24

تیر

1405


فیلتر ها
نتایج جستجو برای " ته لنجی "

387 نتیجه

img

چلوکباب شاهکار چه کسی بود؟

… کسانی که می خواهند غذا بیرون ببرند، هدایت کنید تا از نزد او بگذرند چون بیشتر کسانی که غذا بیرون می بردند، بچه ها و نوجوانانی بودند که برای کارفرمایان و صاحبان مغازه های بازار غذا می گرفتند و می بردند و خودشان از آن غذا محروم بودند. مرحوم مرشد کودکی که با ظرف غذا در دست، نزد او می آمد قدر پلوی زعفرانی روی بادیه او می ریخت و ظرف را کامل می کرد و بعد تکه کباب یا لقمه گوشت یا اگر تمام شده بود، ته دیگی زعفرانی داخل روغن می کرد و دهان آن پسربچه یا نوجوان می گذاشت. همین طور فقرا صفی داشتند که از داخل راهرو شروع می شد و به اول سالن مغازه ختم می گشت. افراد فقیری که معمولاً عائله مند بودند و بعضی مورد شناسایی مرحوم مرشد قرار داشتند، هر روز می آمدند و به نسبت تعداد عائله خود غذای رایگان و خرجی یومیه می گرفتند. حالا امروز شاید دیگر خبری از آن چلوکبابی های قدیمی که با ورود هر مشتری و به حرمت او صدای زنگ بالای در مغازه به صدا در می آمد نباشد. شاید دیگر کسی سکوهای فرش شده اطراف مغازه و آن آدم های قدیمی با آن اخلاق…

1391/12/19 09:14 صبح ساحل
img

چندرغاز

…بود. غرولند کنان گوشی اش را درون جیب پیراهنش گذاشت، شیشه ماشین را پایین کشید و گفت: آخیش بذار یه کمی هوا بخوریم. کسی حرفی نزد و همگی ساکت بودیم. ترافیک سنگین و پای راننده مدام با کلاچ و ترمز و گاز بازی می کرد. دل آسمون گرفته بود اما دریغ از قطره ای بارون... مرد جوان خمیازه ای کشید و گفت: زمستونم تموم شد و یه بارون درست و حسابی نیومد دلمون خوش بشه. انگاری خدا هم قهرش اومده با ما... بازم همه ساکت بودند و هرکی تو لاک خودش بود. راننده عینک ته استکانی اش را درآورد و با پشت دستاش چشماشو به هم مالید و عینکشو جلوی دهانش برد و چند بار ها ااا... کشید و بعد با گوشه آستین لباسش آن را پاک کرد و عینک را به چشماش زد. از بالای عینک نگاهی کرد و گفت: تابستون و زمستون همش بهانه ست. حیفِ عمرمون که داره مثل برق و باد می گذره. آقای راننده همین گوشه ها نگه دارین، پیاده میشم. پسر دانش آموز اسکناس 500 تومانی را از لای مشتش درآورد و به راننده داد و پیاده شد. مرد جوان دوباره گفت: میگن پسته شده کیلویی 60 هزار تومن، آدم مُخش هَنگ می کنه ..…

1391/12/12 09:15 صبح ساحل
img

صبـــــور (قسمت سوم)

