جدید به قدیم
پریشب پریروز چهار قطره برف آمد و پریشب ما مُردیم. کنار خیابان ایستاده بودم، ایستاده بودیم. صدها نفر بودیم و ماشینی برای سوار شدن نبود. هوا سرد بود و همهی تاکسیها و خطیها و مسافرکشها پُر بودند. بیهدف این طرف و آن طرف میدویدیم و دویدنمان بیفایده بود. اگر بعد از کلی وقت ماشینی رد میشد که جای خالی داشت تمام جمعیت ِ بی تابِ کنار خیابان دنبال ماشین میدویدند. یک نفر که خوش شانس و قوی بود سوار میشد و ماشین میرفت و جمعیت سرگردان، که لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد، دوباره چشم به راه کنار خیابان به این سو و آن سو میرفتند... بالاخره معجزه اتفاق افتاد و تاکسیای درست جلو پایم ایستاد و پریدم بالا؛ غافل از این که دارم از چاله به چاهی عمیق میپرم. ترافیک شروع شد و ترافیک و ترافیک و ترافیک و ترافیک و ترافیک و ترافیک و ترافیک و ترافیک و ترافیک و ترافیک و ترافیک.... خانم مسنی که جلو نشسته بود و رانندهی پیر و من و آقای میان سالی که کنارم بود همه خسته شده بودیم و بعد از مدتی خسته تر شدیم و بعد دیوانه شدیم. خانم مُسن به گریه افتاد، ولی فایدهای نداشت، خیابان باز نشد…
…آموزشهای بازاریابی، بستهبندی، فروش آنلاین یا دانش مالی کمتر در دسترس است و دستگاههای اجرایی برنامهای منسجم برای توانمندسازی این گروه تدوین نکردهاند.بیعدالتی در تخصیص منابع محلی: غرفهها به واسطهگران یا مردان تعلق میگیرد و زنان یا اجارهنشیناند یا باید گوشهای بساط پهن کنند.زنان روستایی هرمزگان که جمعیت قابل توجهی از جامعه را تشکیل میدهند، خود میتوانند در کنار مردانشان با فعالیت در عرصههای کشاورزی، دامداری، صنایع دستی و حتی صید و فروش آبزیان در توسعه اقتصاد مقاومتی و خوداشتغالی نقشآفرین باشند؛ مثلا خدیجه در هرمز؛ نقش حنا برای مسافران میزند، معصومه در قشم؛ برقه و لباس بندری که هنر دست خودش است میفروشد، فاطمه در هنگام؛ صیاد و ماهیفروش است، کبری در سورو؛ شلوار بندری میدوزد و زینب در بندرعباس که ادویه محلی و ترشی درست میکند، رقیه، دستسازههای صدفی میسازد تا با درآمدش زندگیاش را بسازد؛ این مهارت زن بودن است؛ مهارتی که زنهای جنوب خیلی خوب آن را یاد گرفتهاند. زنان جنوب، شاید استعدادهای کشفنشدهای هستند که در مقام یک زن، همسر یا مادر در این دنیا، زنانگی میکنند و رنگ میپاشند به این دنیای بیرنگ. زنان در سایه توسعهدر برنامههای توسعهای استان، کمتر سهمی برای این کارآفرینان به ظاهر کوچک دیده میشود. نبود…
به گزارش صبح ساحل؛شهردار بندرعباس به همراه جمعی از مدیران شهرداری در دومین مجمع شهرهای تاریخی ایران در شهر یزد حضور داشت. در این نشست، او ویژگیهای تاریخی و هویتی بندرعباس را تشریح کرد و گفت محله سورو نخستین محله و هسته اولیه بندرعباس است؛ محلهای با پیشینه ارزشمند که بخش مهمی از هویت شهر را تشکیل میدهد.شهردار بندرعباس توضیح داد که بسیاری از ساکنان سورو به صیادی و ماهیگیری مشغولاند و سواحل این منطقه همچنان بکر باقی مانده است. او اعلام کرد اقدامات اولیه برای ایجاد پایگاه بافت تاریخی سورو و برنامهریزی جهت بازآفرینی این پهنه در حال انجام است؛ اقدامی که به گفته او میتواند نقش مهمی در حفظ هویت شهری بندرعباس داشته باشد.در ادامه، وی پیشنهاد تشکیل مجمع شهرهای ساحلی ایران را مطرح کرد و افزود: با توجه به وجود شهرهای متعدد ساحلی در خلیج فارس، دریای عمان و دریای خزر، ایجاد چنین مجمعی میتواند زمینه تبادل تجربه و همافزایی میان مدیران شهری را فراهم کند.این پیشنهاد مورد توجه نمایندگان شهرها قرار گرفت و بهعنوان یکی از محورهای قابل دنبالکردن در نشستهای آینده مطرح شد.
