06

اسفند

1404


سیاسی

26 بهمن 1404 08:40 0 کامنت

درک منطق حاکم بر کنش آمریکا نیازمند عبور از تحلیل سطحیِ «تهدید یا مذاکره» به‌عنوان دو گزینه مجزا و رسیدن به این دریافت راهبردی است که این دو در یک امتداد و به‌مثابه دو روی یک سکه عمل می‌کنند. اعزام ناوگان‌های عظیم تهاجمی به خاورمیانه و استقرار گروه ضربت یواس‌اس آبراهام لینکلن در آب‌های منطقه در ژانویه ۲۰۲۶، نه به‌منظور آمادگی صرف برای تهاجم، بلکه با هدف تصویرسازی از «آخرین فرصت» پیش از وقوع فاجعه صورت پذیرفته است. ادبیات رئیس‌جمهور آمریکا در پلتفرم «Truth Social» که از «ناوگان عظیم» و توانایی آن برای انجام مأموریت «با سرعت و خشونت» سخن می‌گوید، نوعی زبانِ رمزگذاری‌شده برای انتقال پیامِ «اجتناب‌ناپذیریِ» گزینه نظامی در صورت عدم تمکین است.

این نمایش قدرت، در حقیقت ابزاری برای «دیپلماسی قایق‌های توپدار» مدرن است؛ جایی که اسلحه‌خانه نه برای شلیک، که برای ارعاب در بستر مذاکره صف‌آرایی می‌کند. نتیجه این صحنه‌آرایی، تغییر ماهیت مذاکره از بستری برای حل‌وفصل اختلافات به عرصه‌ای برای اعتراف‌گیری و پذیرش شروط تحمیلی است.

پیچیدگی این راهبرد وقتی دوچندان می‌شود که اذعان کنیم واشنگتن به خوبی از «هزینه‌های سرسام‌آورِ» گزینه جنگِ فراگیر آگاه است. تحلیلگران و حتی مقامات کشورهای منطقه از جمله عراق و ترکیه به این واقعیت اذعان دارند که درگیری نظامی تمام‌عیار با ایران، به دلیل مختصات جغرافیایی، ظرفیت‌های نامتقارن و پیامدهای غیرقابل مهار آن بر زیرساخت‌های انرژی و امنیت بین‌المللی، هرگز در محاسبات عقلانی کاخ سفید به‌عنوان «گزینه اول» تعریف نشده است. اذعان عربستان سعودی و امارات مبنی بر عدم اجازه استفاده از حریم هوایی‌شان برای حمله به ایران، تنها یکی از نشانه‌های باریک شدنِ میدان مانور نظامی آمریکا و هزینه‌ساز شدنِ اجماع‌شکنی منطقه‌ای علیه واشنگتن است. در این میان، استراتژیست‌های پنتاگون و کاخ سفید به این درک رسیده‌اند که «تهدیدِ» جنگ، به‌مراتب سودمندتر از «وقوعِ» جنگ است. تهدید ابهام‌آفرینی می‌کند، فضای نفس‌گیریِ طرف مقابل را تنگ می‌نماید و او را به سمت میز مذاکره می‌کشاند؛ درحالی‌که وقوع جنگ، نه‌تنها همه این برگ‌های برنده را از بین می‌برد، بلکه واشنگتن را در باتلاقی فرسایشی با سرانجامی نامعلوم گرفتار می‌سازد. بدین‌ترتیب، بزرگ‌نمایی توان رزمی، تبدیل به ابزاری برای پوششِ ناتوانی یا دست‌کم احتیاط شدید در به ‌کارگیری آن شده است.

تأکید بر ابزارهای روانی و شناختی علیه ایران، هرگز به اندازه هفته‌های منتهی به گفتگوهای فوریه ۲۰۲۶ در مسقط، شدید و عیان نبوده است.

