جدید به قدیم
…انسانی سالم. او پیشنهاد میکند خواننده فهرستی از چیزهایی بنویسد که در زندگی برایش معنا دارند: از دوستی و خانواده گرفته تا یادگیری یا کمک به دیگران. با تمرکز بر این عناصر و با تمرینهای سادهی قدردانی و توجه آگاهانه، میتوان ذهن را از اسارت گذشته بیرون آورد و انرژی تازهای برای زندگی امروز به دست آورد. کتاب یاد آور میشود که درمان یک مقصد نیست ، بلکه سفری است که در آن، هر روز فرصتی تازه برای مراقبت از خود و دیگری وجود دارد. نکات برجستهی کتابنویسنده ای است که سابقه علمی و دانشگاهی در زمینه مدیریت استرس و روانتروما دارد. او با تلفیق یافتههای نوروساینس، مطالعه استرس و رواندرمانی، کتاب را به گونهای نوشته که فقط ویژه متخصصان نباشد و افراد عادی نیز بتوانند از آن بهره ببرند. این کتاب صرفا توضیح نمیدهد که چرا تجارب نامطلوب اثر میگذارند، بلکه دقیقا میگوید چه باید کرد. تمرینات، فرمها و مهارتهای ملموس در آن دیده میشود.برخلاف برخی کتابهای سنتی رواندرمانی که عمدتا بر بازتابهای ذهنی تمرکز دارند، این کتاب به اهمیت آرامسازی سیستم عصبی، تصویرسازی ذهنی و فرایندهای پایین به بالا (از بدن به ذهن) توجه دارد. این رویکرد در مطالعات جدید درمان تروما نیز تایید شده است. یکی از…
…با چالشهای جدی روبهرو است . هنوز بسیاری از هموطنان ما به خدمات روانشناختی دسترسی ندارند. در مناطق محروم کمبود روانشناس، مشاور و روانپزشک به وضوح احساس میشود . بسیاری از خانوادهها حتی اگر بخواهند درمان را آغاز کنند در برابر هزینهها ناتوان میمانند . سلامت روان بر خلاف سلامت جسم هنوز در نظام بیمهای کشور جایگاهی درخور نیافته است . از این رو دولت، وزارت بهداشت و سازمان تامین اجتماعی، وظیفه اخلاقی و ملی دارند که حمایت بیمهای از خدمات روانشناختی را بسیج و اجرایی کنند و سلامت روان را نه امری لوکس، بلکه حقی همگانی بدانند، چرا که هیچ جامعهای بدون آرامش روان توسعه پایدار نخواهد داشت . ما نیازمند سیاستهایی هستیم که دسترسی به رواندرمانی، مشاوره و آموزشهای سلامت روان را در سراسر کشور، به ویژه در مناطق کمبرخوردار، ممکن و عملیسازیم . روانشناسی باید از طبقات خاص فراتر رود و به دل مدارس، روستاها، دانشگاهها، شهرهای کوچک و خانوادههای نیازمند برسد . در گفتوگو با رواندرمانگران و مهاجران و خانوادههایی که زیر بحرانها خم شدهاند، بارها شنیدهایم که هنوز به زندگی دل بستهاند و هنوز میخواهند بایستند و من باور دارم این خواستن و همین جرقه کوچک، آن چیزی است که روان یک ملت را نجات میدهد . ما امروز در شرایطی هستیم که…
…ناکارآمدی سیستم، وقتی امکان بیان جمعی نمییابد، به نزاعهای خرد بین مردم تبدیل میشود: نزاع در ترافیک، در صف نان، در اداره. به تعبیر جامعهشناسان انتقادی، این خشم واگراست؛ خشمی که بهجای متحد کردن، تفرقه میافکند. در چنین فضایی، خشم بهجای تغییر اجتماعی، بازتولیدکنندهی وضع موجود میشود. زیرا انرژی روانی مردم صرف برخورد با یکدیگر میشود، نه با ساختارهایی که منبع اصلی فشارند. این همان چرخهایست که شهرهای بزرگ را در وضعیت دائم تنش نگه میدارد. تغییر ساختاریوقتی از خشم شهری حرف میزنیم، معمولا پیشنهادها در سطح فردیاند: مدیریت خشم، ذهنآگاهی، ورزش یا روان درمانی. اینها بیتردید موثرند، اما