…زن و شوهر نشدين. اما حالا ديگه هر چه بود تموم شده بود نه صبور وقت داشت نه ثمين زنده بود. اصلاً چه فرقي مي كرد، تش اَ زير پُله در آوردن بود. حالا چي مي شه، اگه راهزن ها جلومون رو گرفتن چه كنيم، رمضون با يه برنو چه طور از نامزدش محافظت كنه، چه به سرمون مي آد، توی ولايت غريب، مگه خود آقاي غريب كمكمون كنه، به حق پنج تن كه بي آبرو نشيم دوتامون. همه خواب بودن و صبور توي افكار خودش غرق شده بود كه صداي در چوبي ته كوچه اومد، آروم لحاف روش رو بلند كرد و بدنش رو آروم كشيد بيرون، رفت توي تالار، هوا سرد بود، چشمهاش رو شست تا ملكيش را پيدا كنه، از پشت تابه دوتا بسته لباس و غذاها رو برداشت و آروم و گاماس گاماس از پله ها اومد پايين، چشمهاش درست نمي ديدن با دقت مسير حياط رو تا دالون طي كرد به ورودي دالون كه رسيد برگشت حياط و خونه را نگاه كرد، واي چقدر خاطره داره صبور از اين منزل نمي دونم اصلاً اين ديدار دیگه تازه مي شه يا نه. قصد دالون كرد. رمضون پشت در ايستاده بود، دستش را گرفت، اونقدر دستش رو…

1391/12/07 09:19 صبح ساحل
img

صبـــــور (قسمت دوم)

…داشت سرد مي شد، بايد قبل از اين كه توان از دستش بره كاري مي كرد. آغول صبور! آغول! دويد به سمت آغول و توي راه زد زير گريه. كل احمد دلش سوخت. دنبالش نرفت. كل احمد سرجاش نشست و زد توي پيشانيش و با آه گفت: اي بخت بد كل احمد، هي. خونه اي كه زن نداره همينه. كل احمد نه پسرش به راهه نه دخترش حرف گوش كن. اي بخت بد كل احمد هي. دست كرد توي جيبش و كيسه توتون رو در آورد و كاغذ پيچوند و با گوشه لبش لبه کاغذ سيگار رو چسبوند و از كنار اجاق نون صبور زغال قرمزي برداشت و سيگاری آتیش کرد. صبور به تاريكي ته آغول پناه برد و زد زير گريه. از بدبختي خودش، براي عشقش به رمضون، براي گلي، براي ثمين كه مثل مادرش بود، براي سال وبايي كه ثمين مُرد، براي خود بدبختش كه بايد پدر پيرش رو تنها مي گذاشت، سر پيري با اين سهراب نامرد. به اندازه تمام بدبختي هاش گريه كرد. زمان قفل شده بود، انگار دختراي حسود ده طلسم كرده بودن زندگي صبور رو، انگار سر دعا برداشته بودن براش، منتظر بود منتظر اين كه بدونه بايد چی كار كنه، صبور تصميمش رو…

1391/12/05 08:57 صبح ساحل
img

صبـــــور (قسمت اول)

…اصلاً گلي زن سهراب نشده بود. اي كاش وصلت ها فقط به من و رمضون ختم مي شد. اي كاش همون روز اول ابريم گفته بود؛ دخترتون رو مي خوايم، ولي براي پسرتون دختر ديگه اي پيدا كنين. يا اي كاش من و رمضون قبل از گلي و سهراب عیش كرده بوديم. اي كاش سهراب فيلش هواي هندسون نكرده بود. اصلاً اي كاش سهراب نبود، خدا بگم چه كارش كنه كه داره زندگي همه مون رو آتش مي زنه. انگار توي دل صبور آتش جهنم درست كرده بودن. اشك هاش سرازير شد و روي گونه هاش غلط خورد. دلش مي خواست بره ته آغول و زار زار گريه كنه، اما خميرها ترش مي شدن. همين طور كه هق هق مي كرد، چونه هاي خمير رو بر مي داشت و دور دستش مي چرخوند، خمير رو باز مي كرد و نون مي پخت، اما اصلاً ميلش به نون پختن نبود، دلش مي خواست هيچكس نبود تا براي خودش بخونه و زار زار گريه كنه. مثل همون موقع ها كه دلش براي ثمين تنگ مي شد؛ به ياد سال وبايي كه ثمين مُرد نون بپزه و بخونه؛ «نون كه مي پختيم دادا، با هم كه مي پختيم دادا، ياد هون روزا دادا…

