15

تیر

1405


فرهنگی و هنری

01 آبان 1397 07:52 0 کامنت

صبح ساحل ، هنری - صدف محمودی:لور، انجیر معابد یا لیل درختی ست مقدس با ریشه های عظیم، درختی که میل به ارتفاع ندارد، ریشه دوندان در دل خاک را دوست تر دارد، آن طور که مشهود باشند ریشه ها، چنان عمیق، از دل زمین در آمده، اما متواضع با آن شاخه های فراخش .

انجیر معابد همان درختی ست که بودا زیر آن به روشنی رسیده است، درختی ست با سایه های افراشته پناهی برای آفتاب زدگان، چه هزاران انسان هایی که زیر سایه اش آرامیده اند، برایش قصه گفته اند، درد و دل کرده اند، خالی شده اند و چه نویسندگانی که در وصفش نوشته اند، مانند احمد محمد که آخرین اثرش درخت انجیر معابد نام دارد، قصه درختی مقدس ، معجزه گر، شفادهنده  و بی حد باشکوه. یا هوشنگ گلشیری با داستان کوتاهی به نام زیر درخت لیل، از خاطره اش درباره اعجاز انجیر معابد می گوید.  

برای ما که در بندرعباس زندگی می کنیم و از جلال لیل بهره مندیم خوانش این قصه پر لطف است، در ادامه داستان زیر درخت لیل از هوشنگ گلشیری عزیز را باهم می خوانیم. 

زیر درخت لیل

 هوشنگ گلشیری

درخت عجیبی است لیل. ساقه هاش همه به شکل ریشه، رشته رشته، در خاک فرو رفتها ند و گاهی هم چند ریشه ی گره خورده مثل کندهای یا تخته سنگی از تنه ی آن آویخته اند.

برگهاش پهن و گوشت دارند و میوه اش فندق مانند اما به رنگ سرخ جگری است. حتی در اولین دیدار این توهم که درخت هم ما را میبیند، آدم را میلرزاند.

قبلا هم دیده بودم، ولی تک و توک بود، اما در کیش، در محله ی عربها دو طرف دهکده سی چهل تایی لیل داشت. زمین را برای لوله کشی کنده بودند و ما تا به درختها برسیم مجبور شدیم پنج شش بار از روی کانالهای عمیق بپریم.

چهار نفر بودیم. من و احمد و دو محمدعلی. احمد تاجر است. یکی از محمدعلی ها شاعر بود و آن یکی داستان هم مینویسد. 

حالا شاعر لیل شده است. 

من داستان نویسم، اما اینکه مینویسم دیگر داستان نیست، سفرنامه هم نیست.

شرح دیدار با درخت لیل است، انگار که اگر لیل هم مینوشت که چه شد که ما را دید، همین طورها مینوشت.

ما به دعوت احمد رفته بودیم کیش. دو روز هم خریدی کردیم. بیشتر خرده ریز بود: چند جفت جوراب و یکی دو شلوار لی و مثلا دو سه پیرهن و چند نوع اسباب بزک زنانه. خریدمان هم تا ظهر روز دوم تمام شد، عصر روز دوم رفتیم محله ی عربها. کنار ساحل در انبوه پوسته های بازمانده از قواصها چند پوسته ی بزرگ صدف پیدا کردیم و یکی دو تا حلزون که از یکیش، وقتی به گوشمان میگذاشتیم، صدای دریا میشنیدیم.

یکی از حلزونها را من هنوز دارم. کنار دریا که آدم کاسه ی حلزون را به گوش میگذارد، فکر میکند که انعکاس صدای دریاست، اما اینجا چی که میتوان این همه دور از دریا همچنان صدای همهمهی آن را شنید؟ میدانم توجیهی علمی وجود دارد، ولی من فکر میکنم پوسته ی خشک و سخت حلزون در این شهر دور از دریا هم غوطه ور در وهم دریایی است که خواب میبیند، مثلا شاعر که وهم لیل، لیلش کرده است.