اخیراً مادری به نمایندگی از جمعی از مادران ناراضی با من درد و دل کرد و از تجربهای گفت که بهجای آرامش، او را دچار نگرانی عمیق برای آینده تحصیلی و روانی فرزندش کرده است. او فرزندش را نه برای چشموهمچشمی و نه بهخاطر نام برند مدرسه، بلکه تنها به دلیل نزدیکی محل زندگی به یک مدرسه غیرانتفاعی شناختهشده در بندرعباس ثبتنام کرده بود. انتخابی منطقی و معمولی: «فاصله کمتر، هزینه کمتر برای سرویس، و صرف وقت بیشتر برای کودک.» اما آنچه امروز با آن روبهرو است، شباهتی به آن مدرسهای که در ذهن داشت ندارد. بهگفته او، از همان سال اول درس، جریان عجیب «جشنهای بیپایان» شروع شد؛ از جشن نامنویسی گرفته تا جشن معرفی حروف الفبا، جشن تکلیف، جشن ورود به پاییز و دهها عنوان دیگر. فضا چنان از آموزش دور شده بود که کلاس بیشتر به یک سالن برگزاری رویدادهای تبلیغاتی شبیه بود. اما روند امسال از همه سالها عجیبتر شده است. تنها در دو ماه نخست سال تحصیلی، هشت جشن تولد با تشریفات پرهزینه، کیکهای چندطبقه، رومیزیهای لاکچری و هدیههای گرانقیمت برگزار شده است.این مادر و چند والد دیگر معتقدند مدرسه تبدیل به میدان رقابت والدین شده است؛ رقابتی که بیش از آنکه به…
در محیطهای آموزشی پرتنش، بهویژه در دوران امتحانات، بسیاری از دانشآموزان دچار اضطراب، بیخوابی یا ناتوانی در تمرکز میشوند. موسیقی در این شرایط میتواند همچون مرهمی آرامش بخش عمل کند. موسیقیهای آرام با ریتم منظم و ملودیهای نرم مانند موسیقی کلاسیک، سنتی ایرانی یا صدای طبیعت به تنظیم ضربان قلب و کاهش فشار خون کمک کرده و بدن را به حالت تعادل بازمیگردانند. همین ویژگیها سبب میشود که ذهن دانشآموز از آشفتگی فاصله گرفته و احساس کنترل بیشتری بر وضعیت خود پیدا کند.البته تأثیر موسیقی فقط به جنبهی آرامش محدود نمیشود. مطالعات متعددی نشان دادهاند که گوش دادن به موسیقی پیش از مطالعه یا در فواصل کوتاه بین جلسات یادگیری، میتواند بازدهی ذهنی را افزایش دهد. موسیقی با تحریک قشر پیشپیشانی مغز، توانایی حل مسئله و تفکر خلاق را تقویت میکند. برخی از مدارس در کشورهای پیشرفته از این ویژگی بهره برده و در برنامهی روزانهی خود زمانهایی را به پخش موسیقی ملایم در کلاسها اختصاص دادهاند. نتیجهی این اقدام، بهبود رفتارهای اجتماعی، کاهش پرخاشگری و افزایش همکاری میان دانشآموزان بوده است.در ایران نیز، گرچه نقش موسیقی در آموزش هنوز بهطور کامل نهادینه نشده است، اما میتوان با گامهایی ساده از مزایای آن بهرهمند شد. به عنوان…
راننده پکر بود. بارها سوار ماشینش شده بودم. برخلاف همیشه که شوخ و خوش صحبت بود، امروز دل و دماغ نداشت و حرف نمیزد. به راننده گفتم «طوری شده؟» راننده گفت «برادرم از آلمان برام دعوت نامه فرستاده، قراره یه ماه برم آلمان.» گفتم «این که خیلی خوبه.» راننده گفت «نه، دوست ندارم.» پرسیدم «چرا؟» گفت «برم اون جا چی کار کنم؟» پسر جوانی که عقب نشسته بود، گفت «برو اون جا سوسیس بخور... بهترین سوسیسها مال آلمانه.» راننده گفت «سوسیس چیه؟... نمیخوام برم.» گفتم «سفره دیگه... تنوعه.» راننده گفت «داداشم همین هم همین رو می