1391/11/30 09:16 صبح ساحل
img

اطاعت از فرمانده

…لوکوموتیو قطار را در حفره سیاه تونل ها تماشا کنم که در این حال از کوپه پشت سر صدایی به گوشم رسید. برگشتم . در کوپه باز بود، آقای «روحانی» پاسدار جوانی که کمی بعد فهمیدم اهل بهشهر است، داشت با یکی از ساکنان کوپه بحث و جدل می کرد، بحثی یکطرفه. آقای روحانی که فرمانده گروههایی از بچه های زابل و زاهدان بود ، داشت با صدای بلند یکی از بچه هایی که روی تخت بالایی کوپه نشسته بود را نصیحت می کرد. کنجکاو شدم، نیم قدم که برداشتم از کنار پنجره راهرو رسیدم دم در کوپه. روحانی صورتی و بینی کشیده ای داشت. فارسی را خوب حرف می زد، اما شنونده ته لهجه شمالی اش را کاملا تشخیص می داد. موضوع بحث، بر سر سیگاری بود که فرمانده پاسدار در دست یکی از بچه های کرمان دیده بود. داشت می گفت، برادر عزیز، تو الان یک رزمنده هستی، باید الگویی برای جوانان کشور باشی. تو داری به سرزمین جهاد و شهادت نزدیک می شی، اصلا درست نیست که کار خلاف شرع انجام بدی. جوانک که فرصت نکرده بود از بالای تخت پائین بیاید، در حالی که سیگار مچاله شده هنوز توی دستش بود، گفت، برادر چه خلاف شرعی…

1391/11/25 09:23 صبح ساحل
img

یا مهدی!

صبح ساحل، اجتماعی _ آوازه سرگرد محمودي را همه آنها كه در اردوگاه‌هاي عراق به سر برده‌اند شنيده‌اند. اين مرد ، دلي داشت شبيه سنگ، خالي از رحم و عطوفت. وارد اردوگاه كه مي‌شد با زبان فارسي روان و ته لهجه كردي، اسرا را به حرف مي‌گرفت. اگر كسي باب ميلش حرف نمي‌زد دهان بي چفت و بندش به فحاشي باز مي‌شد. بيشتر عراقي‌ها فحاش بودند. اما دشنام‌هاي محمودي با ديگران فرق داشت. او ركيك ترين فحش‌ها را به زبان فارسي مي‌داد و غرورمان حسابي مجروح مي‌شد. يك روز مقابل دوربين ده ها خبرگار خارجي كه براي تهيه فيلم و عكس به اردوگاه آمده بودند، محمود چنان كه پدري فرزندش را نواز كند، دست به سر منصور مي‌كشيد و خبرنگاران از اين صحنه انسان دوستانه! فيلم و عكس مي‌گرفتند. آن ها نمي‌دانستند كه محمودي در آن حال چه فحاشي‌هاي بي ادبانه‌اي نثار منصور مي‌كرد. به گمانم سال 62 بود. در ارودگاه عنبر و در شب عاشورا، «حسين... حسين» بچه‌ها بلند شد و سربازان عراقي را پشت پنجره كشاند. فرداي آن روز، خبر به گوش محمودي رسانده شد. او كه در مرخصي بود، في الفور خودش را از بغداد به رمادي رساند. معلوم است به هم خوردن عيش و نوشش چه آتشي…