خود لیل هم همینطورهاست. سی چهل تایی بیشتر نبودند، گفتم، اما به قول محمدعلی شاعر انگار که اولش هشتپایی به ساحل افتاده و ریشه دوانده، و بعد هم صبح یا عصری یکی از شاخکهاش را دراز کرده و درختی دیگر در خاک نشانده. بعد یکدفعه فکر کردم نکند لیلها هم دارند ما را به خاطر میسپارند، ما چهارتا را که داشتیم از کنارشان رد میشدیم و سراغ رستورانی را میگرفتیم که خوراک کوسه داشت؟

جای دنجی بود با چند تخت در بیرون و سه چهار میز در خود رستوران. من نتوانستم حتی یک پر از کباب کوسه بخورم. چرب بود، درست؛ ولی فکر اینکه این کوسه ای که ما میخوردیم پایی را خورده باشد، دلم را آشوب میکرد که باز خود به خود حرفی از درخت لیل پیش آمد. شاگرد رستوران گفت: بهش فکر نکنید! اولش بد نیست، آدم گذشته ها، همه، یادش میرود؛ اما بعدخودش دیگر ول کن آدم نیست. من که نزدیک بود دیوانه بشود.

اصفهانی بود. دو سال بود که آمده بود کیش و پابند شده بود. محمدعلی شاعر گفت: چرا داشتی دیوانه میشدی؟

- همهاش از لیل حرف میزدم. مثلا داشتم جنس دست مشتری میدادم، یاد این لیلها میافتادم. آخرش آمدم اینجا شاگرد شدم.

اسمش مرتضی بود. محمدعلی که داستان هم مینویسد پاپی شد که چرا گذارش به کیش افتاده.

گفت: عشق، آقا، عشق!

و خندید، بلند. تازه فهمیدیم که وقتی سبد نان یا لیوان و یا نوشابه میاورده هر به چند دقیقه ای میخندیده، خندهای با خود و در خود. محمدعلی باز پیله کرد: پس اینجا عاشق شدی، عاشق یکی از همین مسافرها که به قصد خرید میایند؟ گفت: ای آقا، دخترخاله مان بود، اسم ما روش بود. چی میگویند؟ با هم بزرگ شده بودیم. اما از جبهه برگشتیم دیدیم داده اندش به یکی دیگر. ما هم آمدیم اینجا که مثلا از آنجاها که با هم رفته بودیم یا کسانی که دیده بودیم دور باشیم.

با خندید، همان طور با خود و در خود.

چند مشتری که آمدند سروقت آن ها رفت و ما دیگر همه اش از لیل حرف زدیم. هرکس به چیزی تشبیهش میکرد. مرتضی که سر میز ما برگشت گفت: من که عرض کردم، آدم را سحر میکند، نمیگذارد به چیز دیگری فکر کند.

باز خندید. نوعی جنون، یا سرخوشی آدمی مشنگ در خندها ش بود. احمد گمانم چیزی گفت، شبیه اینکه: « دخترخاله حالا....؟» یا « حالا که دیگر....؟» که مرتضی گفت: شیمیایی شده بودیم آقا. این درخت خیلی اولش به ما خدمت کرد. راستش پسرخاله صادقمان، برادر دختره، ما را آورد اینجا. میگفت: « لیل معجزه میکند، زیرش که چند روز صبح زود بنشینی یادت میرود.» ما هم آمدیم. خوب یادمان رفت، از بس چیزهای دیگر یادمان می آمد. حالا الحمدالله بهتریم. ما جانباز چهل درصدیم، آقا.

بیرون که آمدیم دیدیم دو تخت دوقلو جلو رستوران در سایه ی یک درخت لیل است. بزرگترین درخت جزیره بود، چنان بزرگ که رستوران را زیر شاخه هاش ساخته بودند و حالا ریشه های معلقش مثل تریشه های دست یا پای ترکش خورده بر بام رستوران آویخته بود.

غروب بود و خورشید عظیم و سرخ بر سطح بیتلاطم دریا نشسته بود. شب باران بارید و ما در همان اتاق هتل ماندیم و هرکس از عشق هاش گفت، تجربه های دور و یا بهتر زخمهای ناسوری که حالا دیگر زیر پوست بودند وچرک و خونی نداشتند، اما اگر به جایی میگرفتند داد آدم را در میاوردند.