آنچه در این دوره رخ داد، نمونه‌ای کلاسیک از «جنگ شناختی» پیش‌دستانه است؛ عملیاتی که هدف آن تغییر ادراکات و محاسبات طرف مقابل پیش از ورود به اتاق مذاکره است. انتشار گسترده و هماهنگِ اخبار جعلی توسط رسانه‌های آمریکایی درباره لغو شدن گفتگوها در آستانه آغاز مذاکرات، نه یک اشتباه خبری، که سناریویی از پیش‎طراحی‌شده برای آزمودن میزان استیصال تهران و القای این مفهوم بود که ایران به دلیل ضعف و ناچاری به دنبال توافق است. این عملیات روانی دقیقا زمان‌بندی‌شده، تلاشی بود برای جابه‌جایی جایگاه ایران از «طرفِ مذاکره‌کننده» به «طرفِ التماس‌کننده». واشنگتن قصد داشت در افکار عمومی جهان و حتی ذهن تصمیم‌گیران ایرانی این‌گونه جا بیندازد که جمهوری اسلامی زیر بارِ شدیدترین تحریم‌ها و فشارهای نظامی، سرانجام تسلیم شده و به ناچار پشت میز نشسته است.

این سناریو به صراحت توسط رسانه‌های آمریکایی دنبال شد، اما پاسخ قاطع سیدعباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران که بر «چهارچوب کاملاً هسته‌ای» و «ارادی بودن» مذاکرات تأکید داشت، این ضربه شناختی را خنثی کرد و روایت ایرانی از مذاکره به‌عنوان اقدامی فعالانه و مستقل را برجسته ساخت.

باید به این نکته بنیادین توجه کرد که این جنگ روانی، صرفا بر محور «اکنونِ» مذاکرات نمی‌چرخد، بلکه معطوف به «فردایِ» توافق احتمالی است. واشنگتن به خوبی می‌داند که هرگونه توافق با تهران، در داخل ایران و همچنین میان متحدان منطقه‌ای آمریکا با چالش مشروعیت مواجه خواهد بود. از این‌رو، هدف عملیات‌های رسانه‌ایِ پیش از مذاکرات، مهندسی روایتِ تاریخی این توافق است. کاخ سفید می‌کوشد این گونه جا بزند که توافقِ حاصل‌شده، محصولِ «پیروزیِ سیاست فشار حداکثری» بوده است تا بدین وسیله، الگوی «مذاکره تحت فشار» را به‌عنوان تنها الگوی کارآمد در تعامل با ایران، در اذهان داخلی آمریکا و اسرائیل نهادینه سازد. این تلاش برای ثبت روایتِ پیروزمندانه، نشان می‌دهد که حتی در آستانه مذاکره، طرفین بر سر تعریف واقعیتِ پیش از توافق و پس از آن، در جدالی هژمونیک به سر می‌برند.ابعاد راهبرد آمریکا اما فراتر از میدان مذاکره را نیز در بر می‌گیرد. گزینه‌های پیش‌روی دولت ترامپ که در جلسات ژانویه ۲۰۲۶ شورای امنیت ملی به رئیس‌جمهور ارائه شد، طیفی وسیع از حملات سایبری فراگیر گرفته تا عملیات‌های روانی مستقل را در بر می‌گرفت. آنچه در این گزارش‌ها حائز اهمیت است، نه صرفا وجود گزینه نظامی، بلکه جدی‌گرفتن «عملیات‌های یکپارچه» است؛ جایی که جنگ الکترونیک، حملات سایبری به زیرساخت‌های دیجیتال و رسانه‌ای ایران و جنگ‌های ادراکی، همزمان با تهدید نظامی سنتی یا حتی بدون آن فعال می‌شوند. این بدان معناست که دکترین فشار بر ایران، از حالتِ «تهدید خطی» (اقتصاد، سپس دیپلماسی، سپس جنگ) خارج و به «تهدید شبکه‌ای و چندلایه» تبدیل شده است. در این الگو، ایران همواره در وضعیتِ «نه‌جنگ‌نه‌صلح» فرسایشی قرار دارد؛ وضعیتی که در آن، تحریم، تهدید، حمله سایبری و مانور نظامی به صورت هم‌زمان و هدفمند، انرژی و منابع ملی را تحلیل می‌برند.