کافی نیستند. خشم شهری، تنها مشکل روانی نیست بازتاب یک نظم اجتماعی فرسوده است. برای مهار آن، باید سیاستهای شهری و اقتصادی نیز دگرگون شوند: گسترش فضاهای عمومی امن و قابل دسترس، کاهش تراکم ترافیکی، عدالت در توزیع عادلانه خدمات شهری، سرمایهگذاری در سلامت روان و آموزش هیجانی در مدارس. از منظر جامعهشناسی، هرچه مردم در طراحی و ادارهی شهر مشارکت بیشتری داشته باشند، احساس کنترل و رضایتشان افزایش مییابد و در نتیجه، سطح خشم اجتماعی کاهش مییابد. در واقع، آرامش شهری از دل عدالت شهری زاده میشود، نه از نصیحت به صبر.شهرهای بزرگ ما خستهاند. زیر فشار اقتصادی، ازدحام…
…از این منظر، افزایش تشخیصها صرفا نتیجهی پزشکیسازی نیست بلکه بازتابی از افزایش واقعی رنج در جهان امروز است. مرز سیال میان اختلال و تجربهمسئلهی اصلی اینجاست: مرز میان اختلال روانی و تجربه طبیعی کجاست؟ روانپزشکی سعی دارد با معیارهای عینی مانند مدت زمان، شدت، میزان اختلال در عملکرد روزمره، این مرز را مشخص کند. اما در عمل، این مرز بسیار سیال و وابسته به فرهنگ است.مثلا در فرهنگهایی که ابراز هیجان آزادانهتر است، ممکن است فردی با گریه و اندوه شدید پس از فقدان، طبیعی تلقی شود در حالیکه همان وضعیت در فرهنگ دیگر میتواند بهعنوان اختلال افسردگی برچسب بخورد.این سیالیت نشان می دهد که تشخیصهای روانپزشکی بیش از آنکه حقیقتی مطلق باشند، چارچوبهایی نسبی برای فهم رنجاند. روانپزشکی یا رواندرمانییکی دیگر از پیامدهای افزایش تشخیصها، گرایش سریع به دارودرمانی است. مصرف قرص میتواند رنج را کاهش دهد، اما همواره کافی نیست. رواندرمانی، مشاوره و حمایت اجتماعی میتوانند تجربه رنج را به فرآیندی معنادار بدل کنند. مسئله آن است که در بسیاری جوامع، از جمله ایران، دسترسی به رواندرمانی مثر و ارزان محدود است؛ در حالیکه دارو آسانتر و سریعتر تجویز میشود. به همین دلیل، بسیاری از افراد بهجای یافتن معنایی در رنج، صرفا آن را خاموش…
به گزارش صبح ساحل، فرارو نوشت: پژوهشهای اخیر نشان میدهند که برخی از مواد غذایی روزمره میتوانند وضعیت اضطراب و افسردگی را بدتر کنند و تأثیر قابل توجهی بر خلقوخو داشته باشند. شناخت این خوراکیها و محدود کردن مصرف آنها میتواند نقش مهمی در حفظ سلامت روان ایفا کند.زمانی که فرد با اضطراب یا افسردگی دست و پنجه نرم میکند، پزشک یا رواندرمانگر ممکن است توصیه کند که خواب کافی داشته باشید، ورزش کنید، مدیتیشن انجام دهید یا احساسات خود را در دفترچهای ثبت کنید.این شیوههای زندگی میتوانند تا حد زیادی به کنترل احساس ترس، دلهره و آشفتگی کمک کنند، اما گاهی داروهای تجویزی بهترین گزینه هستند. با این حال، عادات روزانه ما پایه و اساس سلامت روانی ما را شکل میدهند و میتوانند به ثبات نتایج درمانی کمک کنند. تغییر رژیم غذایی، یکی از قدرتمندترین روشها برای بازگرداندن آرامش ذهن است.کارشناسان معتقدند پرهیز از برخی مواد غذایی تأثیر ویژهای بر کاهش اضطراب دارد. دکتر کاترین مزلن، پزشک طبیعتدرمانگر، میگوید: «وقتی دچار اضطراب یا افسردگی میشویم، معمولاً به سراغ غذاهای راحت یا شیرین میرویم که یک شوک کوتاهمدت دوپامینی ایجاد میکنند. این انتخابهای لحظهای میتوانند وضعیت روانی را بدتر کنند.»رژیم غذایی سرشار از مواد مغذی، سبزیجات…
