05

اسفند

1404


اجتماعی

29 بهمن 1404 10:16 0 کامنت

پیوند هویت با کار

نظریه هویت اجتماعی توضیح می‌دهد که افراد تمایل دارند تا خود را در قالب گروه‌های اجتماعی تعریف کنند تا احساس تعلق و ارزشمندی داشته باشند. در زمینه کار، سازمان به عنوان یک گروه برتر عمل می‌کند. جذابیت این پیوند در محیط کار مدرن، به دلیل ساختار پاداش‌دهی مبتنی بر عملکرد و شهرت است. وقتی هویت فرد به شدت با موفقیت‌های سازمانی گره می‌خورد هر دستاورد کوچک، تقویت‌کننده عظیمی برای خود فرد می‌شود. با این حال این اتکا، یک شمشیر دولبه است. اگر هویت‌‌محوری بیش از حد بر سازمان متمرکز شود سلسله مراتب ارزشی فرد به گونه‌ای تغییر می‌کند که هویت‌های دیگر (والد بودن، دوستی، علایق شخصی) در حاشیه قرار می‌گیرند. این امر باعث می‌شود که تمام ظرفیت انرژی روانی فرد صرف حفظ این هویت شغلی شکننده شود. در نتیجه، فرد دیگر نمی‌تواند بین نقش‌های مختلف خود تعادل برقرار کند، زیرا موفقیت در یک نقش (شغل) به معنای حفظ کل بنای هویت اوست. این تمرکز بیش از حد، توانایی فرد را برای مدیریت شکست‌های کوچک شغلی کاهش می‌دهد، زیرا هر بازخورد منفی به جای نقد یک عملکرد، به عنوان یک حکم قطعی بر کل ارزش وجودی او تلقی می‌شود، که مسیر را برای اضطراب مزمن هموار می‌کند.

تضعیف مرزهای شناختی

محو شدن مرزهای کار و زندگی اغلب به عنوان یک مسئله صرفا زمانی ساعت کاری تلقی می‌شود، اما چالش اصلی در سطح شناختی رخ می‌دهد. هویت‌یابی افراطی سبب می‌شود که پردازش ذهنی فرد به طور مستمر درگیر مسائل کاری باقی بماند. حتی در اوقات فراغت، مغز فرد مشغول تحلیل استراتژی‌های کاری، نگرانی در مورد ایمیل‌های آینده، یا تجزیه و تحلیل تعارضات سازمانی است. این حالت، که به آن اجبار فکری مداوم می‌گویند مانع از فعال شدن سیستم‌های بازیابی شناختی می‌شود. نظریه هویت اجتماعی در اینجا نقشی کلیدی ایفا می‌کند زمانی که فرد خود را مدیر پروژه یا مهندس ارشد می‌بیند، ذهن او به طور خودکار در چارچوب آن نقش عمل می‌کند و نمی‌تواند به سادگی خاموش شود. این عدم توانایی در تفکیک ذهنی، منجر به تهی شدن منابع شناختی می‌شود که اساس فرسودگی ذهنی است. مرزهای نامشخص، دیگر صرفا زمان شروع و پایان کار را مبهم نمی‌کنند، بلکه ظرفیت فرد برای فکر کردن به هر چیز دیگری غیر از کار را تحلیل می‌برند.

سازمان به مثابه کانون معنا

در غیاب ساختارهای سنتی قوی هویت‌بخش مانند نهادهای محلی یا خانوادگی متمرکز، سازمان‌ها در عصر جدید، شکاف معنایی بزرگی را پر کرده‌اند. بسیاری از افراد، سازمان را نه تنها به عنوان منبع درآمد، بلکه به عنوان فراهم‌‌کننده یک روایت بزرگتر می‌بینند که به زندگی‌شان معنا می‌بخشد. این معنای سازمانی اغلب با ماموریت‌های بزرگ و تغییر جهان گره خورده است. اگرچه داشتن هدف ارزشمند است، اما تمرکز تمام و کمال بر این هدف، فرد را در برابر فروپاشی معنایی هنگام تغییرات سازمانی یا ترک کار، بسیار آسیب‌‌پذیر می‌کند. از دیدگاه هویت اجتماعی، هویت سازمانی جایگزین هویت‌های سنتی‌تر شده است. این امر به ویژه در شرکت‌های استارتاپی یا فضاهای کاری با فرهنگ بسیار قوی که کارمندان را به عنوان خانواده معرفی می‌کنند، مشهود است. این استعاره خانوادگی، مرزهای حرفه‌ای را کاملا نامرئی می‌کند و انتظار وفاداری مطلق و فداکاری بی ‌پایان را توجیه می‌نماید.

پیامدهای فرسودگی بر سایر ابعاد هویت

وقتی هویت فرد در کار بیش از حد توسعه یابد، فرسودگی شغلی حاصل از آن، مانند ویروسی به سایر ابعاد هویت سرایت می‌کند. فردی که تمام انرژی روانی خود را صرف رسیدگی به یک پروژه حیاتی کرده است، دیگر ظرفیتی برای ایفای نقش بهینه به عنوان یک دوست، شریک زندگی یا شهروند فعال ندارد. در این مرحله، شکست در کار مثلا اخراج یا عدم ارتقاء نه تنها بر وضعیت شغلی او تاثیر می‌گذارد، بلکه به دلیل همپوشانی هویت‌ها، تمام ادراکات او از خود را متلاشی می‌کند. او دیگر احساس نمی‌کند که همسر خوبی است یا دوست قابل اعتمادی بلکه صرفا خود را شکست‌خورده می‌یابد. این وضعیت، یک زوال هویتی گسترده ایجاد می‌کند که بسیار عمیق‌تر از یک نارضایتی شغلی ساده است. بدن نیز به این نبرد روانی واکنش نشان می‌دهد استرس مزمن ناشی از دفاع دائمی از هویت شغلی، منجر به اختلالات جسمی می‌شود که خود، سطح انرژی لازم برای فعالیت در حوزه‌های غیر شغلی را کاهش می‌‌دهد و یک چرخه معیوب ایجاد می‌کند.