این روند به موازات تغییر دکترین آشکار در اسناد بالادستی آمریکا صورت می‌گیرد. راهبرد امنیت ملی نوین ایالات متحده که در نوامبر ۲۰۲۵ منتشر شد، به‌صراحت از کنار گذاشتن پروژه‌های «تغییر رژیم» از طریق اشغال نظامی یا مداخله تمام‌عیار سخن می‌گوید و بر درس‌های گرفته‌شده از افغانستان و عراق تأکید می‌کند. این سند، به‌جای فتح خاک، بر مفهوم «بازدارندگی» و «مهارِ» توأم با فشار هوشمندانه صحه می‌گذارد. تناقض ظاهریِ میانِ این سندِ محافظه‌کارانه و گفتمانِ تهاجمی رئیس‌جمهور، وقتی حل می‌شود که دریابیم راهبرد واقعی، «تغییر رفتار» از طریق «تهدیدِ هزینه‌آفرینی حداکثری» است. آمریکا به این نتیجه رسیده که برای تضعیف بنیان‌های راهبردی ایران، نیازی به اشغال تهران نیست؛ بلکه می‌توان با تشدید فشار به نقطه‌ای رسید که نظام تصمیم‌گیریِ ایران، بازدارندگی خود را به‌طور داوطلبانه یا شتاب‌زده، برچیند. این همان هدفِ غایی «کاشت ترس برای برداشت امتیاز» است؛ یعنی وادار کردن ایران به پذیرش محدودیت‌های بلندمدت بر برنامه موشکی و نفوذ منطقه‌ای، بدون آن‌که حتی یک گلوله شلیک شده باشد.اما اینجا معمای راهبردی آمریکا رخ می‌نماید. خواسته‌های واشنگتن صرفاً به تعلیق غنی‌سازی محدود نمی‌شود؛ گزارش‌های موثق از ارائه چهار شرط مشخص به ایران حکایت دارد که شامل «توقف کامل همه فعالیت‌های هسته‌ای»، «خروج تمام ذخایر اورانیوم غنی‌شده از کشور»، «محدودیت شدید بر برد سامانه‌های موشکی» و «پایان حمایت از نیروهای مورد حمایت در منطقه» است. این شروط، فراتر از یک توافق هسته‌ای و در قامت یک «بازنویسی نظم امنیتی» غرب آسیا ظاهر شده‌اند. پذیرش این شروط، به معنای خلع سلاح راهبردیِ جمهوری اسلامی و از میان بردن ارکان قدرت چانه‌زنی و بازدارندگی آن در یک معادله نابرابر منطقه‌ای است. به همین دلیل، مقامات ایرانی به‌صراحت اعلام کرده‌اند که هرگونه مذاکره باید محدود و منحصر به پرونده هسته‌ای باشد و ورود به موضوع موشکی و منطقه‌ای خط قرمز غیرقابل عبور تهران است. این بن‌بست محتوایی، نشان می‌دهد که راهبرد «برداشت امتیاز» با چه مرزهای سختی مواجه است.

در این میان، اسرائیل به‌عنوان عاملی شتاب‌دهنده و بعضا مزاحم برای محاسبات بلندمدت آمریکا عمل می‌کند.

دکترین امنیتی تل‌آویو مبتنی بر «برتری مطلق» و «انکار هرگونه توانایی بالقوه تهدیدآمیز» به همسایگان است.

از این رو، اسرائیل در پی «اوسیراک‌سازیِ» مداوم ایران است؛ یعنی تکرار حملات پیش‌دستانه‌ای که در ژوئن ۲۰۲۵ علیه تأسیسات هسته‌ای ایران انجام داد و عملا واشنگتن را در آخرین روزهای آن جنگ دوازده‌روزه وارد معرکه ساخت. (در تاریخ ۷ ژوئن ۱۹۸۱، نیروی هوایی اسرائیل با اجرای عملیات «اپرا» به رآکتور هسته‌ای «اوسیراک» در عراق حمله کرد و آن را منهدم ساخت. «اوسیراک‌سازی» به معنای «تکرار مدل عملیاتی حمله پیش‌دستانه و یک‌جانبه برای نابودی تأسیسات هسته‌ای پیش از عملیاتی شدن کامل آن‌ها» است. به بیان دیگر، این اصطلاح دلالت بر «استراتژی حذف فیزیکی تهدید هسته‌ای در مرحله جنینی» دارد.

تفاوتِ «ساعتِ راهبردی» واشنگتن و تل‌آویو، یکی از عمیق‌ترین شکاف‌های عملیاتی در این ائتلاف نانوشته است. آمریکا با «ساعتِ بلندمدتِ» خود به دنبال مهارِ پایدار و کم‌هزینه است، در حالی که اسرائیل با «ساعتِ فشرده» خود خواهانِ حذفِ فوریِ تهدیدات است.