دربارهی نویسنده دانا مورنینگستار رواندرمانگر و نویسندهای است که بخش زیادی از کارش را به مطالعه و درمان روابط آسیب زا اختصاص داده است. او در آثارش همواره بر این نکته تاکید میکند که رابطه با یک نارسیست، صرفا یک تجربهی عاطفی بد نیست، بلکه میتواند نوعی آسیب روانی عمیق و بلند مدت ایجاد کند. مورنینگستار خود نیز تجربهی زیستن در چنین رابطهای را پشت سر گذاشته و همین امر، صدای او را برای بسیاری از خوانندگان معتبر و صمیمی جلوه میدهد. او بهجای آنکه صرفا از موضع یک متخصص بالینی سخن بگوید، با زبانی همدلانه به شرح تجربههایی میپردازد که میلیونها نفر در سراسر جهان با آن دستوپنجه نرم میکنند.کتاب دربارهی چیست؟مورنینگستار «مه» را استعارهای برای حالتی معرفی میکند که فرد در رابطه با یک نارسیست دچارش میشود: ناتوانی در تشخیص درست و غلط، شک مداوم به قضاوتهای شخصی، و احساس گناه یا شرم بیپایان. کتاب «خروج از مه: رهایی از سردرگمی ناشی از رابطه با نارسیستها» نوشتهی دانا مورنینگستار، اثری است که بهطور اختصاصی بر تجربهی زیستهی افرادی متمرکز است که درگیر رابطه با شخصیتهای خودشیفته یا نارسیستیک شدهاند. نویسنده در این کتاب مفهوم «مه» را بهعنوان استعارهای برای وضعیت روانی قربانیان معرفی میکند حالتی از…
…نیز نقش مهمی دارند. راه رهایی: از آگاهی تا اقدامهیچ نسخهی واحدی برای خروج از رابطهی آزاردهنده وجود ندارد، اما چند گام اساسی میتواند مسیر را روشن کند: اگر چیزی در رفتار شریکتان احساس «اشتباه» دارد، احتمالا واقعا اشتباه است. احساس خود را بیاعتبار نکنید. به مستندسازی رفتارها بپردازید، یادداشت وقایع بهویژه اگر در پی مشاوره یا اقدام قانونی باشید، بسیار کمککننده است. شبکهی حمایتی خود را تقویت کنید. با دوستان، خانواده یا مشاور صحبت کنید پنهان شدن و منزوی بودن تنها به نفع کنترلگر است. مرزهای روشنی برا خودتان و ارتباط تان تعیین کنید حتی بیان سادهی «این رفتار من را آزار میدهد» میتواند اولین گام برای بازپسگیری صدا و قدرت باشد. در صورت نیاز، کمک حرفهای بگیرید: رواندرمانگرانی که در حوزهی روابط آزاردهنده یا ترومای عاطفی کار میکنند، میتوانند مسیر خروج و ترمیم را هموارتر سازند. آزار عاطفی بهندرت ناگهانی است. بیشتر شبیه نشت آرام سمی است که به مرور زمان جان فرد را فرسوده میکند. کسی که در چنین رابطهای زندگی میکند، ممکن است ظاهرا خوب به نظر برسد. کار کند، لبخند بزند، نقشهایش را ایفا کند. اما در درون، احساس پوچی، اضطراب و بیهویتی دارد. روابط سالم بر پایهی احترام و آزادی بنا میشوند؛ روابط آزاردهنده…
…اضطراب مرگ را از تهدیدی فلجکننده به فرصتی برای بازنگری در ارزشها و اولویتها بدل میسازد. سالمندی در این صورت مرحلهای برای جمعبندی و انسجام یافتن تجربهها خواهد بود، نه صرفاً انتظار برای پایان. آنچه اهمیت دارد این است که فرآیند معناجویی بهطور خودبهخودی رخ نمیدهد، بلکه نیازمند بسترهای روانی و اجتماعی است که به سالمندان امکان دهد روایت زندگی خویش را بازگو کنند، از ارزشمندی خود آگاه شوند و احساس کنند هنوز میتوانند اثرگذار باشند. تنها در چنین شرایطی است که مرگاندیشی، بهجای آنکه منبع اضطراب باشد، به جرقهای برای زیستنی اصیل و پربار در واپسین سالهای زندگی بدل می