فرداش من صبح زود تنها بیرون آمدم. یادداشتی گذاشته بودم که میروم قدم بزنم. با تاکسی تا نزدیک یکی از کانال ها رفتم. هوا ابری بود و لطافت هوا را میشد به دست حتی لمس کرد. رستوران بسته بود. بقیه ی لیلها پشت خانه های ده بود. فکر میکردم که اگر با دخترخاله اش هم ازدواج کرده بود، باز بهتر بود میامد و زیر یکی از این درختها مینشست.

زیر یکی از درختها نشستم. به غیر از مجموعه ی ریشه هایی که در خاک داشت، یکی دو ریشه هم گره در گره مثل کنده ی زانو یا دست مشت کردهای که زیر چانه بگذاریم در هوا معلق بود.

حالا که این را مینویسم میدانم که میوه ی لیل چرا سرخ جگری است. برای همین هم مینویسم تا اگر کسی گرفتار رفته هاست، پیش از آنکه زخم به چرک بنشیند خودش را، پیش از طلوع یا غروب، به سایه ی لیلی برساند.

محمدعلی، فکر میکنم، زیاد ماند که حالا فقط لیل میبیند و لیل مینویسد. زیر درخت لیل مربع نشستم و گذاشتم هوا کمکم ریه هام را پر کند. هوای زیر درخت سنگین بود نه از مه یا شرجی و یا حتی کربنی که درختها از غروب تا طلوع افتاب پس میدهند، بلکه از همه ی قصه هایی که از قرنها پیش معلق زیر درخت مانده بود:

زنی بود که میخواست صورت و دو دست غوطهور در آب مردش را فراموش کند. فریادش مثل صدای دور دریا معلق زیر درخت مانده بود. غواصی را دیدم که آمده بود تا درخت کمکش کند که یادش برود بالاخره مرواریدی به بزرگی شست خودش از میان گوشت صدف درآورد و با اولین لنج تا بوشهر رفت و از خور تا در خانه ی مختار دوید که این هم شیربهای دخترتان. ناخدایی که سر پیری عاشق کنیزی سیاه شده بود، و از شرم دامادهاش دست به دامن درخت شده بود که صدای خلخال هاش نمیگذارند بخوابم. صدای زنی را شنیدم که زیر همین لیل گفته بود: «دخیلتم لیل، این دفعه آمده ام جهیزیه ی دختر دومم، بدری، را بخرم؛ اما چه کنم که بار دلم پیش نوه ی عمو است که حالا فقط صدایش را از تلفن میشنوم؟» دختری هم میخواست که لیل کمکش کند تا یاد صورت پدرش را که در قاب کفن دیده بود از ذهنش پاک کند، که شوهرش گفته بود: «من دیگر خسته شدم از بس گریه میکنی.» زنی هم بود که خواهر خواندهاش هر شب به خوابش میامد که:

مگر نگفتی که مردها صفت ندارند؟» جانبازی بود که ناله ی دوست زخمیش نمیگذاشت بخوابد. پزشکیاری بود که تخصصش زدن آمپول هوا بود یا الکل.

سنگین بود، گفتم: لیل، رحم کن! من نمیتوانم. اینها را نمیشود نوشت.

نرمه بادی وزید و هوا را جابه جا کرد. باز هم دیدم، پرده در پرده که تا بارم را سبک کنم یکی یکی گفتم. به یاد میاوردم و میگفتم. یادم نیست. حالا دیگر سبک شده ام. آدمها را باید بخشید، حتی آن که از پس هر پنج شش شلاق تکه ی آینه ای شکسته را به دامن پیراهنش پاک می کرد، بعد هم خم میشد جلو دهان قربانی میگرفت که ببیند هنوز نفس میکشد یا نه.