این ناهمزمانی، پتانسیل آن را دارد که اسرائیل با یک اقدام تحریک‌آمیز، کارت‌های آمریکا را در میز مذاکره بسوزاند و واشنگتن را ناخواسته به درگیری‌ای بکشاند که اساساً به دنبال اجتناب از آن بود. در این سناریو، کاشت ترس توسط آمریکا ممکن است به دروی طوفان توسط اسرائیل منجر شود.

بازیگران منطقه‌ای نیز در این معادله از انفعال محض خارج شده‌اند. کشورهای حاشیه خلیج‌فارس با پارادوکسی عمیق مواجه‌اند: از یک سو خواستار مهار ایران و تحدید قدرت آن هستند، اما از سوی دیگر، تجزیه یا فروپاشی ایران را برابر با آشوبی فراگیر، قدرت‌یابی افراطی‌گری و بی‌ثباتی دائمی در سراسر منطقه می‌بینند.

عربستان سعودی و امارات که در ظاهر با آمریکا هماهنگ‌اند، در عمل از فاصله‌گذاری با پروژه جنگ و میزبانی از مذاکرات ابایی ندارند. این رویکرد دوگانه، ابزار فشار آمریکا را تضعیف می‌کند و به ایران نشان می‌دهد که اجماع منطقه‌ای علیه آن به اندازه ادعاهای واشنگتن قطعی و فراگیر نیست.

دیپلماسی فعال عمان، قطر و حتی ترکیه در میانجی‌گری و فراهم‌سازی بستر گفتگوها، شاهدی بر این مدعاست که همسایگان ایران، نه یک «تهدید منفعل» که یک «واقعیت همیشگی» را در کنار خود می‌بینند و خواهان مدیریت تنش با آن هستند، نه حذف آن.

اتحادیه اروپا نیز با نگرانی از پیامدهای موج‌دار یک جنگ جدید، در موقعیتی شکننده قرار گرفته است. مقامات بروکسل به صراحت اعلام کرده‌اند که منطقه «جنگ دیگری نمی‌خواهد» و همزمان با طراحی گام‌هایی علیه سپاه پاسداران، بر ضرورت دیپلماسی اصرار دارند.

این موضع دوپهلو، نشان‌دهنده ضعف استراتژیک اروپاست؛ قاره‌ای که به دلیل وابستگی به انرژی و ثبات خاورمیانه و همچنین درگیری در اوکراین، به شدت از عواقبِ شلیک اولین گلوله در خلیج فارس هراس دارد. در چنین فضایی، «تهدید» آمریکا، برای اروپا نه ابزار فشار که مایه وحشت است و این قاره را به سمت میانجی‌گری هرچه فعال‌تر سوق می‌دهد.

از دیدگاه کلان‌تر، این نبردِ ادراکی، صرفاً بر سر ایران خلاصه نمی‌شود، بلکه پیامی جهانی در خود دارد. از نگاه ناظران بین‌المللی، به‌ویژه قدرت‌های شرقی مانند چین و روسیه، آنچه بر سر ایران می‌آید، آزمونی برای تعیین اعتبارِ «بازدارندگی هسته‌ای» در نظم بین‌المللی آینده است. ایرانِ فاقد بمب هسته‌ای در ژوئن ۲۰۲۵ هدف حمله قرار گرفت، اما کره شمالی دارنده این سلاح از چنین سرنوشتی مبرا مانده است. این گزارهِ هراس‌انگیز، تلویحاً توسط واشنگتن تقویت می‌شود؛ چرا که هرچه ایران آسیب‌پذیرتر نشان داده شود، کشورهای دیگر برای مصون ماندن از سرنوشت مشابه، به سمت گزینه هسته‌ای سوق داده می‌شوند. به این ترتیب، راهبرد «کاشت ترس برای برداشت امتیاز» از ایران، ممکن است در سطحی فراتر، به «کاشتِ انگیزه برای هسته‌ای شدن» در جهان بدل گردد؛ تناقضی ژرف که محدودیت ذاتی ابزار فشارِ صرف را آشکار می‌کند.