شود. راهکارهای مواجهه با مرگاندیشیمواجهه با مرگاندیشی در سالمندی تنها وظیفه رواندرمانگر نیست، بلکه نیازمند همکاری خانواده، خود سالمند و ساختار اجتماعی است. از دیدگاه روانشناختی، گفتگوی صریح و بدون قضاوت درباره مرگ نخستین گام مهم است خانوادهها میتوانند با پرهیز از انکار یا تابوسازی، به سالمند اجازه دهند احساسات خود را آزادانه بیان کند. در سطح فردی، سالمندان با بهرهگیری از روشهایی مانند ذهنآگاهی و مدیتیشن میتوانند اضطراب ناشی از آینده را کاهش داده و توجه خود را به لحظهی حال معطوف کنند. روایتنویسی، نوشتن خاطرات یا بازگویی تجربههای زندگی نیز ابزاری ارزشمند است که هم به سالمند…
فرافکنی چیست؟مگله در همان ابتدای کتاب به ریشههای روانکاوانهی مفهوم فرافکنی اشاره میکند. فروید این سازوکار را در تحلیل بیمارانش مشاهده کرد: هنگامی که بیمار نمیتوانست تمایلات یا احساسات دردناک خود را بپذیرد، آنها را به دیگری نسبت میداد. برای مثال، فردی که در ناخودآگاه خود میل به پرخاشگری دارد، ممکن است دیگران را خشمگین یا تهدیدکننده تصور کند. اما مگله از تکرار صرف نظریهها فراتر میرود. او نشان میدهد که فرافکنی چگونه در روابط روزمره عمل میکند: در سوءتفاهمهای خانوادگی، در رقابتهای کاری، در دوستیها و حتی در عرصهی سیاست و رسانه. به بیان او، ما اغلب تصویری که از دیگری داریم، بازتابی از خودمان است. جهان بیرونی به آینهای بدل میشود که چهرهی پنهان ما را برمیگرداند. ساختار کتابکتاب فرافکنی اثر ویرژینی مگله با ساختاری منسجم و در عین حال ساده طراحی شده تا خواننده بتواند بهتدریج با مفهوم پیچیدهای همچون فرافکنی آشنا شود. مگله کتاب را به سه محور اصلی تقسیم کرده است که هر یک به سطحی متفاوت از تجربهی انسانی میپردازد: فردی، میانفردی و اجتماعی. در بخش نخست، نویسنده به فرافکنی در سطح فردی میپردازد. او توضیح میدهد که چگونه هر انسان برای مواجهه با بخشهای ناخوشایند شخصیت خود، آنها را بر دیگری میافکند…
…است و کوچکترین لغزش میتواند به معنای سقوط نمادین تلقی شود. در چنین بستری، عزت نفس شدید نه یک ویژگی فردی، بلکه پاسخی فرهنگی است به فشارهای ساختاری برای «بینقص بودن». این چرخه بهویژه در میان نوجوانان و جوانان خطرناکتر است، زیرا هویت آنان هنوز در حال شکلگیری است و احتمال درونیسازی استانداردهای غیر واقع بینانه بالاست. نتیجه، نسلی است که در ظاهر پر از اعتماد به نفس جلوه میکند، اما در باطن با اضطراب، مقایسه اجتماعی و ترس از شکست دست به گریبان است. بنابراین، فهم عزت نفس شدید بدون توجه به زمینه های فرهنگی و رسانهای ممکن نیست.پیامدهای بالینی در کلینیکهای رواندرمانی، بارها دیده میشود افرادی که ظاهرا اعتماد به نفس بالایی دارند، در واقع با هویتی شکننده و پر از اضطراب زندگی میکنند. عزت نفس شدید اغلب منجر به فعالشدن مکانیزمهای دفاعی پرهزینه مانند انکار، فرافکنی یا سرکوب میشود. فردی که خود را همیشه قدرتمند تعریف میکند، ممکن است نتواند احساس ترس یا ضعف را بپذیرد در نتیجه، این هیجانات به شکل اختلالهای اضطرابی یا افسردگی مزمن بروز میکنند. از منظر بالینی، چنین افرادی معمولا در برابر نقد یا شکست واکنشهای تند، پرخاشگرانه یا اجتنابی نشان میدهند و همین امر روند درمان را دشوار میکند. همچنین…