حالا من دیگر به صلح با جهان رسیده ام. همه ی گوشه و کنار یادهام را، زشت و زیبا یا تلخ و شیرین با لیلهای کوچک و بزرگ آراسته ام. حالا در سه کنج اتاق نشیمنی با آن همه مهمان یک درخت لیل زینتی هست. با همین لیل بود که از گذشته ام گفتم. فرداش از تلفن صدای دور دریا را شنیدم. یک ساعتی فقط صدای دریا میامد. شبش لیل در اتاقم بود، خفته بر نیمتختی. یادم هست که صبح که بیدار شدم نبودش، اما دست و بازوم بوی صمغ لیل گرفته بود. حالا گاهی روزها هم با یادم میاید. سنگین است با بار همهی آن رفته ها، قصه ی همه ی مسافرانی که پیش از طلوع و یا غروب زیرش نشسته اند. گاهی هم دست دور گردنم میاندازد. ترد است و میوی گسش سرخ جگری است. دیشب آمد و شاخکی را دور گردنم پیچاند و به قعر آبم کشاند. خفه ام می کند، میدانم. با این همه 

سبک شده ام. بخشیده ام، شما هم اگر بخواهید میتوانید ببخشیدم. آدم زمین نیست که بتواند بار این همه تلخی را به دوش بکشد.

حالا بار همه ی تلخی های من زیر یکی از آن لیلهای کیش است. دیگر خودش میداند. میتواند بر هرکس که بخواهد سایه بیاندازد، ساعتها به قصه ی هر کس که بخواهد گوش بدهد، یا حتی درخت زینتی خوابش بشود، سر بر بالینش به خواب رود.

وقتی بلند شدم دیدم که مرتضی همان روبرو بر پشته ی خاک کانال نشسته است. من هم خندیدم. وقتی بغلش کردم، گفت: «دیدید آقا، من چه میکشیدم؟»

نپرسیدم تا باز بار دوشش نشود. صدای دوست زخمی که جلو سنگر افتاده باشد اگر مدام به یاد آدم بیاید، طعم طلوع را حتی تلخ میکند.

گفتم: شرمندهام، مرتضی. گفت: دشمنتان شرمنده باشد. و هر دو خندیدیم.

تا جلو رستوران همپاش رفتم. همه اش از صاحب رستوران برایم گفت، از زنهایی که در همین محل داشت و یکی دو تای دیگر که توی این یا آن بندر. من هم گفتم که فردا میرویم.

گفت: از من میشنوید برنگردید. درست نیست که آدم همه ی گذشته اش فقط لیل باشد.

در رستوران را که باز میکرد، گفت: ما قانع شده ایم، آقا، به همین گوشه. به هر مسافری که تا اینجا بیاید از ماهی گرفته تا لاکپشت و کوسه کبابی میدهیم. هر کس باید همان کاری را بکند که سهمش شده است. بیشترش بار آدم زیاد میشود.

با نوک جارو از هر گوشهای خرده های خس و خاک را جمع میکرد. تعارف کرد که با هم یک پیاله بخوریم. به سقف رستوران اشاره کردم و گفتم: آن بالاست. مگر خودت نگفتی نباید زیاد پابندش شد؟

خندید، آزاد و رها، مثل کودکی که بی هیچ بار خاطری میخندد. وقتی رسیدم دوستان داشتند صبحانه میخوردند. محمدعلی گفت: کاش مرا هم بیدار کرده بودی.

در جوابش فقط خندیدم. بعد از صبحانه رفتند. احمد به دیدن بازار تازه ای میرفت که میگفت تقلیدی است از معماری هخامنشیها. قرار شد ساعت یک رستوران میر مهنا همدیگر را ببینیم. هر دو محمدعلی داشتند میرفتند طرف بازار عرب ها. ظهر سر قرار محمدعلیها نیامدند. شب فقط محمدعلی که داستان هم مینویسد پیداش شد. گفت: گمش کردم.

احمد گفت: اینجا اگر کسی هم بخواهد نمیتواند گم بشود.

شام را ساندویچی خوردیم و یکی هم برای محمدعلی گرفتیم. چند ساعتی کنار دریا قدم زدیم و صدف جمع کردیم یا ستاره ی دریایی. ساعت یک بعداز نصف شب بود که رسیدیم به هتل. کلید را محمدعلی گرفته بود. وقتی چراغ اتاق را روشن کردیم دیدم خواب است. ساکش را هم بسته بود و بلیط و شناسنامه اش را هم روی ساکش گذاشته بود. بلیطش را عوض کرده بود. روی میز هم یادداشتی گذاشته بود که من چند روز دیگر برمیگردم. شما بروید. بی سر و صدا ساک هامان را بستیم و خوابیدیم.

