03

تیر

1405


02 اردیبهشت 1405 09:41 0 کامنت

شاید در آن موقعیت نتوانستم برای تسلای خاطر محزون آن پدر؛ گل التیام صبری در قلب ایشان بنشانم و این قلم را مدیون می‌دانم که برای درد این خانواده، عباراتی هر چند کوتاه به سوگ نگارش نکند.

ماکان عزیز؛ چقدر زود بود برای جاویدالاثر شدن! وقتی دامگه عاشقی پهن می‌کند و کبوتر بچگانی معصومانه؛ خاص خدا می‌شوند وخدا آنها را برای خود صید می‌کند. بله برخی از جان‌ها را خدا مشتری می‌شود و برای بندگان مقرب خود، جام بلا بیشتر می‌دهد. همه مادران و پدران، پهنه‌ی قبری از عزیزانشان برای گذاشتن انبان ملال‌های خود بر زمین تسکین دارند، ولی تو کجایی عزیز بابا! این رایحه‌ی خوش از نام تو در مجالس وزیدن گرفته است. این نبودن، چه فریادی برای ماندگاری و بودن تو در دل‌ها و ذهن‌ها نقش زده است. مگر یک پدر از پسر چه می‌خواهد؛ یه کاری کن باعث افتخار بابا بشی! و تو خیلی زود به قولت عمل کردی. این چشم‌ها یعقوب‌وار در فراق این یوسف گمشده خواهند گریست! آن سخنران در آن مجلس گفت که حتما این کودکان در آن لحظه دلهره‌آور و ترسناک بمباران مدرسه؛ پدران و مادران خود را صدا زدند و من می‌گویم آن گل‌ها همه آمدند و برگشتند پیش خانواده؛ هر چند پرپر و زخمی و ژولیده. یکی سر نداشت، یکی دست، یکی پا ولی امان از آن گلی که گم شد!

img
دیدگاه ها (0)
img
img img
خـبر فوری:

برای سوخت‌گیری پول نقد همراه داشته باشید