در نتیجه، آنچه صحنه کنونی را رقم زده، نه قدرت مطلق واشنگتن، بلکه بن‌بست محاسباتی عمیقی است که ایران با هوشمندی و صبر راهبردی خود بر پایِ میز مذاکره تحمیل کرده است. ایران از سویی با اقتصاد تحت فشار و افکار عمومی خسته از تحریم مواجه است، اما همین مردم و همین اقتصاد، سیلی‌های سختی را در دهه‌های گذشته بر پیکره دشمنان نواخته‌اند و امروز نیز نه از سرِ ضعف، که از موضعِ قدرت و عزت پای میز نشسته‌اند. ایران به خوبی می‌داند که هر امتیاز راهبردی، اگر احیانا داده شود، نه از سرِ ترس، که بر اساس نقشه‌ای دقیق و محاسبه‌شده برای تثبیت معادلات جدید بازدارندگی خواهد بود؛ چرا که جمهوری اسلامی ثابت کرده است که حتی در اوج فشارها نیز ساختار قدرت بازدارنده‌اش نه تنها فرو نمی‌پاشد، بلکه انعطاف‌پذیرتر و مقاوم‌تر از پیش بازتولید می‌شود. آمریکا اما در سوی دیگر میز، با هزینه سرسام‌آور استقرار نظامی بی‌نتیجه و هراسِ فلج‌کننده از تکرار باتلاق منطقه‌ای دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ هراسی که ریشه در تجربه‌های تلخ افغانستان و عراق و اینک شکست پروژه‌هایش در برابر ایرانِ مقاوم دارد. واشنگتن به خوبی می‌داند که کاهش فشار، نه پیروزی ایران که اعتراف به شکستِ راهبرد خود اوست، اما تداوم فشار نیز جز فرسایشِ بیشتر سرمایه‌اش حاصلی در بر ندارد. این ایران است که با تبدیل تهدید به فرصت و با مهار بحران در آستانه جنگ، بازی را به میز مذاکره کشانده و معادله را تغییر داده است. در چنین وضعیتی، مذاکره نه به‌عنوان راهکاری برای صلح پایدار، که به‌سان امن‌ترین بستر برای تثبیتِ برتریِ هوشمندانه ایران در میدان رقابت ظهور کرده است. طرفین میز مذاکره را ترک نکرده‌اند؛ ایران از سرِ مسئولیت و دوراندیشی، آمریکا اما از سرِ اجبار و درماندگی. این میز، نه میزِ التماس که میدانِ اثباتِ شکست محاسبات دشمن است؛ جایی که ایران با دست‌پر و سربلند ایستاده و واشنگتن ناگزیر از پذیرشِ واقعیتِ ایرانِ غیرقابل حذف است.

سخن آخر آنکه راهبرد ایالات متحده در قبال ایران، از الگوی «تهدید صرف» به الگوی «تهدیدِ هوشمندانه و ترکیبی» ارتقا یافته است. در این الگو، ناوهای هواپیمابر و بمب‌افکن‌ها نه برای آغاز جنگ که برای پایان دادنِ بدون جنگ به اراده راهبردی ایران به میدان فرستاده می‌شوند. عملیات روانی و جنگ شناختی، نه حاشیه که متنِ این میدان‌آرایی را تشکیل می‌دهد و هدف غایی آن، فروپاشی محاسباتیِ دشمنِ فرضی پیش از فروپاشی عینی است. با این حال، مقاومت فعالانه تهران در حفظ چارچوب مذاکرات و کشاندن گفتگوها به حوزه هسته‌ایِ محض، نشان داده که طرف ایرانی نه در موضع انفعال، که با درک دقیق این عملیاتِ روانی، به دنبال بی‌اثر کردن آن از طریق «نبرد روایت‌ها» است. بنابراین، نتیجه این دور از مذاکرات و تنش‌ها، نه در انفجار بمب‌ها، که در میدان ادراکِ رهبران و افکار عمومی تعیین خواهد شد.

در این میدان، برنده کسی نیست که سلاح‌های بیشتری صف‌آرایی کرده، بلکه کسی است که بتواند «معادله ترس» را به نفع خود تغییر دهد.

روزنامه صبح ساحل

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

جایگاه ۷۲ اینترنت موبایل در ایران؛ پایین‌تر از گواتمالا و مولداوی