شب خواب دیدم که حالا لیل آمده تا قصه ی خودش را بگوید. وقتی خواست همانها را بگوید که برایش گفته بودم از خواب پریدم. دیدم محمدعلی بر لبه ی تختش نشسته و نگاهم میکند. گفتم: چی شده؟خندید، همانطور که مرتضی میخندید با خود و در خود. گفت: خوبی زندگی بیشتر در این است که یک مرگی هم در انتهاش هست.

گفتم: اگر هم آدم بخواهد می تواند از هر جا قطعش کند.

گفت: من زندگی را دوست دارم، حتی اگر آلزایمر بگیرم و زندگی گیاهی پیدا کنم.

باز خندید. گفت: تهران میبینمت. گفتم: وقتی رسیدی زنگ بزن. گفت: چی؟ و باز خندید. بعد هم دراز کشید. صبحش نبود.محمدعلی بالاخره برگشت، یک هفته بعد از ما. من زنگ زدم. بعد هم به دیدنش رفتم. داشت روی شعری کار میکرد. میگفت: بعضی کلمات تازگیها یادم میرود، آنوقت باید از دور و بر آن هی چیزهایی را به یاد بیاورم تا یادم بیاید.

از میان صفحاتی که جلوش بود چند صفحه را جدا کرد، گفت: فرض کن یکی فقط یک کلمه یادش مانده باشد.

مربع نشست و چند بندش را برایم خواند. فقط صوت بود، ترکیبی از حروف لیل و یا خود لَیل یا لخِیل، لیلی، لیلا که گاهی فعل میشدند و گاهی جای فاعل مینشستند و حتی حروف اضافه یا ربط.

گفت: میفهمی که. من حق ندارم بار آدمها را دوباره بگذارم روی دوششان.ومن فکر میکنم گاهی می نویسیم تا فراموش کنیم که در ماست، مثل همین لیل که مربع نشسته بود و یادش نبود که سی چهل لیلی هم جایی دیدهاست.

 

دیدگاه ها (0)
img
img

مراقب آگهی‌ها و سایت‌های جعلی خرید بلیت و اسکان باشید

مراسم وداع با پیکر رهبری شهید تا ساعت ۲۲ امشب تمدید شد

آمادگی وزارت ارتباطات برای خدمت‌رسانی در آئین تشییع رهبر شهید انقلاب

بالن پایشی؛ سامانه کمکی برای پایش مراسم وداع قائد شهید

نایب قهرمانی تیم کشتی آزاد جوانان در آسیا

پورجمشیدیان: پیکر رهبر شهید از جمکران تا حرم حضرت معصومه(س) تشییع می‌شود

انتصاب مجدد حجت‌الاسلام والمسلمین اژه‌ای به ریاست قوه‌قضائیه

شرایط دریافت وام نیروگاه‌های خورشیدی خانگی اعلام شد

ثبت‌نام ۱۷۹ هزار متقاضی حضور در راهپیمایی اربعین در سامانه سماح

اعلام جزییات برنامه تشییع پیکیر مطهر قائد شهید در قم

انتشار کارت ورود به جلسه امتحانات نهایی تا پایان هفته

اعزام زائران حاجی‌آبادی به مراسم تشییع رهبر شهید امت

بازگشایی فرودگاه قشم ازسرگیری پرواز‌ها پس از چهار ماه وقفه

ممنوعیت قطعی و سراسری پیش‌فروش خودروهای وارداتی در مناطق آزاد اعلام شد

شرکت ملی پخش فرآورده‌های نفتی: هیچ جایگاهی بدون بنزین نمی‌ماند

img
خـبر فوری:

مهلت بهره‌مندی از معافیت ۳ فرزندی و بیشتر تا پایان سال ۱۴۰۷ تمدید شد