فرساینده وجود دارد. تنش سازنده ذهن را به جست‌وجو وامی‌دارد، در حالی که فشار مزمن آن را در وضعیت بقا نگه می‌دارد. هنگامی که مغز دائما درگیر نگرانی‌های معیشتی، ناامنی یا ترس است، ظرفیت خیال‌پردازی و آزمودن مسیرهای جدید کاهش می یابد. از این رو کیفیت تجربه هیجانی افراد نه فقط یک مسئله شخصی بلکه موضوعی اجتماعی و ساختاری نیز محسوب می‌شود.

نابرابری عاطفی

وقتی از نابرابری سخن گفته می‌شود، معمولا درآمد، ثروت یا فرصت‌های آموزشی در مرکز توجه قرار می‌گیرند. اما شکل دیگری از نابرابری نیز وجود دارد که کمتر دیده می‌شود؛ نابرابری در دسترسی به آرامش روانی. همه افراد به یک اندازه فرصت تجربه امنیت، استراحت ذهنی و رشد هیجانی ندارند. کودکی که در محیطی آکنده از تنش‌های اقتصادی بزرگ می‌شود، بخش قابل توجهی از انرژی روانی خود را صرف سازگاری با فشارهای محیط می‌کند. کارگری که هر روز نگران آینده شغلی خویش است یا خانواده‌ای که با نااطمینانی دائمی روبه‌روست، کمتر فرصت می‌یابد ذهن خود را به تخیل، تجربه و کشف اختصاص دهد. در چنین شرایطی، خلاقیت قربانی کمبود استعداد نمی‌شود و قربانی کمبود فرصت می‌شود. روانشناسان این وضعیت را بار شناختی مزمن می‌نامند حالتی که در آن نگرانی‌های مستمر بخش زیادی از ظرفیت توجه و حافظه فعال را اشغال می‌کنند. نتیجه آن است که افراد به جای تفکر بلندمدت و نوآورانه، به سمت تصمیم‌های کوتاه ‌مدت و بقامحور سوق داده می‌شوند. بنابراین توزیع نابرابر امنیت روانی در جامعه، در عمل به توزیع نابرابر خلاقیت نیز منجر می‌شود. استعدادهای فراوانی نه به دلیل فقدان توانایی، بلکه به علت فرسایش تدریجی منابع روانی هرگز مجال شکوفایی پیدا نمی‌کنند.

کارخانه حافظه یا کارگاه تخیل؟

بخش بزرگی از آنچه درباره خلاقیت می‌آموزیم در سال‌های مدرسه شکل می‌گیرد. با این حال بسیاری از نظام‌های آموزشی هنوز بر حفظ کردن پاسخ‌های از پیش تعیین‌شده تأکید دارند. دانش‌آموزان اغلب یاد می‌گیرند که اشتباه نکنند، نه اینکه سؤال‌های تازه بپرسند. از منظر روانشناسی رشد، خلاقیت زمانی شکوفا می‌شود که فرد بتواند بدون ترس از تحقیر یا تنبیه، ایده‌های متفاوت خود را مطرح کند. اما در بسیاری از محیط‌های آموزشی، ارزیابی مداوم و رقابت شدید باعث می‌‌شود دانش‌آموزان به تدریج از خطر کردن فکری فاصله بگیرند. نتیجه آن است که کنجکاوی جای خود را به احتیاط می‌دهد و یادگیری به فرایندی مکانیکی تبدیل می‌شود. هوش هیجانی نیز در چنین فضایی آسیب می‌بیند.

کودکی که فرصت بیان احساسات، همکاری گروهی و تجربه همدلی را ندارد، ابزارهای لازم برای مدیریت هیجان‌های خود را نیز کمتر می‌آموزد. به همین دلیل خلاقیت و هوش هیجانی اغلب به موازات یکدیگر رشد می‌کنند. مدرسه‌ای که تنها به نمره توجه می‌کند، ممکن است حافظه را تقویت کند اما الزاما ذهن‌های خلاق و انعطاف‌پذیر پرورش نمی‌دهد. جامعه‌ای که خواهان نوآوری است، ناگزیر باید آموزش را از میدان رقابت صرف به عرصه تجربه، گفتگو و کشف تبدیل کند.