گه... ولی رفتن برام سخته... من این جا رو دوست دارم، این خیابونها رو، این تاکسی رو، این ترافیک رو.» پسر جوان گفت «اشتباه نکن... بهترین سوسیسها مال آلمانه... برو بخور کیف کن.» راننده گفت «بدبختی اینه که داداشم خیلی منتظره، نمیتونم نرم.» پسر جوان گفت «آقا برو... بهترین سوسیسها مال آلمانه، خوردی یاد ما هم باش.» راننده به پسر جوان نگاه کرد و چیزی نگفت. سکوت شد. بعد راننده گفت «اقلاً کاشکی یه هفته بود. یه ماه خیلی زیاده.» به راننده گفتم «این جا چی داره که نمیخواید برید؟» راننده گفت «گرما، ترافیک، بوق.» گفتم «دیگه چی؟» راننده…
به گزارش صبح ساحل، با اعلام کمیته انضباطی سروش رفیعی، فرشاد احمدزاده، میلاد سرلک، محمد خدابنده لو، یعقوب براجعه، میلاد محمدی و محمدحسین کنعانی زادگان به دلیل رفتار توهین امیز بعد از دیدار مقابل استقلال خوزستان، باید ظرف ۴۸ ساعت دفاعیات خود را به این کمیته ارسال کنند.
بحران مقایسهدر بسیاری از مدارس، ارزشگذاری بر اساس عملکرد تحصیلی چنان عمیق شده که دانشآموز، نه خود را در حال یادگیری، بلکه در حال قضاوت شدن تجربه میکند. اضطراب امتحان دیگر فقط اضطرابِ نمره نیست بلکه اضطراب وجودی "من کافی نیستم" است. این احساس، که در سالهای اخیر به یکی از محورهای پژوهشهای روانشناسی بالینی نوجوانان بدل شده است. وقتی کودک از همان سالهای ابتدایی با پیامهای ضمنی چون "ببین دوستت چند گرفته" یا "اگه قبول نشی چی میگن؟" بزرگ میشود، در ذهنش رابطهای ثابت شکل میگیرد: ارزش شخصی= میزان موفقیت در ارزیابی بیرونی. در نتیجه، هر شکست کوچک، نه به عنوان تجربهای طبیعی از یادگیری، بلکه به مثابه تهدیدی علیه موجودیت تعبیر میشود. همین الگوی شناختی و هیجانی، بهمرور به اضطراب فراگیر، احساس بیکفایتی و در مواردی افسردگی مزمن میانجامد.روانشناسی رقابتنوجوان امروز در جهانی رشد میکند که هم در فضای واقعی و هم در فضای مجازی، با حجم بیسابقهای از مقایسه مواجه است. در مدرسه، رقابت برای نمره؛ در اینستاگرام و تیکتاک، رقابت برای زیبایی، محبوبیت یا مهارت. در هر دو فضا، پیام یکی است: «دیگران از تو بهترند». روانشناسی اجتماعی نشان داده است که مقایسهی اجتماعی مکرر، نهتنها عزت نفس را کاهش میدهد، بلکه به احساس…
راننده گفت: «شلوغی این خیابونها داره ما رو میکشه.» دختربچهی سه چهار سالهای که عقب روی پای مادرش نشسته بود، گفت: «مامان، گشنمه.» پیرمردی که جلو نشسته بود پرسید: «پول تلفن خارج زیاد شده؟»دختر دانشجویی که عقب نشسته بود، با موبایلش شمارهای گرفت و گفت: «الو، سلام. ببین، من امروز نمیرسم بیام.» زنی که دخترش روی پایش نشسته بود گفت: «یه دفعه هوا چقدر سرد شد.» دختربچه دوباره گفت: «مامان، گشنمه.» مرد میان سالی که کنار زن نشسته بود گفت: «دو سه روزه خبری از بازار سکه و دلار نیست.» دختربچه گفت: «مامان گشنمه.» راننده گفت: «کاش یه چیزی به این بچه بدید که هی نگه گشنمه.» پیرمردی که جلو نشسته بود گفت: «مثل این که پول تلفن خارج زیاد شده.» دختر دانشجو خداحافظی کرد و موبایلش را توی کیفش انداخت. زن چیزی نگفت. مرد میان سال پرسید «میدونید دلار امروز چند بوده؟»