1391/11/01 09:57 صبح ساحل
img

حامد

…نیلوفر را در دستانش گرفت. مثل همیشه سرد بود. سردی این دستان را هیچ گاه این طوری حس نکرده بود، هرچند آتش درون نیلوفر هزاران بار او را سوزانده بود. نگاهی به خانه کرد؛ همه چیز به هم ریخته بود.چشمان نیلوفر هنوز دست از سر حامد بر نمی داشت؛ خودش هم گفته بود دست از سرت بر نمی دارم. حامد هزار بار التماس کرده بود که بیا از هم جدا شویم. تمام حق و حقوقت را می دهم. اما جواب نیلوفر همان جواب همیشگی بود؛ نه! هرچند آخری ها حامد به ته خط رسیده بود؛ اما نیلوفر نه. او از این بازی تلخ لذت می برد. از این که افسار مردی را که مال اوست برای همیشه در دست بگیرد از این که او باشد که تصمیم بگیرد؛ لذت می برد. خاطرات این چندسال آخری در آنی از ذهن حامد عبور کرد. تجربیاتی که یک خط در میان نزاع و دعوا بود و حرف های حساب شده ای که انگار یک تیم جنگ روانی برای حامد آماده کرده بودند. حرف هایی که حامد را از مرز عشق به جنون می کشید. از آرامش به تزلزل. از انسانیت به توحش. از زندگی به مرگ. خون نیلوفر اتاق را قرمز…

1391/10/20 10:32 صبح ساحل
img

آدم ها

…با خریدن هر کالای جهیزیه دخترش می خواهد چشم یک نفر را از حدقه اش بیرون بکشد گستره آدم هایی است که روزمره شان پر از همین قصه هایی است که هیچکدامشان با دیگری شبیه نیست. قلم من هم دراین ستون سعی دارد به اندازه تنوع همین آدم ها روی کاغذ برقصد ما اینجا آدم های خودمان را داریم. آدم هایی با جنس شرجی بندر و به گرمای خورشید جنوب و بزرگی و وسعت خلیج همیشه فارس که چگونه می توان از تعریفشان چشم پوشی کرد شاید کف گیر آدم های من هم که قصد تعریف کردنشان را دارم روزی به ته دیگ بخورد همین است که من را وا می داردکه از همین الان بگویم قصه هایتان را قرضی به من بدهید تا قلم حقیر من دست به سرو روی قصه بکشد وهمین ستون مأمن خوبی باشد برای جاودانه کردن لحظات به یاد ماندنی تلخ و شیرین عمرمان که خواندنشان شاید برای دیگران مفید و مثمر ثمر باشد. دراین ستون زیاد هم دنبال قصه آدم ها نیستم چراکه گاهی حس و احساس لحظه آدم ها بسیار پررنگ تر ازاصل ماجراست هرچه باشد نفر دوم خودم نقطه عطف زندگی آدم ها را با کلمات شبیه خودشان نقاشی خواهد کرد.

1391/10/16 09:49 صبح ساحل
img

هرمزگانی ها برنده و بهترین میزبانی را داشتند

…با او در هرمزگان را با قدرت تکذیب کرد. شاهرخ بیانی، کاپیتان اسبق استقلال درباره شایعه درگیری اش با ماموران انتظامی در هرمزگان که از سوی یکی از مسئولان استقلال مطرح شد، می گوید: متاسفانه از زمانی که این خبر را در روزنامه ها خواندم، خودم شرمنده مردم خوب هرمزگان و مسئولان نیروی انتظامی این استان شدم. من واقعا نمی دانم کدام عزیزی این قصه را برای خودش به صورت غیر واقعی آب و تاب داده و اصلا برای چی باید من را بزنند. من کی تا حالا تو خیابان دعوا کردم که این بار در ورزشگاه چنین کاری بکنم. ته قصه این بوده که مثلا نمی گذاشتند بروم توی رختکن، خوب نمی رفتم. من اصلا اهل شلوغ بازی و دعوا نیستم.وی گفت: بعد از بازی جلوی درب شیشه ای ورودی رختکن بودیم که چند نفری غیر مسئول اصرار داشتند وارد بشوند. پلیس در را بسته بود و از همه خواست کنار بایستند. علی امیری معاون باشگاه می خواست وارد شود که مانعش شدند و کمی بحث بین شان ایجاد شد. من توضیح دادم او معاون باشگاه است. یک دقیقه ایستادیم آن جا که خلوت شد با احترام فرستادند مان تو. حتی محمد سررشته داری از من خواست با…

1391/10/11 08:44 صبح ساحل
خـبر فوری:

تغییر ساعت مراسم تشییع رهبر شهید در مشهد