محیط کار

بخش مهمی از زندگی بزرگسالان در محیط کار می‌گذرد و به همین دلیل کیفیت روابط شغلی تاثیر مستقیمی بر خلاقیت دارد. پژوهش‌های سازمانی نشان داده‌اند کارکنانی که احساس امنیت روانی بیشتری دارند، ایده‌های نوآورانه بیشتری نیز ارائه می‌کنند. در مقابل، محیط‌هایی که بر کنترل شدید، ترس از خطا و رقابت افراطی استوارند، معمولا خلاقیت را محدود می‌کنند. این موضوع از منظر هوش هیجانی نیز قابل توضیح است. زمانی که افراد مجبورند بخش بزرگی از انرژی خود را صرف مدیریت ترس، اضطراب یا تعارض‌های حل ‌نشده کنند، منابع ذهنی کمتری برای نوآوری باقی می‌ماند. خلاقیت نیازمند فضایی است که در آن آزمون و خطا مجاز باشد و شکست به معنای حذف شدن تلقی نشود. اهمیت این مسئله در اقتصاد امروز بیش از گذشته شده است. بسیاری از مشاغل تکراری به تدریج در حال واگذاری به سامانه‌های هوشمند هستند و آنچه برای انسان باقی می‌ماند، توانایی حل مسائل پیچیده، همکاری و خلق ایده‌های جدید است. در چنین شرایطی سازمان‌هایی موفق‌ تر خواهند بود که به جای استخراج حداکثری انرژی کارکنان، بر پرورش ظرفیت‌های انسانی آنان تمرکز کنند. خلاقیت در فضایی رشد می‌کند که افراد احساس کنند تنها ابزار تولید نیستند و بخشی از یک فرایند جمعی معنا‌دار به شمار می‌روند.

عصر هوش مصنوعی و بازگشت ارزش‌های انسانی

ورود گسترده فناوری‌های هوشمند این تصور را ایجاد کرده که خلاقیت نیز به زودی کاملاً ماشینی خواهد شد. اما شواهد موجود تصویر متفاوتی نشان می‌دهند. گزارش‌های جدید بازار کار حاکی از آن است که در کنار مهارت‌های فنی، توانایی‌هایی مانند خلاقیت، همدلی، سازگاری و هوش هیجانی بیش از گذشته مورد توجه کارفرمایان قرار گرفته‌اند. بر اساس تحلیل بیش از یک میلیارد آگهی شغلی در جهان، مهارت‌های انسانی در بسیاری از مشاغل نه تنها اهمیت خود را از دست نداده‌اند، بلکه ارزش بیشتری نیز پیدا کرده‌اند. مجمع جهانی اقتصاد نیز خلاقیت، تفکر تحلیلی، یادگیری مستمر و توانایی کار با دیگران را در زمره مهم‌ترین مهارت‌های آینده معرفی کرده است. این روند نشان می‌دهد هرچه فناوری پیشرفته‌تر می‌شود، ویژگی‌های منحصربه‌فرد انسانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. ماشین‌ها می‌توانند داده‌ها را پردازش کنند، اما هنوز قادر نیستند تجربه زیسته، معنا، همدلی و پیچیدگی عاطفی انسان را بازآفرینی کنند. در نتیجه آینده رقابت میان انسان و فناوری نیست و آینده به میزان توانایی ما در پرورش قابلیت‌هایی بستگی دارد که ریشه در روابط انسانی و تجربه هیجانی دارند.

روزنامه صبح ساحل

دیدگاه ها (0)
img
img img
خـبر فوری:

قطع ۴۸ ساعته آب شرب در سردشت و ۸ روستای بخش بشاگرد به دلیل شکستگی خط انتقال