از فرسودگی تا بی‌تفاوتی

مرحله نهایی در این مسیر، سوختن چراغ است که اغلب به شکل بی‌تفاوتی عاطفی تظاهر می‌کند. در این مرحله، فرد به دلیل تلاش مداوم برای حفظ یک هویت پرفشار، دچار تخلیه منابع روانی می‌شود. دفاع روانشناختی در برابر آسیب‌های هویتی مداوم، منجر به فاصله گرفتن عاطفی از کار می‌شود. فرد هنوز کار می‌کند، اما دیگر تعهدی به معنای عمیق آن ندارد، او تنها به اجرای وظایف ماشینی می‌پردازد تا هویت بیرونی‌اش حفظ شود. این بی‌‌تفاوتی در تضاد آشکار با هویت‌یابی افراطی اولیه است که در آن، فرد با شور و اشتیاق و گاهی وسواس کار می‌کرد. این تغییر، نشان می‌دهد که تلاش برای ادغام کامل هویت شخصی در نقش شغلی، در نهایت با مکانیزم دفاعی بدن روبرو شده است: کناره‌گیری عاطفی برای بقای روانی. این بی‌تفاوتی، قاتل خلاقیت و نوآوری است و در نهایت، کیفیت کار را نیز به شدت کاهش می‌دهد.

نقش ساختارهای سازمانی در تشدید بحران

سازمان‌ها غالبا به صورت ناخودآگاه، عوامل تشدیدکننده این بحران هویتی هستند. فرهنگ‌هایی که بر ایثار و تعهد فراتر از وظیفه تاکید می‌کنند به طور ضمنی، هویت‌محوری شغلی را ترویج می‌دهند. سیستم‌های پاداش و ترفیع که صرفا بر خروجی‌های کمی و ساعات طولانی کار متمرکز هستند، به کارمندان پیام می‌دهند که میزان ارزش آن‌ها مستقیما با میزان فداکاری‌شان در برابر سازمان سنجیده می‌شود. نظریه هویت اجتماعی تاکید می‌کند که برای تقویت هویت گروهی، باید تمایز واضحی بین ما (عضو سازمان) و آن‌ها (رقبا یا افراد خارج از سازمان) وجود داشته باشد. این تمایز، می‌تواند به شکل برتری‌جویی سازمانی و در نتیجه، توجیه فداکاری‌های فردی بروز کند. برای کاهش فرسودگی، سازمان‌ها باید به جای ستایش فداکاری مطلق، بر روی تعاریف چندگانه هویت کارمندان و احترام به مرزهای حیاتی میان زندگی شخصی و حرفه‌ای تاکید کنند.

توسعه هویت‌های حاشیه‌ای

راهکار بنیادین برای مقابله با هویت‌یابی افراطی، نه انکار کار، بلکه بازسازی و تقویت هویت‌های چندگانه فرد است. این امر مستلزم آگاه‌سازی از حاشیه است یعنی دادن فضای بیشتر به آن دسته از هویت‌هایی که به دلیل تمرکز بر کار، به حاشیه رانده شده‌اند. توسعه فعالانه علایق خارج از کار، سرمایه‌گذاری عاطفی در روابط شخصی و تعهد به فعالیت‌های اجتماعی که هیچ ربطی به عملکرد شغلی ندارند، ضروری است. این فعالیت‌ها ضربه‌گیرهای روانی ایجاد می‌کنند. اگر هویت فرد تنها بر یک ستون (شغل) استوار باشد، سقوط آن فاجعه است؛ اما اگر بر پنج ستون استوار باشد، سقوط یکی از آن‌ها تنها یک لنگر را سست می‌کند، نه کل بنا براین رویکرد، در چارچوب اس آی تی، به معنای ایجاد "گروه‌های برتر" جایگزین و مکمل است که ارزش و تعلق را از منابع متفاوتی تامین می‌کنند.

ساختن دیوارهای منعطف

در نهایت، آنچه نیاز است، ایجاد "مرزهای منعطف" است. این مرزها، شبیه دیوارهای غیرقابل نفوذ نیستند، بلکه مکانیزم‌هایی هستند که به فرد اجازه می‌دهند آگاهانه تصمیم بگیرد چه زمانی و چقدر از هویت شغلی خود را در حوزه‌های دیگر دخالت دهد. این مرزها باید شامل مرزهای زمانی مانند تعهد به عدم چک کردن ایمیل بعد از ساعت مشخص، مرزهای مکانی یعنی تعیین فضای فیزیکی کار و استراحت و مهم‌تر از همه، مرزهای ذهنی باشند. این مرزهای ذهنی مستلزم تمرین ذهن‌آگاهی برای تشخیص لحظه‌ای است که فرد در حال غرق شدن مجدد در افکار کاری در زمان استراحت است. جامعه و فرهنگ کاری باید از ستایش کار کردن بی‌وقفه دست بردارند و به جای آن، بازیابی کارآمد را به عنوان یک مهارت حیاتی حرفه‌ای ترویج دهند. تعادل، نه یک نقطه ثابت، بلکه یک حرکت دائمی بین این مرزهای منعطف است که به هویت چندگانه فرد اجازه تنفس می‌دهد و چراغ زندگی حرفه‌ای را برای مدت طولانی روشن نگه می‌دارد.

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

جایگاه ۷۲ اینترنت موبایل در ایران؛ پایین‌تر از گواتمالا و مولداوی